تبليغاتX
زیر سقف آسمان

                           13 آبان سرخ، 13 آبان سیاه، 13 آبان‌ سبز

1. 13 آبان سرخ: غلیان شور انقلابی

13 آبان 1358 روزی بود که برخی از دانش‌جویان انقلابی تحت تأثیر شور و هیجان انقلاب و اوج‌گیری گفتمان ضدامپریالیستی از دیوار مردم (سفارت آمریکا) بالا رفتند و ساکنان آن سوی دیوار (سفارت آمریکا) را به‌عنوان جاسوس گروگان گرفتند و به جای آن‌که تنبیه شوند، تشویق شدند و از اسناد به دست آمده از سفارت آمریکا برای این و آن (البته فقط برای مخالفان خود) پرونده‌سازی کردند. آغاز پرونده‌سازی –که آقای مهندس موسوی در مناظره‌های خود بر آن به‌حق و به‌جا به‌عنوان یک ایراد بزرگ دولت نهم تأکید کردند- از همین روز یا حتا پیش‌تر از آن بوده است. جالب است بدانیم که یکی از این پرونده‌ها را برای عباس امیرانتظام ساخته‌اند و او سال‌های مدیدی را به جرم روابط دیپلماتیک با آمریکائیان- که در آن زمان و حتا هم‌اکنون جاسوسی خوانده می‌شد و می‌شود (البته اگر خودی‌ها مذاکره کنند که کرده‌اند، عیبی ندارد و مباح است!!) در زندان گذرانده است. آن‌طور که خود امیرانتظام گفته است، یکی از شواهد رابطه‌ی مشکوک وی با آمریکائیان این بوده است که طرف آمریکایی در ابتدای نامه‌اش به عباس امیر انتظام نوشته است: عباس عزیز! مثلا Dear Abbas. ظاهرا کسی آن‌موقع نمی‌دانسته است که اگر یک گربه‌ی انگلیسی زبان به موش جهان سومی نامه بنویسد، نامه‌اش را با موش عزیز! شروع خواهد کرد! پس توجه داشته باشید که با اجنبی نامه‌نگاری نکنید تا جاسوس شناخته نشوید، حتا اگر کارمند عالی‌رتبه‌ی وزارت خارجه‌ باشید. معلوم نیست آن موقع خانم معصومه ابتکار که گویا انگلیسی‌دان جماعت دانش‌جویان تسخیر کننده‌ی "لانه‌ی جاسوسی" بودند، چرا در این باب توضیح مناسبی به حضرات محترم ندادند. حتما ایشان به جای این‌جور امور غیرمهم کارهای مهم دیگری داشتند و هم‌اکنون نیز به جای توضیح در باب این نوع اقدامات دانش‌جویان گروگان‌گیر تلاش وافری می‌کنند تا نشان دهند که این دانش‌جویان بالغ و پخته بودند و بعد با گرفتن "لانه" بالغ‌تر شده‌اند و خلاصه توضیحات مبسوطی در باب بلوغ دانش‌جویان گروگان‌گیر داده‌اند! و ما هم از میزان بلوغ‌شان با خبر شدیم! ایشان می‌گویند: "این موضوع را می‌دانم که این دانشجویان از رهبران جنبش دانشجویی بودند و نقش بسیار فعالی در تنظیم اعتصابات و اعتراضات دانشجویی داشتند. این موضع طبعا یک بلوغ فکری را ایجاد کرده بود لذا آنها خیلی خام وارد این ماجرا نشده بودند" (گفت‌وگوی معصومه ابتکار با روزنامه‌ی اعتماد، ضمیمه‌ی روزانه‌ی  شماره‌ی 2094، چهارشنبه 13 آبان 1388). خیلی خام نبودند! یعنی یک کوچولو خام بودند! مرسی!     


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 0:6 توسط حسن محدثی |

"خدا" بزرگ‌ترین نماد تاریخ بشریت است؛ مفهومی که انسان را در عصرها و نسل‌ها و از گذشته تا حال به خود مشغول داشته است و برای هر یک معنا و مفهوم خاصی داشته است و به‌نحو گوناگونی در سرنوشت و زنده‌گی‌شان دخیل بوده است. البته در عصر جدید این نماد برای برخی از انسان‌ها مرده است اما هنوز زنده‌ترین نماد انسان‌ها در سراسر جهان است. در فرهنگ اسطوره‌ای و فرهنگ دینی بشر، خدایان چهره‌های متفاوتی داشته‌اند: برخی خشن و سفاک و ظالم و بالهوس و وحشی و خون‌ریز و بی‌رحم و برخی مهربان و رؤوف و رحیم و بخشنده و دوست؛ برخی هرزه و بی‌اعتنا و برخی پارسا و مسؤول و الخ. در گذشته انسان‌ها همیشه می‌پرسیده‌اند که من باید چه‌گونه باشم و عمل کنم تا خدا از من راضی باشد؟ اما امروز به این پرسش مهم بشر، پرسش دیگری نیز افزوده شده است که مقدم بر آن مطرح می‌شود: خدا باید چه‌گونه باشد و چه‌گونه عمل کند تا برای پرستیده شدن شایسته باشد؟ در پی چنین پرسشی است که پرسش مقدر دیگری مطرح می‌شود: چه‌گونه باید از خدا سخن گفت؟

     به‌راستی، کدامین خدا شایسته‌ی پرستیدن است؟ و چه‌گونه سخن گفتنی از او روا است؟ مقاله‌ی زیر که بخشی از کتاب اخیرا منتشر شده‌ی الاهیات انتقادی: روی‌کردی بدیل اما ناشناخته است، به همین پرسش‌ها می پردازد و پاسخی را مطرح می‌کند.

 

                                                     خدای رهایی‌بخش

                                (کدام خدا؟ و چه‌گونه سخن گفتن از خدا؟)

  

متألهان رهايي‌بخش معتقداند که مسأله‌ي متألهان اروپايي به­خاطر دنیوی­شدن (سکولاريزاسيون)، بي­اعتقادي به خدا است. در آن­جا مسأله اين است که چه­گونه مي‌توان در ضمن مدرن بودن، مؤمن بود. در آن­جا افراد بي­اعتقاد مي‌شوند. اما مسأله‌ي آمريکاي لاتين فراواني آدم‌هاي غيرمعتقد نيست بلکه فراواني آدم‌هاي ناشخص است؛ يعني کساني که آدم به حساب نمي‌آيند، "کساني که به واسطه‌ي فقر، ستم، و سلطه، انسان­زدايي شده‌اند" (Smith 1991: 32). روشن است که مسأله‌ي الاهيات رهايي‌بخش برخلاف الاهيات اروپايي، خصلت خدا است نه بود و نبودش. اين‌جا بايد از خدايي سخن گفت که به آدمي شخصيت مي‌دهد و  به او کمک مي‌کند تا از وضع غيرانساني و  فلاکت­بارش به­در آيد. در فصل قبل در بحث از الاهيات سياسي ديديم که مولتمان به­منزله‌ي متأله اروپايي چه­گونه مسأله‌شناسي کرد و از گريز از جبهه‌ي ايمان به سمت فعاليت سکولار از يک طرف، و از در پيله و حصار رفتن مؤمنان و شکل‌گيري ايمان زبون از طرف ديگر سخن گفت. يا متألهي مثل بولتمان که تحت هجوم چيره­شونده‌ي تفکر علمي از خدايي انفسي سخن گفت و خداي آفاقي را تقريبا به­کناري نهاد تا کانوني را براي بقاي خدا در جهان مدرن فراهم آورد: خدايي باطني و حاضر در وجود آدمي. حال ببينيم که گوستاو گوتيه‌رز پرويي نخستين بنيان‌گذار الاهيات رهايي‌بخش چه‌گونه از خدا در آمريکاي لاتين سخن مي‌گويد:

"چه‌گونه ما در وضعيتي که مشخصه‌اش فقر و ستم است درباره‌ي خدايي سخن مي‌گوييم که به‌منزله‌ي عشق منکشف شده است؟ چه‌گونه ما از خداي زنده‌گي براي مردان و زناني دم مي‌زنيم که نابه‌هنگام و ناعادلانه مرده‌اند؟ چه‌گونه ما اذعان مي‌کنيم که خدا ما را عطيه‌ي آزاد عشق و عدالت ساخته است در حالي‌که ما پيشاپيش رنج بي‌گناهان را مي‌بينيم؟ در سخن با کساني که حتا آدم به‌حساب نمي‌آيند، از چه کلماتي بايد استفاده کنيم تا به آنان بگوييم که دختران و پسران خدا هستند؟" (Gutierrez 1987: xiv quoted Ibid: 32).    


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 21:12 توسط حسن محدثی |

یادتان هست در مطلبی که راجع به اول مهر 1388 نوشتم و از غصه‌ی زندانی‌شدن دانش‌جوی هم‌چنان زندانی‌ام نوشتم، گفتم که در اول مهر خبر خوبی هم دریافت کرده‌ام که وقتی خبری‌تر شد با شما در میان می‌گذارم. آن خبر این بود که جلد کتاب جدیدم الاهیات انتقادی: روی‌کردی بدیل اما ناشناخته بالاخره مجوز گرفت. درست شنیدید: خود کتاب مجوز گرفته بود اما جلد کتاب مجوز نگرفته بود و حتا ظاهرا باعث شده بود که خود کتاب نیز مجددا مورد تردید قرار گیرد. این بود که کتابی که قرار بود در نمایش‌گاه کتاب 1388در بیاید، منتشر نشد. من این جلد را به‌ویژه با نوشته‌ی پشت‌اش خیلی دوست داشتم و ناشر هم مثل من به‌غایت آن را پسندیده بود. جالب این بود که هم من و هم برادر عزیزم آقای خسرو آذربایجانی مدیر محترم نشر یادآوران (که از زحمات‌شان و کار با کیفیت‌شان تشکر می‌کنم) برای معرفی کتاب در پشت جلدش، مطلب یک‌سانی را از قسمت "درآمد" کتاب برگزیده بودیم. باری، اردی‌بهشت ماه را دل‌خورانه گذراندم؛ کاری که بیش از یک سال برایش زحمت کشیده بودم و محتوایش را دوست داشتم -چون دین دل‌خواه مرا معرفی می‌کرد- قرار بود با جمالی فریبا جلوه‌گری کند و حالا بعد این همه انتظار محبوب ما روی نهان کرده بود:         

         "شبی که ماه مراد از افق شود طالع              بود که پرتو نوری به بام ما افتد" (حافظ)

من به گردش روزگار دل سپردم! و ناشر هم "سخت‌رویی" کرد (چه‌قدر این اصطلاح مولوی را دوست دارم) و بارها به وزارت ارشاد اسلامی رفت و پی‌گیری کرد و یک‌بار هم طرّاح جلد را با خودش برد تا بالاخره موفق شد. خلاصه، اول مهر خبر داد که  جلد کتاب هم مجوز گرفته است. اجازه‌ی ترخیص پس از نشر کتاب را (یعنی مجوز سوم را بعد از مجوز خود کتاب و جلدش) نیز یکی دو روز پیش گرفت. حالا که کتاب‌ام منتشر شده است و من از دست‌‌اش خلاص شده‌ام، دائم ناخودآگاه به یاد سخن سخن‌دان شیرازی می‌افتم و غزل‌اش با مطلع "حاصل کون و مکان این همه نیست"؛ به‌ویژه بیت زیر:

"دولت آن است که بی‌خون دل آید به‌کنار       ور نه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست" (راستی چرا حافظ بهشت را این‌همه ناچیز می‌شمارد؟!)

     راستی طراحِ چیره‌دستی که جلد این کتاب را طراحی کرده است، خانم بدری دشت‌پور است که طرح جلد کتاب چارلز دیویس نیز کار ایشان بوده است. این‌جا فرصت خوبی است که از ایشان و نیز از خانم زهرا حیدرزاده ویراستار کتاب و دوست عزیز و بزرگوارم علی قاسمی که بررسی امور فنی و محتوایی کتاب را قبل از چاپ انجام داده‌اند، تشکر کنم.

     این کتاب حاصل پژوهشی است که   

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 12:10 توسط حسن محدثی |

پیش از این، در مطلب پیش‌بینی پایان اجتماعی جامعه‌ی قدسی میان "پایان اجتماعی" و "پایان سیاسی" تمایز قائل شدم و وعده دادم در باب این تمایز قدری سخن بگویم. زوال شناسی معمولا در مباحث فلسفی و تاریخی مطرح بوده است و به نظر می رسد که عالمان علوم سیاسی و اجتماعی کم تر بدان می پردازند. در گذشته بسیاری از بحث های زوال شناسانه از روی کردهای ارگانیسیستی نشات می گرفت و اغلب تحلیل های زوال شناسانه پس نگرانه بود -پس از وقوع روی داد به تحلیل زوال یک نظم اجتماعی-سیاسی یا زوال تمدن می پرداختند. با این همه عالمان علوم اجتماعی و سیاسی نیز لازم است مفهوم سازی خاص خودشان را در باب چنین موضوعی بپرورند و از تحلیل های پس نگرانه فاصله بگیرند. بحث از پایان اجتماعی و پایان سیاسی را از این منظر باید نگریست. در این نوبت در باب این موضوع نوشته‌ام و زیر سقف آسمان را با آن تازه می‌کنم.

 

                               فرق پایان اجتماعی و پایان سیاسی

پایان اجتماعی یک نظم اجتماعی-سیاسی یا طرح و الگویی از نظم اجتماعی-سیاسی وقتی فرا می‌رسد که کنش‌گران الزامات بازتولید آن نظم را برنتابند و موانعی بر سر راه کسانی ایجاد کنند که می‌خواهند آن نظم را بازتولید کنند. برای شکل‌گیری یک نظم اجتماعی-سیاسی لزومی ندارد که همه‌ی اعضای جامعه بر طبق آن الگو رفتار کنند بل‌که فقط کافی است بخش از کوچکی از اعضای جامعه چنین کنند و بقیه، کنش‌هایی علیه آن الگو انجام ندهند و در عمل آن را به چالش نکشند. اما وقتی مردم جهت‌گیری‌های اجتماعی‌ای اتخاذ می‌کنند که با بازتولید آن نظم اجتماعی-سیاسی منافات دارد، می‌توان گفت که عمر آن نظم اجتماعی-سیاسی سرآمده است. بدین معنا است که می‌توانیم از پایان اجتماعی طرح یا الگوی معینی از نظم اجتماعی-سیاسی سخن بگوییم و منظورم از آن، وضعیت اجتماعی‌ای است که در آن امکانات اجتماعی لازم برای ایجاد و بازتولید یک نظم اجتماعی-سیاسی معین وجود نداشته باشد.

     اما پایان سیاسی مربوط به عدم امکان بازتولید اجتماعی یک رژیم سیاسی است. وقتی در درون هیأت حاکمه –به‌عنوان بخش کوچکی از جامعه- به هر دلیلی الگوی روابط میان کنش‌گران به چالش کشیده شود و بحرانی در بازتولید روابط پدید آید، به‌نحوی که تحکیم و تثبیت مجدد این الگوی روابط امکان‌پذیر نباشد، می‌توان از پایان سیاسی سخن گفت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 23:42 توسط حسن محدثی |

ظاهرا بحث قبلی به‌قدر کافی روشن نبود و نظریه‌ی اقتصاد دین را به‌وضوح توضیح نمی‌داد. در این‌جا مجموعه‌ی قضایای این نظریه را می‌آورم تا همه‌گی دریابند که حرف حساب من و شاید هم حرف ناحساب من در این بحث چیست و دوستان اهل نظر مرا از نقدها و افکار و پیش‌نهادهای‌شان بی‌نصیب نگذارند. به‌خاطر جلوگیری از اطناب از مقاله‌ی چهل صفحه ای که در این باب نوشته‌ام، فقط قضایای سازنده‌ی نظریه را می‌آورم و از هر توضیح اضافی احتراز می‌کنم. محض یادآوری می‌گویم که نظریه‌ها از نظر ساختار به دو نوع تقسیم می‌شوند: الگو و قیاسی. نظریه‌های قیاسی مثل همین نظریه برخلاف نظریه‌های الگو، سامانه‌ای (سیستم) باز دارند که امکان بسط و گسترش آن وجود دارد. پس من می‌توانم انتظار داشته باشم که دوستان قضایای دیگری را نیز پیش‌نهاد کنند و در همین‌جا آن‌ها را به بحث بگذارند. این نظریه در طی پیمایشی در حج تمتع سال 1386 زمینه‌یابی شد و پرورش یافت و در حج تمتع سال 1387 به‌صورت محدود مورد آزمون قرار گرفت. امیدوارم روزی نتایج این کار نیز منتشر شود. اما من امیدوارم استادان محترم و دانش‌جویان گرامی در تحقیقات و پایان‌نامه‌های خود برای بررسی و آزمون و نقد بیش‌تر آن مشارکت کنند؛ البته اگر اصل بحث را قبول داشته باشند.           

                          قضایای نظریه‌ی اقتصاد دین

 

الف. قضایای مربوط به اقتصاد دین­دارانه­ی دین  

قضیه­ی 1: منطق عمل و رفتار انسان دین­دار برآمده از منطقی دینی است که لزوما منطبق بر عقلانیت ابزاری (سنجش نسبت هدف-وسیله) و فایده­گرایانه (الگوی انسان اقتصادی) نیست.

قضیه­ی 2. انسان دین­دار در انتخاب میان گزینه­های پیش­رو، بر حسب معیارهای ویژه­اش –معیارهایی که برگرفته از منطق موجود در دین­داری­اش است- و در صورت فقدان قیود و موانع پرهزینه نوعی محاسبه­گری انجام می­دهد و بهترین گزینه را با توجه به نیازهای دینی­اش برمی­گزیند.

قضیه­ی 3: نیازهای دینی هر فرد با نوع دین­داری­اش پیوندی اساسی دارد و این نیازها (طلب­ها) براساس نوع دین­داری شکل می­گیرد و معنا می­یابد.

قضیه­ی 4: نیازهای دینی افراد از طریق ایجاد تغییر در دین­داری­شان تغییر می­کند. بنابراین، تولیدکننده و عرضه­کننده­ی کالاها و خدمات دینی به­میزانی که بتواند دین­داری فرد را متحول کند، می­تواند کالاهای جدیدی متناسب با نیازهای جدید به بازار دینی عرضه کند.

قضیه­ی 5. ارزش­مندی فرآورده­های دینی (کالاها و خدمات دینی) به شدت و فوریت، نوع، و میزان اهمیت نیازهای دینی و غیردینی دین­داران (در سلسله­مراتب نیازهای وی) وابسته است نه این دنیایی یا آن­دنیایی بودن پاداش­های حاصله از آن.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 21:42 توسط حسن محدثی |

در فروردین 1388 در جلسه‌ی گروه جامعه‌شناسی دین انجمن جامعه‌شناسی ایران، نظریه‌ای کاملا من‌درآوردی و بومی و داخلی و با نقد نظریه‌های غربیان و کافران و مسیحیان و یهودیان و خلاصه جمیع ملحدان! از آدام اسمیت گرفته تا پی‌یر بوردیو و ماکس وبر و رادنی استارک و روجر فینک و یاناکون و برخی دیگر در باب اقتصاد دین ارائه کردم. اما هیچ‌یک از کسانی که کباده‌ی علم بومی، شرقی، اسلامی، و دینی و ایرانی را به دوش مي‌کشند و بر این اساس علوم انسانی موجود را زیر سؤال می‌برند، به سراغ‌ام نیامد که این‌که گفتی یعنی چه؟! و به چه درد می‌خورد؟ و اصلا آیا ارزش طرح دارد؟ آیا اصلا این یک نظریه است یا کلی‌گویی یا حتا مشتی اراجیف؟! بگذریم! امیدوارم مقاله‌ی مبسوط نظریه‌ای جامعه‌شناختی درباره‌ی اقتصاد دین به‌زودی منتشر شود. نسخه‌ی دیگری از این سخن‌رانی را می‌توانید در سایت انجمن جامعه‌شناسی ایران ملاحظه کنید. هم‌اکنون اصل بحث در پژوهش‌های رضایت‌سنجی حاجیان در حج تمتع سال‌های 1386 و 1387 مندرج است. من فکر می‌کنم این نظریه بخشی از واقعیت‌های حوزه‌ی دینی را آفتابی می‌کند و امکان نقد و بررسی فرآیند تولید دینی را فراهم می‌سازد.

                                        
                نظريه‌ای جامعه‌شناختي درباره‌ی اقتصاد دين

در ايران مطالعات متعددي در باب رضايت‌سنجي به‌طور کلی انجام شده است اما مسأله اين است كه رضايت‌سنجي در مورد دين و احساس خشنودي از آن، به منظور بهبود كيفيت زنده‌گی دینی تاکنون انجام نشده است. ما تحقیقاتی را که رضایت دینی دین‌داران را سنجیده باشند نداریم. سنجش رضایت دینی تا حد زيادي با سنجش رضایت در دیگر حوزه‌ها متفاوت است و نیز نیازمند بهره‌گیری از نظرگاه متفاوتی است. پرسش مهمی که در این باب می‌توان به‌طور کلی مطرح کرد این است که وجود چه عواملی در زیست دینی سبب افزایش رضایت دین‌داران می‌شود؟ آیا می‌توان از مصرف کالای دینی در حوزه‌ی دینی سخن گفت؟ آیا می‌توان از  نوعي روابط و مبادلات بين توليد كننده و مصرف كننده كالاها و خدمات دینی سخن گفت؟ اين پرسش براي من مطرح است كه آيا مي‌توان نوعی نظريه‌ی اقتصاد دين را براي شناخت بيشتر جامعه‌ی دين‌داران به‌كار گرفت؟

     آدام اسمیت، ماکس وبر، و پی‌یر بوردیو  برخی از نخستين افرادي هستند که از اقتصاد دين سخن گفته‌اند. هم‌چنين می‌توان به مباحث جامعه‌شناسان اقتصادگراي دين در دهه‌ی هشتاد قرن بیستم و بعد از آن اشاره کرد. این دیدگاه می‌گوید: در عرصه‌ی ديني نيز مانند عرصه‌ی اقتصادي، مي‌توان از توليد و مصرف كالاها و خدمات سخن گفت. بر اين اساس، به‌عنوان مثال، فتواي يک فقيه، تفسير قرآن و مداحي و ... همه‌گي مي‌توانند به‌عنوان کالاهاي ديني معرفي شوند. اين كالاها توسط متوليان دين، در سطوح گوناگون، براي مخاطبان مختلف توليد مي‌شوند.

     با پذيرش فرآيند توليد ديني، مي‌توان از مصرف کننده‌ی ديني نيز سخن گفت و در  عين حال، نحوه‌ی توزيع و نشر کالاي ديني را مورد بررسي قرار داد. بر اين اساس، در توليد ديني، افرادي در رقابت با هم قرار مي‌گيرند كه گاهي حاضر به نزاع و حذف يک‌ديگر نيز هستند. از سوي ديگر، در اين زمينه روابطي كه ميان توليد کننده و مصرف کننده به وجود مي‌آيند نيز قابل بررسي و مطالعه هستند و مجموعه‌ی اين پديده‌ها را مي‌توان تحت عنوان اقتصاد دين مطرح کرد.     


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 13:32 توسط حسن محدثی |

ما در دوره ای استثنایی زنده گی می کنیم‌‌: در پیچ تاریخ. پس شادی ها و دردها و رنج های ما با مردم نسل های دیگر فرق دارد. زنده گی در این چنین دوره ای چهره ای دیگر دارد. زیستن در چنین دوره ای آسان نیست. بارهایی که باید بر دوش بکشی بسی سنگین تر از توان شانه های نحیف تست. نقطه هایی در زیر سقف آسمان که تاریخ قرار است تغییر مسیر دهد: آدمیانی که دگرگون می شوند و جهان شان را دگرگون می کنند و تاریخ شان را به نحوی جدید می سازند.  

                                            آلام زیستن در پیچ تاریخ

بخت‌یاری و شوربختی گاه دو روی یک سکه‌اند. گاه آن‌چه می‌بینی و تجربه می‌کنی از یک منظر بخت‌یاری است و از منظری دیگر تیره‌بختی. نسل ما چنین وضعیت دوگانه‌ای داشته است. بگذارید وصف حال نسل خودم را از خلال تجربه‌های زیسته‌ی خویش مرور کنم. در اول دوران نوجوانی، انقلابی بزرگ را تجربه‌ کرده‌ایم و ناآرامی و بی‌ثباتی را زیستیم؛ چون انقلاب اساس نظم اجتماعی-سیاسی را که در درون جان سازنده‌گان‌اش ریشه دارد، می‌لرزاند. این بی‌ثباتی و ناآرامی در گفت‌وگوهای گاه پرخاش‌گرانه‌ی برادر و پدر وارد تجربه‌ی زیسته‌ام شد. جای دیگری نوشته‌ام که انقلاب پسران را علیه پدران می‌شوراند. چیزی نگذشت که واگرایی نیروهای سازنده‌ی انقلاب که قرار بود اتوپیایی جدید را بسازند، بدل به نبرد و نزاعی خونین گشت و آثار جبران‌ناپذیری بر جای نهاد و چه نیروهای اجتماعی عظیمی را به هدر داد و شور زنده‌گی را در دل‌های بسیاری فسرد. ما این تلاطم اسف‌ناک را غم‌گینانه و مبهوت زیستیم؛ این تراژدی وقتی که پسر همسایه را نه در گورستان روستا که در زیر پله‌های خانه‌شان دفن کردند و وقتی که قامت پدر هم‌کلاسی ما از اعدام پسر برومند اش برای همیشه خمیده گشت، وارد تجربه‌ی زیسته‌ام شد. الان بحث‌ام این نیست که حق با چه کسی بود. مهم این است که ما این زلزله‌ها را زیستیم. بلافاصله جنگ طولانی و فرسایشی آغاز شد که پی‌آمدهایش مثل خود انقلاب و نیز مثل تنازع پیش‌گفته، سراسری و ملی بود. ما جنگ را با همه‌ی وجودمان و با همه‌ی تضادهایش زیستیم. بخشی از ما جوان‌های آن‌سال‌ها، زنده ماندیم. بعد دوران سازنده‌گی فرارسید که وقتی خوب می‌نگری خودش زلزله‌ای عظیم بود. جامعه‌ی جنگی که آرمان رهبران‌اش جنگ با امپریالیسم جهانی به سرکرده‌گی آمریکا بود و مهم‌ترین شعارش "جنگ جنگ تا رفع فتنه در عالم"، به‌سرعت به یک جامعه‌ی پیرامونی شبه سرمایه‌دارانه بدل شد و معیارهای زنده‌گی اجتماعی به‌نحو پیش‌بینی‌ناپذیر و غافل‌گیر‌کننده‌ای دگرگون شد و مردمان طبقه‌ی پایین و متوسط به پایین –که روز به‌روز بر حجم‌شان افزوده می‌گشت- فشار سنگین اقتصادی و اجتماعی را تحمل کردند. رزمنده‌گان و خسارت دیده‌گان جنگ شاهد اوج‌گیری اقشاری بودند که ای‌بسا هیچ هزینه‌ای برای جنگ نکرده بودند و علقه‌ای هم به تتمه‌ی اتوپیای موجود در اذهان رزمنده‌گان نداشتند. شهر درست بر ضد سنگر رزمنده‌گان حرکت می‌کرد: زمین در برابر ملکوت. جمعی از ما هنوز نیم‌نگاهی به ملکوت داشت. اما تحول آن قدر سریع و شتاب‌ناک بود که نه تنها ملکوتیان که ما آدم‌های زمینی نیز جا ماندیم. ارزش‌های اجتماعی و انسانی چنان سریع دگرگون شد که قلب ما در سینه دم‌به‌دم فشرده می‌شد و فریادمان در پیچِ گلو منجمد می‌گشت! غوغایی بود. هیچ‌کس فرصت هم‌سازی را نمی‌یافت؛ جز فرصت‌طلبان بی‌هویت. ما در همه‌جا و در هر لحظه این دوران را زیستیم؛ به‌ویژه در بنگاه‌های املاکی که حالا مثل قارچ در سطح شهر روئیده ‌بودند و صاحبان آن انگشت شصت را بر انگشت سبابه و انگشت وسط به‌توالی و به‌علامت سؤال می‌مالیدند که یعنی چه‌قدر پول داری تا دخمه‌ای را اجاره کنی؟! این یکی خیلی درد شدیدی داشت! پول معیار برتر بود و حالا گاه بیمارها در جلوی درب بیمارستان و بر روی دست کسان‌شان جان‌ می‌دادند؛ چون گاهی پول برای پذیرش بیمار به‌موقع جور نمی‌شد! تفو بر تو ای چرخ گردون تفو! چه کسی می‌توانست باور کند که اتوپیای "جامعه‌ی بی‌طبقه‌ی توحیدی" به این‌جا ختم خواهد شد؟!

الا یا ایها الساقی ادر کاسا وناولها             که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

     باری، به‌دنبال این دوره‌ی پر هول و ولا دوره‌ی اصلاحات فرا رسید؛ دوره‌ای از انتظارات ناکام و عقده‌های فروخورده و فریادهای در گلو مانده. هزیمتی که کسی مسؤولیت‌اش را نپذیرفت؛ چون هر یک آن را به گردن دیگری انداخت و بعضی‌ها هم هزیمت را پیروزی نمایاندند. و اینک یک بحران اجتماعی-سیاسی عظیم: کوه یخی به حرکت درآمده که "آن سرش نیست پیدا"! پس باز هم تجربه‌ای بزرگ و تکان‌دهنده که هم‌چون موارد پیشین سرنوشت کشور را رقم می‌زند. به‌راستی آیا زیستن در چنین عصری از بخت‌یاری ما است یا از شوربختیِ ما؟!  

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 7:56 توسط حسن محدثی |

دوست عزیزم دکتر نجاتی، در نوبت قبلی تاحدی توانست دیدگاه خود را توضیح دهد. به‌دلیل مشغله‌های متعدد و نیز احتمالا به‌دلیل این‌که در نوبت قبلی، ایشان در نقطه‌ی آغاز بحث‌شان بودند، بسیاری از مدعاها در سطح کلیات متوقف ماند. این امر می‌توانست سبب سوءفهم برای من و دیگر مخاطبان گردد. اکنون من بر حسب درک و دریافت خودم از نوشته‌ی ایشان، نقد دیگری را متوجه افکار ایشان کرده‌ام. یادآوری می‌کنم که نیشتر نقد تیز است و گاهی ممکن است ضربه‌ای آزاردهنده حواله‌ی حریف کند. پس من و نجاتی عزیز در زیرسقف آسمان به ممارست در این راه می‌پردازیم و امیدوارم در انتهای این سعی دل‌پذیر حظ خود را ببریم. بار دیگر از مشارکت دکتر نجاتی سپاس‌گزاری می‌کنم و آرزو دارم میوه‌های باغ‌شان پربرکت باشد و باز هم ما را بر سر سفره‌ی خود میهمان کنند. راستی به زیر سقف آسمان بیایید و جماعتی را میهمان کرامت خود کنید: این گوی و این میدان!

"گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند"    بختیار آن‌کس که چوگان‌اش به میدان آورد (با عذرخواهی از جناب حافظ)  

  معرفت‌شناسی عام‌گرای معتدل: نقبی به تز تعیّن دینی معرفت

                                   پاسخ به دکتر سیدمحمود نجاتی حسینی (2)

مقدمه

برخلاف دکتر نجاتی معتقدم بنا به دلایل متعدد (که باید در مجال دیگری آن‌ها را برشمارم) افکار مقید به زمینه و زیست‌جهان نیستند و امکان سفر و انتقال و تبادل دارند. در پاره‌ای موارد البته، زمینه دلالت‌های ویژه‌ای دارد، که بر ما است که دلالت های زمینه‌ای را بازشناسیم و آن‌ها را از دلالت‌های فرازمینه‌ای تفکیک نماییم. من چون به دلالت‌های زمینه‌ای افکار و مفاهیم باور دارم، و توجه به این دلالت‌ها را بسیار ضروروی و اساسی می‌دانم، از معرفت‌شناسی عام‌گرای "معتدل" (qualified)  سخن می‌گویم. اما مرادم از تعین دینی معرفت نیز این است که فکر و زیست دینی دین‌داران، نوع و دامنه‌ی اندیشه‌ورزی آنان را کم وبیش تعیین می‌کند. این تعیین کردن را ممکن است هر کس به‌گونه‌ای توضیح دهد. من می‌کوشم همه‌ی انواع ممکن آن را برشمارم و در باب هر یک اندکی توضیح دهم. ورود به چنین بحثی می‌تواند گفت‌وگوی ما را در چارچوب مشخص و روشنی سامان دهد و برای دیگر دوستان و مخاطبان نیز امکان اظهار نظر و  بحث و گفت وگو فراهم کند.

     من فکر می‌کنم که به مقاله‌ی جناب نجاتی حسینی ایرادات بسیاری وارد است. از این‌رو، درنگ را در جمله‌جمله‌ی نوشته‌ی ایشان لازم می‌دانم. با این‌همه نمی‌دانم در این‌جا چه‌قدر ضروری و ممکن است که این کار را انجام دهم و جمله‌جمله‌ی ایشان را مورد بحث و بررسی قرار دهم. فکر می‌کنم اگر بخواهم دامنه‌ی نقد را به همه‌ی مدعیات ایشان در این مقاله تسری دهم، به‌تبع نجاتی عزیز نیز باید در همه‌ی موارد پاسخ دهد و بدین ترتیب، کل گفت‌وگوی ما از مدار و موضوع واحد خارج خواهد شد و گفت وگو کم‌ثمر خواهد گشت. پس ترجیح خود من این است که بحث را متمرکز بر یک موضوع معین بکنیم و در این موضوع واحد، ژرف‌تر و همه‌جانبه‌تر بکاویم. اما چون من ادعا کرده‌ام که بر بسیاری از سخنان ایشان ایراد دارم، خوب است بر سبیل مثال یکی دو مورد را برشمرم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 7:29 توسط حسن محدثی |

باز هم خواهید گفت که یک مقاله‌ی طولانی نوشته است؛ آن هم در وبلاگ! ولی باور کنید این‌گونه نیست! همیشه تصور می‌کنند که نویسنده می‌نویسد. چه خطای عجیبی! نمی‌دانند که افکار و اندیشه‌های گوناگون دیوانه‌وار بر تو هجوم می‌آورند و تو را از هر کار دیگری باز می‌دارند و گریبان‌ات را می‌گیرند و به پشت میز کارت می‌کشانند و می‌گویند: چشم‌ات کور! حالا بنویس! این است معنی این سخن که من ننوشتم بل‌که نویسانده شدم. اما کیست که باور کند؟! تصورش را بکنید: این‌قدر طولانی تو را بنویسانند! زنده‌گی‌ات مختل می‌شود. بدبختی من این است که تندتند نویسانده می‌شوم؛ آن‌هم اغلب درباره‌ی دین! البته اهل نظر به‌درستی گفته‌اند که صاحب سخن باید که خداوند سخن باشد و سخن بنده‌ی او. اما سویه‌ی دیگری هم هست: سخن خداوند تست و تو بنده‌ی سخنی. در مورد من که بیش‌تر این دومی صادق است. البته مطلوب این است که سخن بنده‌ی تو باشد و تو نیز بنده‌ی سخن باشی! اما این آرمان بلندی است و "ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید    هم مگر پیش نهد لطف [خدا] گامی چند". باری، محصول این نویسانده شدن طولانی، یک‌بار به‌خاطر مشکلات رایانه‌ای از دست رفت ولی دوست عزیز اهل فن‌ام، رسول انباردارن با چند ساعت کار آن را بازیابی کرد و سبب شد که رنج این نویسانده شدن طولانی، بی‌ثمر نباشد وغم این نویسانده شدن مرا رنجور و دل‌افکار نسازد. پس از لطف بی‌دریغ ایشان سپاس‌گزارم و این مقاله را به وی تقدیم می‌کنم هر چند که "این همه نیست". پاسخ مقاله‌ی دکتر نجاتی عزیز را نیز به‌نوبت بعد وامی‌نهم تا در زیر سقف آسمان بر سبیل تنوع پیش رویم.

تقدیم به رسول انباردارن

 

         اسلام سرخ، اسلام مبارزه؛ اسلام سبز، اسلام زنده‌گي

                             (بحثي در باب پروژه‌ي ناتمام انقلاب 1357)

مقدمه

حتما به‌خاطر داريد که نوشته‌هاي متعدد و مفصلي در باب نوعي سنخ‌شناسي جديد از دين و دين‌داري در همين‌جا (وبلاگ زير سقف آسمان) منتشر کردم و بحث و گفت‌وگوهايي هم با دوست عزيزم مرتضي کريمي داشتم که آن‌ها هم منتشر شد. بعد هم همه‌ي اين بحث‌ها در وبلاگ دين در ايران منعکس شد. در مجموعه‌ي اين بحث‌ها من بيش‌تر در باب دين سبز و دين سياه سخن گفتم. لب لباب همه‌ي اين بحث‌ها اين بود که ما مي‌توانيم از سه نوع دين و سه نوع دين‌داري سخن بگوييم و براي ارزيابي انتقادي دين و دين داري‌مان از اين ابزار سنجش (نوعي متر) استفاده کنيم؛ چون ما در جامعه‌اي زنده‌گي مي‌کنيم که دين در آن نقش مهمي داشته است و هم‌چنان نقش مهمي دارد و متفکران و شخصيت‌هاي مختلف با روي‌کردهاي گوناگون از دین سخن می‌گویند و به تبع، این پرسش برای ما مطرح می‌شود که ما باید کدام دین را بپذیریم و به چه نحو دین‌داری کنیم تا بيش‌تر کام‌ياب شويم و از عوارض دين‌داري‌مان بکاهيم؟ امروز ديگر کسي از ميان ما شکي ندارد که دين‌داري هم عوارض و آفاتي دارد. پس اين پرسش مطرح مي‌شود که چه نوع ديني را برگزينيم که عوارض و آفات کم‌تري داشته باشد؟ و چه‌گونه در حين دين‌ورزي‌مان، به ارزيابي زنده‌گي ديني خويش و دين يا دين‌هايي که در جامعه عرضه مي‌شود بپردازيم تا سيل آن عوارض و آفات ما را با خود نبرد و سرنوشت‌مان را تباه نکند؟ امروز ديگر از اين سخن نمي‌گوييم که مثلا بايد دين‌دار بود و دين‌دارانه زيست. امروز و بعد از اين تجربه‌ها از کسي که ما را به زنده‌گي ديني دعوت مي‌کند، مي‌پرسيم که چه‌گونه دين‌داري‌اي مطلوب است و کدام دين مطلوب‌تر و انساني‌تر و کام‌ياب‌کننده‌تر است؟ امروز ديگر می‌دانیم که ممکن است نوع خاصی از دین به ما وعده‌ی بهشت در آن‌جهان را بدهد (وعده‌ی نسیه) و در همین جهان (جهان نقدمان) جهنم پديد آورد! پس ما ديگر آن فرد خام قبل از انقلاب نيستيم که به وعده‌هاي خوش‌آيند –ولو صادقانه‌ي- شخصيت‌هاي ديني و فکري‌مان دل بسپريم و به‌همين ساده‌گي در پي‌شان روان شويم. ما تجربه‌ي 30 ساله‌ي انقلاب را در قفاي خويش داريم. ما ديگر تصوير رهبرمان را شام‌گاهان در ماه نخواهيم جست بل‌که مي‌کوشيم تصوير خودمان را و تصوير فرداي‌مان را در روز روشن و به‌دقت در آينه بنگريم!

                                           "خام بُدم، پخته شدم، سوختم"

(تذکر مي‌دهم که به کارگرفتن اشعاري از اين دست در سراسر مقالات و نوشته‌هاي من فقط و فقط جنبه‌ي ذوقي و بلاغي دارد و هدف استناد و ارجاع علمي در ميان نيست مگر اين‌که بر خلاف‌اش تإکيد کنم؛ در نتيجه شاعران مورد نظر بي‌تقصير اند!)

به‌واقع، اين قصه‌ي همه‌ي ما است. ديرآمده‌گان نيز به ما خواهند پيوست. ما منتظرشان خواهيم ماند و به استقبال‌شان خواهيم رفت و آنان را به‌خاطر ديرآمدن‌شان سرزنش نخواهيم کرد. "يدخلون في دين الله افواجا"! آري اين قصه‌ي يک ملت است: ملتي خام بود، پخته شد و سوخت و از خاکستر وجودش ققنوس‌وار پرنده‌ي سبزي جان گرفت. شک نکنيد که ايران وارد عصر جديدي شده است. تولد، هم دردناک است و هم هيجان‌انگيز. هم مي‌بايست در تجربه کردن درد، خوددار و صبور باشيم و حِلم را زيست کنيم (حليم باشيم) و هم در لحظات هيجاني‌مان، خِرد را واننهيم و حَزم را از ياد نبريم. پس بر ما است که در نقطه‌ي آغاز اين آينده‌ي پيشِ رو، بسي بينديشيم و تأمل نماييم و به هيجانات ناشي از اين تولد تازه، عمق بدهيم و دشواري‌هاي راه بيش‌تر و بيش‌تر در ديدرس قرار دهيم.

     اما پيش از ورود به بحث اصلي مي‌بايست برخي نکات را توضيح دهم. اولين بار در طی مقاله‌‌اي (در زیر سقف آسمان) بحث از اسلام سبز را به‌صورت مکتوب با تحليل يکي از بيانيه‌هاي مهندس ميرحسين موسوي آغاز کردم. اين بيانيه براي من مجالي داده بود تا فکر خودم را که سال‌ها پيش قدري پرورده شده بود، بيان و صورت‌بندي کنم. اما اين نحوه‌ي شروع بحث سبب شده بود که برخي گمان کنند من مهندس ميرحسين موسوي را سازنده‌ي اسلام سبز يا ايدئولوگ اسلام سبز مي‌دانم! و اصلا ناگهان با بيانيه‌ي ايشان به چنين مفهوم و عنواني رسيده‌ام! در حالي که من باورم اين بود که آن بيانيه -و اکنون مي‌توانم با اطمينان بگويم همه‌ي بيانيه‌هاي ميرحسين موسوي- بن‌مايه‌هاي اسلام سبز را بازنمايي مي‌کند. بر اساس همين نوع شروع بحث، يکي از بزرگواران در يک جلسه‌ي علمي که براي بررسي وضعيت دين در شرایط کنونی تشکیل شده بود، به انتقاد می‌گفت: "همان‌طور دکتر علي شريعتي در پيش از انقلاب از تولد اسلام جديدي سخن گفته بود، شما هم از تولد اسلام جديدي سخن مي‌گويي. مگر ميرحسين موسوي متفکر و صاحب‌نظر و ايدئولوگ است که بتواند پرورنده‌ي شکل جديدي از اسلام باشد" (نقل به مضمون)؟! با چنين نگاهي، برخي تصور مي‌کنند که تولد اسلام نو حتما موکول به عمل‌کرد ذهني يک متفکر معين است و گويي امکان ندارد که در طي تجربه‌هاي يک يا چند نسل و عبرت‌آموزي از آن تجربه‌ها، و قرار گرفتن در بن‌بست‌هاي جديد و مواجه شدن با پي‌آمدها و محصولات منفي اسلام سرخ و سياه، ممکن است در پي تحول در زمينه‌ي اجتماعي افق‌هاي جديد براي حيات ديني نمايان گردد و راه ديني نويني پيدا شود و رخ نمايد. در چنين نگاهي اگر شريعتي نبود، اسلام سرخ متولد نمي‌شد! به گمان من در ايران پيش از انقلاب شرايط اجتماعي، دين و دين‌داری جدیدی را اقتضا یا مطالبه می‌کرد و بدان سو زورآور بود. بر حسب تز قرابت انتخابيِ (elective affinity) ميان زمينه‌‌ي اجتماعي و منظومه‌هاي فکري، زايش انديشه‌هاي جديد و يا فعال شدن افکاري معين که تا پيش از اين موجود اما فعال نبوده‌اند، در بستر اجتماعي مساعد بيش‌تر محتمل‌الوقوع است. به‌عنوان مثال، اسطوره‌ي هزاره در شرايط بحراني و فاجعه‌بار بيش از پيش فعال و تأثيرگذار مي‌شود. زمينه‌ي اجتماعي معين انديشه‌ي اجتماعي متناسب با خود را فراخوان (invocation) و احضار مي‌کند. در شرايط انقلابي ايران قبل از انقلاب افکار و انديشه‌ها، کم‌وبيش به‌سوي تفسير انقلابي از امور سوق يافت و از اسلام نيز تفسيري انقلابي عرضه شد. پس اگر شريعتي هم نبود اسلام سرخ شکل مي‌گرفت اما به‌شکلي ديگر و با صورت‌بندي متفاوت. پيش از شريعتي هم اين آل احمدِ دوباره آشتي کرده با اسلام بود که از ضرورت احياي راه شهادت سخن گفت!

     اما برخي مي‌انديشند که براي تولد اسلامي جديد نيازمند يک مجدد بزرگ مثل شريعتي هستيم و نسلي از آدم‌هاي متوسط در شرايط تاريخي-اجتماعي جديد و مساعد و با استفاده از انديشه‌هاي گروهي از متفکران و صاحب‌نظران خود (که در طي چند نسل پرورده شده است) نمي‌توانند راه‌هاي ديني جديد را از دل شکست‌ها و تلخي‌ها و ناکامي‌هاي گوناگون 30 ساله بيابند. پس چون ميرحسين موسوي يک متفکر مولد مثل دکتر علي شريعتي نيست، نمي‌تواند رگه‌هايي از اسلامي نو را در افکار و انديشه‌هاي خود بازنمايي کند و اگر کسي مدعي شود که بيانيه‌هاي ميرحسين موسوي رگه‌هاي درخشاني از چنين اسلامي را نمايان مي‌سازد، مرتکب خبط و خطا شده است! به‌نظر من اين هم نوع نخبه‌گرايي افراطي است. من دقيقا به ياد اين فکر برخي از دوستان مي‌افتم که گمان مي‌کنند براي رشد علوم اجتماعي در ايران به‌طور عام و جامعه‌شناسي دین به‌طور خاص باید به بخش‌نامه‌هاي دولتي بنگريم. اگر بخش‌نامه‌هاي دولتي رخصت دادند، به کتاب ما اجازه‌ي چاپ دادند، و به ما امکان سخن‌راني و تدريس دادند، آن‌گاه جامعه‌شناسي دين ممکن است و اگر حکومت و بخش‌نامه‌هايش رخصت ندادند، آن‌گاه جامعه‌شناسي دين هم ممتنع است! حکومت‌ها و نخبه‌هاي بزرگ يعني نابغه‌ها تعيين کننده‌‌ي راه تاريخ‌اند! اما از يک سري آدم مؤمن صادق شجاع متوسط نستوه چه کاري برمي‌آيد!

     بگذريم! به نظر من اگر همه‌ي 13بيانيه‌ي ميرحسين موسوي را کنار هم بگذاريم، برخي از پيچيده‌ترين انديشه‌ها و افکار را که از قضا به‌خوبي پاسخ گوي شرايط نوين جامعه‌ي ما است، در آن مي‌يابيم! من در اين بيانيه‌ها برخي از ظريف‌ترين انديشه‌هاي اجتماعي را مي‌يابم: انديشه‌هايي که از جاهاي گوناگون آخذ شده‌اند و به‌صورت کنوني صورت‌بندي شده‌اند و با شرايط کنوني ما هم‌خواني دارند. چه فرقي مي‌کند که اين بيانيه‌ها را ميرحسين موسوي با فکر خودش مي‌نويسد يا از روي دست کسي رونوشت برمي‌دارد يا گروهي با هم و در مشورت با يک‌ديگر مي‌نويسند. از نظر جامعه‌شناختي حتا مهم نيست که او صادق است يا نه. مهم اين است که مردمي معين پذيرفته‌اند که او صادق است و پذيرفته‌اند که اين سخنان، سخنان او است. وانگهي، آن‌چه مهم تر است اين است که در مجموعه‌ي اين بيانيه‌ها

1)     نقدي بر نگاه ديني مسلط و رسمي موجود (که ميرحسين آن را نه دين که انحراف از دين مي‌خواند) وارد مي‌شود؛

2)     راه ديني نويني با ترسيم مشخصات اصلي آن ترسيم مي‌گردد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 2:56 توسط حسن محدثی |

دکتر سیدمحمود نجاتی حسینی به پاسخ من پاسخ داد. بحث ما در باب این است که آیا ما می‌توانیم مفاهیم، افکار، و نظریه‌های غیرمسلمانان را برای توضیح، فهم، و تبیین پدیده‌های انسانی و اجتماعی جوامع مسلمان به‌کار بگیریم یا نمی‌توانیم. نجاتی می‌گوید نمی‌توانیم چنین کاری را انجام دهیم و یا با شرط و شرایط عدیده و احتیاطات واجب باید چنین کنیم. اما من می‌گویم می‌توانیم و خوب هم می‌توانیم و -به زبان عامیانه اش- کردیم و شد. بحث ما از مقاله‌ی من تحت عنوان "پیش‌بینی پایان اجتماعی جامعه‌ی قدسی" آغاز شد که در آن من از سنخ‌شناسی دیویس در باب جوامع از حیث حضور اجتماعی-سیاسی دین بهره بردم و نجاتی عزیز با کوته‌نوشتی استفهامی و انتقادی، تعریضی بدان زد و من نیز با رخصت و موافقت ایشان آن را بدل به یک گفت‌وگو کردم. حالا دوست عزیز من لطف کرده و بدان پاسخ داده است. پس دست نجاتی را به‌گرمی می‌فشاریم و به استقبال پاسخ ایشان می‌رویم. برای این‌که این بحث عنوانی داشته باشد و چون جهت‌گیری فکری نجاتی در باب معرفت دال بر نوعی خاص‌گرایی در معرفت‌شناسی است، من عنوان "معرفت‌شناسی خاص‌گرایانه و مقید به زمینه" را برگزیده‌ام. این مفهوم بیان می کند که دیدگاه دکتر نجاتی در باب معرفت خاص گرایانه است نه عام گرا و جهان شمول نگر. ایشان معرفت را وابسته به زیست جهان و در معنای عام تر وابسته به جهان اجتماعی و فرهنگی می دانند. به همین دلیل هم انتقال مفاهیم و نظریه ها و اندیشه ها را از یک جهان اجتماعی به جهان اجتماعی متفاوت غیرقابل قبول دانسته اند. در زیر نظر نجاتی عزیز را بی‌کم‌وکاست می‌خوانیم. رنگ قرمز در متن را خود آقای نجاتی استفاده کرده است که من منتقل کرده ام. زیر سقف آسمان به میهمانان جدید در این بحث و بحث های دیگر خوش آمد خواهد گفت.

گفتار میهمان

                   [معرفت‌شناسی خاص‌گرایانه و مقید به زمینه]

         

 

                                                        بسمه تعالی             

                                      پاسخ به دکتر محدثی                         

8 مهرماه 88

آسمان رشک برد بهر زمینی که در آن

دو نفر یک دو نفس بهر خدا بنشینند 

(1 ) با تشکر از دکتر محدثی به خاطر حرمت‌گذاری به فرزانگی و معنویت که دو رکن دین‌داری عاقلانه خدا پسند و مردمی هستند. و اما بعد.به امید این که پاسخ‌های من مصداق سخن عمیق و دقیق امیر کلام علی (ع) باشد که فرمود: رحم ا... من قل و من و دل ( خدایش بیامرزاد آن‌که کوتاه بگوید و مستدل)؛ چند نکته توضیحا ارائه می‌دهم باشد که رفع ابهام کند؛ به عون ا... تعالی.

 (2 ) "تعین دینی معرفت"  به‌خاطر مشروعیت دادن شناختی به هم‌نشینی جامعه‌شناختی  هستی‌هایی مانند  "تعین" ، "دین" و "معرفت"  برای همگان مقبول و مشروع نیست (مگر یحتمل دکتر محدثی و من آن هم مشروط و مقید به شرایطی) که البته خود جای بحث دارد. برخی در "تعین دینی معرفت" مترددند (چون آن را مغایر عقلانیت شناختی سکولاریستی مدرن می‌دانند) و برخی نیز در "تعین معرفتی دین" مشکک اند (چون آن را مجوزی  برای سکولاریستی کردن دین و تعالی‌زدایی از دین می‌دانند). با این وجود این چالشها هم‌چنان سرزنده هست ولی متاسفانه نمی‌توان در این مختصر وارد آن شد و لذا به همین مقدار باید بسنده کرد. امیدوارم دکتر محدثی فتح بحث کنند تا دیگران هم به یمن بحث به مشارکت ترغیب شوند .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 0:11 توسط حسن محدثی |