سخنرانی من در همایش "سبزها و دین" که روز چهارشنبهی گدشته 27/ 8/1388 برگزار شد و در آن من مقالهای تحت عنوان "زایش دین سبز" ارائه کردم (که اصل آن را در آیندهی نزدیک در همینجا ارائه خواهم کرد) واکنشهای مثبت و منفی متعددی را برانگیخت. متأسفانه اکثر این واکنشها بر اساس مضحکهی خبررسانی رسانههای ایرانی (که در باب آن در نوبت بعدی سخن خواهم گفت) صورت گرفته است. خبرنگاران رسانههای ایرانی اغلب غیرحرفهای و غیرمتخصص اند- اگر محترمانه سخن بگوییم و نگوییم که بسیاریشان بیسوادند بهنحوی که حتا گاه ناتوان از درست نوشتن نام افراد هستند! حال اگر به این خصلت برخی خبرنگارها و خبرگزاریها، رسالت لجنمالسازی برخی رسانهها را نسبت به برخی از موضوعات و جریانها و شخصیتها و افراد بیفزاییم، نتیجه همین میشود که میگویند: "محدثی گفته است: برخی از افراد جنبش سبز همجنسگرا هستند". و جالب این است که همین افراد و سازمانهای مولدِ فرهنگ دروغ و لجنمالی، مدعی دین و اخلاق هم هستند!! یکی از همینها که من تازه با تولیداتاش آشنا شدهام وبلاگ آهستان است که دربارهی سخنرانی من اظهار فضل نموده است و در مقام یک مدعی صاحبنظر ظاهر شده است اما حاضر نیست لوازم چنین مقامی را برای خود تدارک ببیند و مراحل نیل به آن را طی نماید. به پاسخ کوتهنوشت (کامنت) من که وی را به داوری بر اساس شناخت دعوت کردهام، نه در ذیل مطلب خودش که از طریق ایمیل پاسخ داده است و بعد از کوتهنوشت من، هیچ کوتهنوشت دیگری در ذیل نوشتهاش وارد نشده است! من در اینجا شما را فقط دعوت میکنم نوشتهاش را بخوانید و واکنش وی را به توصیههای من ببینید و خودتان در باب آن داوری کنید. من این پست را به خوانندهگان وبلاگ آهستان تقدیم میکنم. فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه (پس بشارت باد بر آن بندهگانی که سخنها را میشنوند و سپس از نیکوترینشان پیروی میکنند).
حد شرف، شعور، و شجاعت یک وبلاگنویس اصولگرا!
(تقدیم به خوانندهگان آهستان)
"دين سبز هم به بازار آمد!
نوامبر 18, 2009 بدست امید حسینی
پس از آنكه در هفتهها و ماههاي گذشته، شاهد رونمايي انواع و اقسام كالاهاي سبز توسط اصلاحطلبان بوديم، ديروز بالاخره جديدترين كالاي سبز هم به بازار آمد و رسما رونمايي شد. اين كالاي جديد چيزي نيست به جز دين سبز!
بله ماجرا از اين قرار است كه دیروز همایشی در دانشگاه تهران برگزار شد كه موضوع اصلي آن ارتباط دين با سبزها بود. البته من قبل از برگزاري اين همايش فكر ميكردم كه اصلاحطلبان و سبزها بعد از مشاهده انحرافات متعدد در جنبش خود و براي جلوگيري از سقوط زودهنگام و نابودي هميشگي جنبش سبز، دست به كار شدهاند و ميخواهند با همايش و كنفرانس، جنبش سبز را به دين پيوند بزنند، اما خوشبختانه اينچنين نشد!
دوست خوبم مهدی علاقبند با من مصاحبهای در باب مسائلی که در رسانه برای دین روی میدهد و نیز دیگر امور مربوطه فیمابین دین و رسانه، کرد که بهصورت گزینش شده در روزنامهی خراسان (باید دین قاعده بازی را مشخص کند http://www.khorasannews.com/news.aspx?3_17399_10_2044.XML) منتشر شده است. اکنون که مدتی است این مطلب منتشر شده، برای من این امکان پدید آمده است که نسخهی کاملتر آن را در اینجا قرار دهم. پیش از این نیز در باب نسبت دین و نهاد ارتباطات در جهان مدرن در کتابام دین و حیاتاجتماعی: دیالکتیک تغییرات (1381، فرهنگ و اندیشه) سخن گفته بودم. در اینجا موضوع کمی فرق دارد و موضوع دین در رسانه مورد کاوش و گفتوگو قرار دارد. جالب است که بدون هیچ همآهنگی پیشین، دکتر عباس کاظمی (http://www.kazemia.persianblog.ir) عزیز نیز پیش از این در باب وضعیت رسانهها در ایران نکات تأملبرانگیز و البته محل مناقشه نگاشتهاند (دو مطلب) و دکتر محمد رضائی عزیز (http://velashedi.blogfa.com) نیز بهحق انتقادات خود را بر آن نوشتهاند. اما ارزش کار دکتر کاظمی آغازگری بحثی نو است. من با آنکه قصد ورود انتقادی به این بحث را ندارم اما فکر میکنم نکات مهمی هنوز در بحث دوستان ناگفته مانده است. بهعنوان مثال، بهنظر من هر بحثی در باب وضعیت رسانهها در ایران بدون پرداختن به انحصارگرایی رسانهای موجود، تحریف واقعیت وضعیت رسانهها در ایران است. البته من فکر نمیکنم این نکته از چشم دوستان عزیزم دور مانده باشد. قطعا نپرداختن به یک موضوع به معنی ندیده گرفتن آن نیست.
دین در رسانه: مسائل و آسیبها
علاقبند: بهعنوان سوال ابتدایی آیا دین را در تعریف یک رسانه میتوان قرار داد. یعنی دارای یک نوع پیام و گیرنده یا همان مخاطب. این رسانه در مواجه با یک رسانه مدرن و یک ابزار تکنولوژی چه نوع واکنشی میتواند داشته باشد؟ آیا اصولاً بین این دو میتوان تفاوت ماهوی و کارکردی قائل بود؟
محدثی: اجازه میخواهم بسیار موجز و مختصر سخن بگویم. نخست لازم میدانم نکاتی را توضیح دهم و چارچوبی را طرح کنم و بعد به پرسش نخست و دیگر پرسشها در ذیل آن پاسخ بگویم. دین یک نهاد اجتماعی است و بهمنزلهی یک نهاد در ارتباط با نهادهای دیگر قرار میگیرد. رسانه را اما باید در قالب نهاد دیگری مورد ملاحظه قرار دهیم: نهاد ارتباطات. من به تأسی از عالم ارتباطات دنیس مککوئیل از نهاد ارتباطات سخن میگویم و فکر میکنم جامعهشناسان نیز باید نهاد ارتباطات را نیز باید به فهرست نهادهای اصلی بیفزایند. پس رسانهها را باید شیوهها و روشها و فنونی از عمل ارتباطی تلقی کرد که شش جزء هر ارتباط را، آنطور که یاکوبسن زبانشناس برشمرده است (شامل فرستنده، گیرنده، پیام، رمزگان، زمینه، و تماس)، هر یک بهنحو خاص خودشان تولید و بازتولید میکنند. با این مقدمهی مختصر میتوانم پاسخگویی به پرسشهایتان را آغاز کنم.
دین رسانه نیست اما برای ارائهی پیام خودش از رسانهها بهره میبرد (دین رسانه نیست اما نیازمند رسانه است). حال گاهی رسانه، ارتباط را بهنحو شفاهی تولید میکند (مثل منبر، تریبون، مکتبخانه)، گاه از طریق الکتریکی و تولید امواج صوتی دوربرد و مضبوط (مثل بلندگو، بیسیم، نوار صوتی، رادیو)، گاه بهشکل مکتوب (مثل کتاب و روزنامه، آثار نوشتاری بر اساس خط بریل برای ناشنوایان)، گاه بهشکل تصویری (مثل تلویزیون، سینما)، گاه بهصورت الکترونیکی (مثل اینترنت) و گاه بهصورت ترکیب همزمان این اشکال نشر و پخش. اما همهی نهادها در جریان تاریخ متحول میشوند؛ از جمله نهاد دین و نهاد ارتباطات. پس ظاهرا بهخودی خود اشکالی در کار نیست. اما وقتی دقیقتر میشویم به این واقعیت مهم میرسیم که رسانههای امروزین امور خصوصی و شخصی را بدل به امری عام میسازند. این امر میتواند آسیبی جدی به دین وارد کند. در نگاه دینی ورود به فضا-زمان مقدس مقدماتی دارد. آدمی میبایست قلب و جان خویش را آماده سازد و سپس به فضا-زمان مقدس وارد شود. اما رسانههای جدید این امر صمیمی و شخصی را به امری عام و در دیدرس همه قرار میدهند و از این طریق روح و معنای ورود به فضا-زمان مقدس چه بسا منتقل نمیگردد و امر صمیمی و درونی و دیریاب و ژرف همچون امری مبتذل و عام و همهجا حاضر نمایانده میشود. به نظر من این مهمترین آسیبی است که از طریق رسانههای جدید میتواند به دین وارد شود.
مخاطبان گرامی! مدتی است که فصل کار ما آغاز شده است. وانگهی قرار است که تمرکز بیشتری در کار و بار تحقیق داشته باشم. این است که مجال نوشتنام برای این وبگاه کمتر شده است. لاجرم ارسال نوشتههای جدید در زیر سقف آسمان با تأخیر بیشتری انجام خواهد شد. اما برای اینکه این تأخیر بیش از حد طولانی نشود، تصمیم گرفتهام هر بار که نتوانستم افکارم را به موقع بنویسم، مطالب هر پست را قسمت به قسمت بنویسم و ارسال کنم به زیر سقف آسمان؛ اما هر قسمت با عنوان مستقلی آغاز شود که مخاطبان بتوانند از عنوان جدید مطلب را پی بگیرند.
13 آبان سبز را متأسفانه من از دست دادهام و از این تجربهی جالب و مشاهدهی وقایع این روز محروم ماندهام. این بود که از افراد متعددی خواستم تجربهی خودشان را بنویسند ولی تا حالا فقط یک نفر لطف کرد و تجربهاش را برایم نوشت. این بود که تصمیم گرفتم نظر و تحلیل خودم را از 13 آبان بنویسم و در انتها گزارش ماوقع را از نظر هر یک از دوستانی که لطف کردهاند و به درخواست من پاسخ مثبت دادهاند، بگذارم.
13 آبان سرخ، 13 آبان سیاه، 13 آبان سبز
1. 13 آبان سرخ: غلیان شور انقلابی
13 آبان 1358 روزی بود که برخی از دانشجویان انقلابی تحت تأثیر شور و هیجان انقلاب و اوجگیری گفتمان ضدامپریالیستی از دیوار مردم (سفارت آمریکا) بالا رفتند و ساکنان آن سوی دیوار (سفارت آمریکا) را بهعنوان جاسوس گروگان گرفتند و به جای آنکه تنبیه شوند، تشویق شدند و از اسناد به دست آمده از سفارت آمریکا برای این و آن (البته فقط برای مخالفان خود) پروندهسازی کردند. آغاز پروندهسازی –که آقای مهندس موسوی در مناظرههای خود بر آن بهحق و بهجا بهعنوان یک ایراد بزرگ دولت نهم تأکید کردند- از همین روز یا حتا پیشتر از آن بوده است. جالب است بدانیم که یکی از این پروندهها را برای عباس امیرانتظام ساختهاند و او سالهای مدیدی را به جرم روابط دیپلماتیک با آمریکائیان- که در آن زمان و حتا هماکنون جاسوسی خوانده میشد و میشود (البته اگر خودیها مذاکره کنند که کردهاند، عیبی ندارد و مباح است!!) در زندان گذرانده است. آنطور که خود امیرانتظام گفته است، یکی از شواهد رابطهی مشکوک وی با آمریکائیان این بوده است که طرف آمریکایی در ابتدای نامهاش به عباس امیر انتظام نوشته است: عباس عزیز! مثلا Dear Abbas. ظاهرا کسی آنموقع نمیدانسته است که اگر یک گربهی انگلیسی زبان به موش جهان سومی نامه بنویسد، نامهاش را با موش عزیز! شروع خواهد کرد! پس توجه داشته باشید که با اجنبی نامهنگاری نکنید تا جاسوس شناخته نشوید، حتا اگر کارمند عالیرتبهی وزارت خارجه باشید. معلوم نیست آن موقع خانم معصومه ابتکار که گویا انگلیسیدان جماعت دانشجویان تسخیر کنندهی "لانهی جاسوسی" بودند، چرا در این باب توضیح مناسبی به حضرات محترم ندادند. حتما ایشان به جای اینجور امور غیرمهم کارهای مهم دیگری داشتند و هماکنون نیز به جای توضیح در باب این نوع اقدامات دانشجویان گروگانگیر تلاش وافری میکنند تا نشان دهند که این دانشجویان بالغ و پخته بودند و بعد با گرفتن "لانه" بالغتر شدهاند و خلاصه توضیحات مبسوطی در باب بلوغ دانشجویان گروگانگیر دادهاند! و ما هم از میزان بلوغشان با خبر شدیم! ایشان میگویند: "این موضوع را میدانم که این دانشجویان از رهبران جنبش دانشجویی بودند و نقش بسیار فعالی در تنظیم اعتصابات و اعتراضات دانشجویی داشتند. این موضع طبعا یک بلوغ فکری را ایجاد کرده بود لذا آنها خیلی خام وارد این ماجرا نشده بودند" (گفتوگوی معصومه ابتکار با روزنامهی اعتماد، ضمیمهی روزانهی شمارهی 2094، چهارشنبه 13 آبان 1388). خیلی خام نبودند! یعنی یک کوچولو خام بودند! مرسی!
"خدا" بزرگترین نماد تاریخ بشریت است؛ مفهومی که انسان را در عصرها و نسلها و از گذشته تا حال به خود مشغول داشته است و برای هر یک معنا و مفهوم خاصی داشته است و بهنحو گوناگونی در سرنوشت و زندهگیشان دخیل بوده است. البته در عصر جدید این نماد برای برخی از انسانها مرده است اما هنوز زندهترین نماد انسانها در سراسر جهان است. در فرهنگ اسطورهای و فرهنگ دینی بشر، خدایان چهرههای متفاوتی داشتهاند: برخی خشن و سفاک و ظالم و بالهوس و وحشی و خونریز و بیرحم و برخی مهربان و رؤوف و رحیم و بخشنده و دوست؛ برخی هرزه و بیاعتنا و برخی پارسا و مسؤول و الخ. در گذشته انسانها همیشه میپرسیدهاند که من باید چهگونه باشم و عمل کنم تا خدا از من راضی باشد؟ اما امروز به این پرسش مهم بشر، پرسش دیگری نیز افزوده شده است که مقدم بر آن مطرح میشود: خدا باید چهگونه باشد و چهگونه عمل کند تا برای پرستیده شدن شایسته باشد؟ در پی چنین پرسشی است که پرسش مقدر دیگری مطرح میشود: چهگونه باید از خدا سخن گفت؟
بهراستی، کدامین خدا شایستهی پرستیدن است؟ و چهگونه سخن گفتنی از او روا است؟ مقالهی زیر که بخشی از کتاب اخیرا منتشر شدهی الاهیات انتقادی: رویکردی بدیل اما ناشناخته است، به همین پرسشها می پردازد و پاسخی را مطرح میکند.
خدای رهاییبخش
(کدام خدا؟ و چهگونه سخن گفتن از خدا؟)
متألهان رهاييبخش معتقداند که مسألهي متألهان اروپايي بهخاطر دنیویشدن (سکولاريزاسيون)، بياعتقادي به خدا است. در آنجا مسأله اين است که چهگونه ميتوان در ضمن مدرن بودن، مؤمن بود. در آنجا افراد بياعتقاد ميشوند. اما مسألهي آمريکاي لاتين فراواني آدمهاي غيرمعتقد نيست بلکه فراواني آدمهاي ناشخص است؛ يعني کساني که آدم به حساب نميآيند، "کساني که به واسطهي فقر، ستم، و سلطه، انسانزدايي شدهاند" (Smith 1991: 32). روشن است که مسألهي الاهيات رهاييبخش برخلاف الاهيات اروپايي، خصلت خدا است نه بود و نبودش. اينجا بايد از خدايي سخن گفت که به آدمي شخصيت ميدهد و به او کمک ميکند تا از وضع غيرانساني و فلاکتبارش بهدر آيد. در فصل قبل در بحث از الاهيات سياسي ديديم که مولتمان بهمنزلهي متأله اروپايي چهگونه مسألهشناسي کرد و از گريز از جبههي ايمان به سمت فعاليت سکولار از يک طرف، و از در پيله و حصار رفتن مؤمنان و شکلگيري ايمان زبون از طرف ديگر سخن گفت. يا متألهي مثل بولتمان که تحت هجوم چيرهشوندهي تفکر علمي از خدايي انفسي سخن گفت و خداي آفاقي را تقريبا بهکناري نهاد تا کانوني را براي بقاي خدا در جهان مدرن فراهم آورد: خدايي باطني و حاضر در وجود آدمي. حال ببينيم که گوستاو گوتيهرز پرويي نخستين بنيانگذار الاهيات رهاييبخش چهگونه از خدا در آمريکاي لاتين سخن ميگويد:
"چهگونه ما در وضعيتي که مشخصهاش فقر و ستم است دربارهي خدايي سخن ميگوييم که بهمنزلهي عشق منکشف شده است؟ چهگونه ما از خداي زندهگي براي مردان و زناني دم ميزنيم که نابههنگام و ناعادلانه مردهاند؟ چهگونه ما اذعان ميکنيم که خدا ما را عطيهي آزاد عشق و عدالت ساخته است در حاليکه ما پيشاپيش رنج بيگناهان را ميبينيم؟ در سخن با کساني که حتا آدم بهحساب نميآيند، از چه کلماتي بايد استفاده کنيم تا به آنان بگوييم که دختران و پسران خدا هستند؟" (Gutierrez 1987: xiv quoted Ibid: 32).
یادتان هست در مطلبی که راجع به اول مهر 1388 نوشتم و از غصهی زندانیشدن دانشجوی همچنان زندانیام نوشتم، گفتم که در اول مهر خبر خوبی هم دریافت کردهام که وقتی خبریتر شد با شما در میان میگذارم. آن خبر این بود که جلد کتاب جدیدم الاهیات انتقادی: رویکردی بدیل اما ناشناخته بالاخره مجوز گرفت. درست شنیدید: خود کتاب مجوز گرفته بود اما جلد کتاب مجوز نگرفته بود و حتا ظاهرا باعث شده بود که خود کتاب نیز مجددا مورد تردید قرار گیرد. این بود که کتابی که قرار بود در نمایشگاه کتاب 1388در بیاید، منتشر نشد. من این جلد را بهویژه با نوشتهی پشتاش خیلی دوست داشتم و ناشر هم مثل من بهغایت آن را پسندیده بود. جالب این بود که هم من و هم برادر عزیزم آقای خسرو آذربایجانی مدیر محترم نشر یادآوران (که از زحماتشان و کار با کیفیتشان تشکر میکنم) برای معرفی کتاب در پشت جلدش، مطلب یکسانی را از قسمت "درآمد" کتاب برگزیده بودیم. باری، اردیبهشت ماه را دلخورانه گذراندم؛ کاری که بیش از یک سال برایش زحمت کشیده بودم و محتوایش را دوست داشتم -چون دین دلخواه مرا معرفی میکرد- قرار بود با جمالی فریبا جلوهگری کند و حالا بعد این همه انتظار محبوب ما روی نهان کرده بود:
"شبی که ماه مراد از افق شود طالع بود که پرتو نوری به بام ما افتد" (حافظ)
من به گردش روزگار دل سپردم! و ناشر هم "سخترویی" کرد (چهقدر این اصطلاح مولوی را دوست دارم) و بارها به وزارت ارشاد اسلامی رفت و پیگیری کرد و یکبار هم طرّاح جلد را با خودش برد تا بالاخره موفق شد. خلاصه، اول مهر خبر داد که جلد کتاب هم مجوز گرفته است. اجازهی ترخیص پس از نشر کتاب را (یعنی مجوز سوم را بعد از مجوز خود کتاب و جلدش) نیز یکی دو روز پیش گرفت. حالا که کتابام منتشر شده است و من از دستاش خلاص شدهام، دائم ناخودآگاه به یاد سخن سخندان شیرازی میافتم و غزلاش با مطلع "حاصل کون و مکان این همه نیست"؛ بهویژه بیت زیر:
"دولت آن است که بیخون دل آید بهکنار ور نه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست" (راستی چرا حافظ بهشت را اینهمه ناچیز میشمارد؟!)
راستی طراحِ چیرهدستی که جلد این کتاب را طراحی کرده است، خانم بدری دشتپور است که طرح جلد کتاب چارلز دیویس نیز کار ایشان بوده است. اینجا فرصت خوبی است که از ایشان و نیز از خانم زهرا حیدرزاده ویراستار کتاب و دوست عزیز و بزرگوارم علی قاسمی که بررسی امور فنی و محتوایی کتاب را قبل از چاپ انجام دادهاند، تشکر کنم.
این کتاب حاصل پژوهشی است که 
پیش از این، در مطلب پیشبینی پایان اجتماعی جامعهی قدسی میان "پایان اجتماعی" و "پایان سیاسی" تمایز قائل شدم و وعده دادم در باب این تمایز قدری سخن بگویم. زوال شناسی معمولا در مباحث فلسفی و تاریخی مطرح بوده است و به نظر می رسد که عالمان علوم سیاسی و اجتماعی کم تر بدان می پردازند. در گذشته بسیاری از بحث های زوال شناسانه از روی کردهای ارگانیسیستی نشات می گرفت و اغلب تحلیل های زوال شناسانه پس نگرانه بود -پس از وقوع روی داد به تحلیل زوال یک نظم اجتماعی-سیاسی یا زوال تمدن می پرداختند. با این همه عالمان علوم اجتماعی و سیاسی نیز لازم است مفهوم سازی خاص خودشان را در باب چنین موضوعی بپرورند و از تحلیل های پس نگرانه فاصله بگیرند. بحث از پایان اجتماعی و پایان سیاسی را از این منظر باید نگریست. در این نوبت در باب این موضوع نوشتهام و زیر سقف آسمان را با آن تازه میکنم.
فرق پایان اجتماعی و پایان سیاسی
پایان اجتماعی یک نظم اجتماعی-سیاسی یا طرح و الگویی از نظم اجتماعی-سیاسی وقتی فرا میرسد که کنشگران الزامات بازتولید آن نظم را برنتابند و موانعی بر سر راه کسانی ایجاد کنند که میخواهند آن نظم را بازتولید کنند. برای شکلگیری یک نظم اجتماعی-سیاسی لزومی ندارد که همهی اعضای جامعه بر طبق آن الگو رفتار کنند بلکه فقط کافی است بخش از کوچکی از اعضای جامعه چنین کنند و بقیه، کنشهایی علیه آن الگو انجام ندهند و در عمل آن را به چالش نکشند. اما وقتی مردم جهتگیریهای اجتماعیای اتخاذ میکنند که با بازتولید آن نظم اجتماعی-سیاسی منافات دارد، میتوان گفت که عمر آن نظم اجتماعی-سیاسی سرآمده است. بدین معنا است که میتوانیم از پایان اجتماعی طرح یا الگوی معینی از نظم اجتماعی-سیاسی سخن بگوییم و منظورم از آن، وضعیت اجتماعیای است که در آن امکانات اجتماعی لازم برای ایجاد و بازتولید یک نظم اجتماعی-سیاسی معین وجود نداشته باشد.
اما پایان سیاسی مربوط به عدم امکان بازتولید اجتماعی یک رژیم سیاسی است. وقتی در درون هیأت حاکمه –بهعنوان بخش کوچکی از جامعه- به هر دلیلی الگوی روابط میان کنشگران به چالش کشیده شود و بحرانی در بازتولید روابط پدید آید، بهنحوی که تحکیم و تثبیت مجدد این الگوی روابط امکانپذیر نباشد، میتوان از پایان سیاسی سخن گفت.
ظاهرا بحث قبلی بهقدر کافی روشن نبود و نظریهی اقتصاد دین را بهوضوح توضیح نمیداد. در اینجا مجموعهی قضایای این نظریه را میآورم تا همهگی دریابند که حرف حساب من و شاید هم حرف ناحساب من در این بحث چیست و دوستان اهل نظر مرا از نقدها و افکار و پیشنهادهایشان بینصیب نگذارند. بهخاطر جلوگیری از اطناب از مقالهی چهل صفحه ای که در این باب نوشتهام، فقط قضایای سازندهی نظریه را میآورم و از هر توضیح اضافی احتراز میکنم. محض یادآوری میگویم که نظریهها از نظر ساختار به دو نوع تقسیم میشوند: الگو و قیاسی. نظریههای قیاسی مثل همین نظریه برخلاف نظریههای الگو، سامانهای (سیستم) باز دارند که امکان بسط و گسترش آن وجود دارد. پس من میتوانم انتظار داشته باشم که دوستان قضایای دیگری را نیز پیشنهاد کنند و در همینجا آنها را به بحث بگذارند. این نظریه در طی پیمایشی در حج تمتع سال 1386 زمینهیابی شد و پرورش یافت و در حج تمتع سال 1387 بهصورت محدود مورد آزمون قرار گرفت. امیدوارم روزی نتایج این کار نیز منتشر شود. اما من امیدوارم استادان محترم و دانشجویان گرامی در تحقیقات و پایاننامههای خود برای بررسی و آزمون و نقد بیشتر آن مشارکت کنند؛ البته اگر اصل بحث را قبول داشته باشند.
قضایای نظریهی اقتصاد دین
الف. قضایای مربوط به اقتصاد دیندارانهی دین
قضیهی 1: منطق عمل و رفتار انسان دیندار برآمده از منطقی دینی است که لزوما منطبق بر عقلانیت ابزاری (سنجش نسبت هدف-وسیله) و فایدهگرایانه (الگوی انسان اقتصادی) نیست.
قضیهی 2. انسان دیندار در انتخاب میان گزینههای پیشرو، بر حسب معیارهای ویژهاش –معیارهایی که برگرفته از منطق موجود در دینداریاش است- و در صورت فقدان قیود و موانع پرهزینه نوعی محاسبهگری انجام میدهد و بهترین گزینه را با توجه به نیازهای دینیاش برمیگزیند.
قضیهی 3: نیازهای دینی هر فرد با نوع دینداریاش پیوندی اساسی دارد و این نیازها (طلبها) براساس نوع دینداری شکل میگیرد و معنا مییابد.
قضیهی 4: نیازهای دینی افراد از طریق ایجاد تغییر در دینداریشان تغییر میکند. بنابراین، تولیدکننده و عرضهکنندهی کالاها و خدمات دینی بهمیزانی که بتواند دینداری فرد را متحول کند، میتواند کالاهای جدیدی متناسب با نیازهای جدید به بازار دینی عرضه کند.
قضیهی 5. ارزشمندی فرآوردههای دینی (کالاها و خدمات دینی) به شدت و فوریت، نوع، و میزان اهمیت نیازهای دینی و غیردینی دینداران (در سلسلهمراتب نیازهای وی) وابسته است نه این دنیایی یا آندنیایی بودن پاداشهای حاصله از آن.
در فروردین 1388 در جلسهی گروه جامعهشناسی دین انجمن جامعهشناسی ایران، نظریهای کاملا مندرآوردی و بومی و داخلی و با نقد نظریههای غربیان و کافران و مسیحیان و یهودیان و خلاصه جمیع ملحدان! از آدام اسمیت گرفته تا پییر بوردیو و ماکس وبر و رادنی استارک و روجر فینک و یاناکون و برخی دیگر در باب اقتصاد دین ارائه کردم. اما هیچیک از کسانی که کبادهی علم بومی، شرقی، اسلامی، و دینی و ایرانی را به دوش ميکشند و بر این اساس علوم انسانی موجود را زیر سؤال میبرند، به سراغام نیامد که اینکه گفتی یعنی چه؟! و به چه درد میخورد؟ و اصلا آیا ارزش طرح دارد؟ آیا اصلا این یک نظریه است یا کلیگویی یا حتا مشتی اراجیف؟! بگذریم! امیدوارم مقالهی مبسوط نظریهای جامعهشناختی دربارهی اقتصاد دین بهزودی منتشر شود. نسخهی دیگری از این سخنرانی را میتوانید در سایت انجمن جامعهشناسی ایران ملاحظه کنید. هماکنون اصل بحث در پژوهشهای رضایتسنجی حاجیان در حج تمتع سالهای 1386 و 1387 مندرج است. من فکر میکنم این نظریه بخشی از واقعیتهای حوزهی دینی را آفتابی میکند و امکان نقد و بررسی فرآیند تولید دینی را فراهم میسازد.
نظريهای جامعهشناختي دربارهی اقتصاد دين
در ايران مطالعات متعددي در باب رضايتسنجي بهطور کلی انجام شده است اما مسأله اين است كه رضايتسنجي در مورد دين و احساس خشنودي از آن، به منظور بهبود كيفيت زندهگی دینی تاکنون انجام نشده است. ما تحقیقاتی را که رضایت دینی دینداران را سنجیده باشند نداریم. سنجش رضایت دینی تا حد زيادي با سنجش رضایت در دیگر حوزهها متفاوت است و نیز نیازمند بهرهگیری از نظرگاه متفاوتی است. پرسش مهمی که در این باب میتوان بهطور کلی مطرح کرد این است که وجود چه عواملی در زیست دینی سبب افزایش رضایت دینداران میشود؟ آیا میتوان از مصرف کالای دینی در حوزهی دینی سخن گفت؟ آیا میتوان از نوعي روابط و مبادلات بين توليد كننده و مصرف كننده كالاها و خدمات دینی سخن گفت؟ اين پرسش براي من مطرح است كه آيا ميتوان نوعی نظريهی اقتصاد دين را براي شناخت بيشتر جامعهی دينداران بهكار گرفت؟
آدام اسمیت، ماکس وبر، و پییر بوردیو برخی از نخستين افرادي هستند که از اقتصاد دين سخن گفتهاند. همچنين میتوان به مباحث جامعهشناسان اقتصادگراي دين در دههی هشتاد قرن بیستم و بعد از آن اشاره کرد. این دیدگاه میگوید: در عرصهی ديني نيز مانند عرصهی اقتصادي، ميتوان از توليد و مصرف كالاها و خدمات سخن گفت. بر اين اساس، بهعنوان مثال، فتواي يک فقيه، تفسير قرآن و مداحي و ... همهگي ميتوانند بهعنوان کالاهاي ديني معرفي شوند. اين كالاها توسط متوليان دين، در سطوح گوناگون، براي مخاطبان مختلف توليد ميشوند.
با پذيرش فرآيند توليد ديني، ميتوان از مصرف کنندهی ديني نيز سخن گفت و در عين حال، نحوهی توزيع و نشر کالاي ديني را مورد بررسي قرار داد. بر اين اساس، در توليد ديني، افرادي در رقابت با هم قرار ميگيرند كه گاهي حاضر به نزاع و حذف يکديگر نيز هستند. از سوي ديگر، در اين زمينه روابطي كه ميان توليد کننده و مصرف کننده به وجود ميآيند نيز قابل بررسي و مطالعه هستند و مجموعهی اين پديدهها را ميتوان تحت عنوان اقتصاد دين مطرح کرد.
ما در دوره ای استثنایی زنده گی می کنیم: در پیچ تاریخ. پس شادی ها و دردها و رنج های ما با مردم نسل های دیگر فرق دارد. زنده گی در این چنین دوره ای چهره ای دیگر دارد. زیستن در چنین دوره ای آسان نیست. بارهایی که باید بر دوش بکشی بسی سنگین تر از توان شانه های نحیف تست. نقطه هایی در زیر سقف آسمان که تاریخ قرار است تغییر مسیر دهد: آدمیانی که دگرگون می شوند و جهان شان را دگرگون می کنند و تاریخ شان را به نحوی جدید می سازند.
آلام زیستن در پیچ تاریخ
بختیاری و شوربختی گاه دو روی یک سکهاند. گاه آنچه میبینی و تجربه میکنی از یک منظر بختیاری است و از منظری دیگر تیرهبختی. نسل ما چنین وضعیت دوگانهای داشته است. بگذارید وصف حال نسل خودم را از خلال تجربههای زیستهی خویش مرور کنم. در اول دوران نوجوانی، انقلابی بزرگ را تجربه کردهایم و ناآرامی و بیثباتی را زیستیم؛ چون انقلاب اساس نظم اجتماعی-سیاسی را که در درون جان سازندهگاناش ریشه دارد، میلرزاند. این بیثباتی و ناآرامی در گفتوگوهای گاه پرخاشگرانهی برادر و پدر وارد تجربهی زیستهام شد. جای دیگری نوشتهام که انقلاب پسران را علیه پدران میشوراند. چیزی نگذشت که واگرایی نیروهای سازندهی انقلاب که قرار بود اتوپیایی جدید را بسازند، بدل به نبرد و نزاعی خونین گشت و آثار جبرانناپذیری بر جای نهاد و چه نیروهای اجتماعی عظیمی را به هدر داد و شور زندهگی را در دلهای بسیاری فسرد. ما این تلاطم اسفناک را غمگینانه و مبهوت زیستیم؛ این تراژدی وقتی که پسر همسایه را نه در گورستان روستا که در زیر پلههای خانهشان دفن کردند و وقتی که قامت پدر همکلاسی ما از اعدام پسر برومند اش برای همیشه خمیده گشت، وارد تجربهی زیستهام شد. الان بحثام این نیست که حق با چه کسی بود. مهم این است که ما این زلزلهها را زیستیم. بلافاصله جنگ طولانی و فرسایشی آغاز شد که پیآمدهایش مثل خود انقلاب و نیز مثل تنازع پیشگفته، سراسری و ملی بود. ما جنگ را با همهی وجودمان و با همهی تضادهایش زیستیم. بخشی از ما جوانهای آنسالها، زنده ماندیم. بعد دوران سازندهگی فرارسید که وقتی خوب مینگری خودش زلزلهای عظیم بود. جامعهی جنگی که آرمان رهبراناش جنگ با امپریالیسم جهانی به سرکردهگی آمریکا بود و مهمترین شعارش "جنگ جنگ تا رفع فتنه در عالم"، بهسرعت به یک جامعهی پیرامونی شبه سرمایهدارانه بدل شد و معیارهای زندهگی اجتماعی بهنحو پیشبینیناپذیر و غافلگیرکنندهای دگرگون شد و مردمان طبقهی پایین و متوسط به پایین –که روز بهروز بر حجمشان افزوده میگشت- فشار سنگین اقتصادی و اجتماعی را تحمل کردند. رزمندهگان و خسارت دیدهگان جنگ شاهد اوجگیری اقشاری بودند که ایبسا هیچ هزینهای برای جنگ نکرده بودند و علقهای هم به تتمهی اتوپیای موجود در اذهان رزمندهگان نداشتند. شهر درست بر ضد سنگر رزمندهگان حرکت میکرد: زمین در برابر ملکوت. جمعی از ما هنوز نیمنگاهی به ملکوت داشت. اما تحول آن قدر سریع و شتابناک بود که نه تنها ملکوتیان که ما آدمهای زمینی نیز جا ماندیم. ارزشهای اجتماعی و انسانی چنان سریع دگرگون شد که قلب ما در سینه دمبهدم فشرده میشد و فریادمان در پیچِ گلو منجمد میگشت! غوغایی بود. هیچکس فرصت همسازی را نمییافت؛ جز فرصتطلبان بیهویت. ما در همهجا و در هر لحظه این دوران را زیستیم؛ بهویژه در بنگاههای املاکی که حالا مثل قارچ در سطح شهر روئیده بودند و صاحبان آن انگشت شصت را بر انگشت سبابه و انگشت وسط بهتوالی و بهعلامت سؤال میمالیدند که یعنی چهقدر پول داری تا دخمهای را اجاره کنی؟! این یکی خیلی درد شدیدی داشت! پول معیار برتر بود و حالا گاه بیمارها در جلوی درب بیمارستان و بر روی دست کسانشان جان میدادند؛ چون گاهی پول برای پذیرش بیمار بهموقع جور نمیشد! تفو بر تو ای چرخ گردون تفو! چه کسی میتوانست باور کند که اتوپیای "جامعهی بیطبقهی توحیدی" به اینجا ختم خواهد شد؟!
الا یا ایها الساقی ادر کاسا وناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
باری، بهدنبال این دورهی پر هول و ولا دورهی اصلاحات فرا رسید؛ دورهای از انتظارات ناکام و عقدههای فروخورده و فریادهای در گلو مانده. هزیمتی که کسی مسؤولیتاش را نپذیرفت؛ چون هر یک آن را به گردن دیگری انداخت و بعضیها هم هزیمت را پیروزی نمایاندند. و اینک یک بحران اجتماعی-سیاسی عظیم: کوه یخی به حرکت درآمده که "آن سرش نیست پیدا"! پس باز هم تجربهای بزرگ و تکاندهنده که همچون موارد پیشین سرنوشت کشور را رقم میزند. بهراستی آیا زیستن در چنین عصری از بختیاری ما است یا از شوربختیِ ما؟!
دوست عزیزم دکتر نجاتی، در نوبت قبلی تاحدی توانست دیدگاه خود را توضیح دهد. بهدلیل مشغلههای متعدد و نیز احتمالا بهدلیل اینکه در نوبت قبلی، ایشان در نقطهی آغاز بحثشان بودند، بسیاری از مدعاها در سطح کلیات متوقف ماند. این امر میتوانست سبب سوءفهم برای من و دیگر مخاطبان گردد. اکنون من بر حسب درک و دریافت خودم از نوشتهی ایشان، نقد دیگری را متوجه افکار ایشان کردهام. یادآوری میکنم که نیشتر نقد تیز است و گاهی ممکن است ضربهای آزاردهنده حوالهی حریف کند. پس من و نجاتی عزیز در زیرسقف آسمان به ممارست در این راه میپردازیم و امیدوارم در انتهای این سعی دلپذیر حظ خود را ببریم. بار دیگر از مشارکت دکتر نجاتی سپاسگزاری میکنم و آرزو دارم میوههای باغشان پربرکت باشد و باز هم ما را بر سر سفرهی خود میهمان کنند. راستی به زیر سقف آسمان بیایید و جماعتی را میهمان کرامت خود کنید: این گوی و این میدان!
"گوی توفیق و کرامت در میان افکندهاند" بختیار آنکس که چوگاناش به میدان آورد (با عذرخواهی از جناب حافظ)
معرفتشناسی عامگرای معتدل: نقبی به تز تعیّن دینی معرفت
پاسخ به دکتر سیدمحمود نجاتی حسینی (2)
مقدمه
برخلاف دکتر نجاتی معتقدم بنا به دلایل متعدد (که باید در مجال دیگری آنها را برشمارم) افکار مقید به زمینه و زیستجهان نیستند و امکان سفر و انتقال و تبادل دارند. در پارهای موارد البته، زمینه دلالتهای ویژهای دارد، که بر ما است که دلالت های زمینهای را بازشناسیم و آنها را از دلالتهای فرازمینهای تفکیک نماییم. من چون به دلالتهای زمینهای افکار و مفاهیم باور دارم، و توجه به این دلالتها را بسیار ضروروی و اساسی میدانم، از معرفتشناسی عامگرای "معتدل" (qualified) سخن میگویم. اما مرادم از تعین دینی معرفت نیز این است که فکر و زیست دینی دینداران، نوع و دامنهی اندیشهورزی آنان را کم وبیش تعیین میکند. این تعیین کردن را ممکن است هر کس بهگونهای توضیح دهد. من میکوشم همهی انواع ممکن آن را برشمارم و در باب هر یک اندکی توضیح دهم. ورود به چنین بحثی میتواند گفتوگوی ما را در چارچوب مشخص و روشنی سامان دهد و برای دیگر دوستان و مخاطبان نیز امکان اظهار نظر و بحث و گفت وگو فراهم کند.
من فکر میکنم که به مقالهی جناب نجاتی حسینی ایرادات بسیاری وارد است. از اینرو، درنگ را در جملهجملهی نوشتهی ایشان لازم میدانم. با اینهمه نمیدانم در اینجا چهقدر ضروری و ممکن است که این کار را انجام دهم و جملهجملهی ایشان را مورد بحث و بررسی قرار دهم. فکر میکنم اگر بخواهم دامنهی نقد را به همهی مدعیات ایشان در این مقاله تسری دهم، بهتبع نجاتی عزیز نیز باید در همهی موارد پاسخ دهد و بدین ترتیب، کل گفتوگوی ما از مدار و موضوع واحد خارج خواهد شد و گفت وگو کمثمر خواهد گشت. پس ترجیح خود من این است که بحث را متمرکز بر یک موضوع معین بکنیم و در این موضوع واحد، ژرفتر و همهجانبهتر بکاویم. اما چون من ادعا کردهام که بر بسیاری از سخنان ایشان ایراد دارم، خوب است بر سبیل مثال یکی دو مورد را برشمرم.