تبليغاتX
زیر سقف آسمان
 

             محمد من، محمد تو، محمد آن ها!

 

                                                                                    تقدیم به یک دانشجوی معترض

امروز سه شنبه 23 مهر ۱۳۸۷ بعد از کلاس های دوست داشتنی معمول سه شنبه های این ترم ام که جامعه شناسی دین است، کلاسی که در آن تدریس نمی کنم بل که زندگی می کنم، انگیزه و حال نوشتن بخشی دیگر از خاطرات سفر حج ام را پیدا کرده ام و نوشتن این قسمت را دیگر نمی توانم به "فردا" حواله کنم! بعد از کلاس اول امروز وقتی که به حیات دانشکده آمدم و با دانشجوها لحظاتی درباره ی کلاس ام پرسیدم تا نظرشان را بدانم، هر یک نکاتی گفتند تا نوبت رسید به یک خانم چادری محترم کم حرف. گفتم نظر شما چیه و چرا در کلاس و توی بحث ها مداخله نمی کنی. گفت: چرا وقتی شما می خواهی از پیامبر صحبت  کنی فقط می گویی "محمد"؟! چرا احترام نمی گذاری؟ گفتم چرا فکر می کنی احترام نمی گذارم؟ چرا فکر می کنی من محمد را از شما کم تر دوست دارم؟! او گفت: شما وقتی با رئیست هم صحبت می کنی این جوری او را خطاب می کنی؟ گفتم: نه. برای این که من با رئیسم فاصله دارم. اما محمد که رئیس نیست. او آشنا و دوست و الگوی مهربان من است. یکی از دانشجوها گفت که وقتی کسی می گوید محمد دوست من است باید رفتارش نیز با آن چه مورد قبول محمد است بخواند و الا چه اهمیتی دارد که بگوییم حضرت محمد صلی الله و علیه و آله و از این قبیل. مگر مسلمانان صدر با این همه مقدمات او را صدا می زدند. من گفتم آری. فرصت نشد بگویم که گاهی حتا به شکلی توهین آمیز با او سخن می گفتند و خدا را وادار کردند که تذکر بدهد که صدایتان را بر پیامبر بلند نکنید! با او با احترام و ادب سخن بگویید و گستاخی نکنید!

    


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 22:26 توسط حسن محدثی |

 

                                 تجربه‌ي پرتاب شده‌گي

                                                                                    

همه‌ي ما شايد پرتاب شدن از جهاني به جهان ديگر را تجربه كرده باشيم. بدين معنا كه بخشي از عمرمان را در جهاني زيسته‌ايم و بودن و زيستن‌مان را بر آن‌چه از جامعه (خانواده، مدرسه، و غيره) گرفته‌ايم، يعني بر ميراث فرهنگي و اجتماعي‌مان بنا كرده‌ايم. در چنين جهاني و چنين زيستني اكنون‌مان را براساس گذشته ساختيم و به زندگي‌مان بي­آن­كه دچار آشوب و خللي اساسي شده باشد ادامه داديم و پيش رفتيم. به عبارت ديگر، گذشته در ما امتداد يافت و در حال ما (به هر دو معناي كلمه‌ي حال) رخنه كرده و آن را كمابيش فراگرفت و بخشي از آينده‌ي ما را پيشاپيش به تصرف خود در آورد. به موازات اين كه از روستا و شهرستان‌مان كنده شديم و به مراكز شهري بزرگ‌تر آمديم و يا از كودكي‌مان فاصله گرفتيم و دايره‌ي تجربه‌مان فراخ‌‌تر شد، آرام آرام، ترك‌هايي در جان و دل و ذهن‌مان ظاهر شدند. در آغاز دردهايي كه گاهي همچون خيزاب‌هاي ناپيدا در گوشه‌هايي از وجودمان سربر آوردند كه چيستي‌شان بر ما نامعلوم بود. رفته‌رفته، بر ژرفا و پهناي اين خيزاب‌هاي دردناك افزوده گشت و از دل هواي مه گرفته يك صبح پاييزي جوانه‌هاي ترديد از درون تَرَك‌هاي جان‌مان سر برون آوردند. در چنين لحظه‌اي بود كه احساس كرديم اتفاق تازه‌اي افتاده است. خود را در درون جهان تازه‌اي يافتيم انگشت‌مان را بر پلك‌هاي‌مان سرانديم، و دقيق‌تر نگريستيم و دريافتيم كه جاي و وقت‌مان ديگر شده است؛ و  دريافتيم وقتي كه در آن به سر مي‌بريم با لحظه‌ي پیش از اين‌مان هيچ پيوندي ندارد و اين جايي كه هستيم ناآشنا است. هم چون خواب زده‌ها به راه افتاديم تا نشاني از جهان آشناي‌مان بيابيم. هر چه بيش‌تر گشتيم كم‌تر يافتيم. اما نتوانستيم جهان جديدمان را باور كنيم. اين بود كه سخت دست به كار شديم و بي‌وقفه جهان جديدمان را به صورت جهان آشناي‌مان آراستيم. با جدّ و جهدي باور نكردني خود را به گذشته پرتاب كرديم تا چيزي از ژرفاي آن بَكَنيم و به درون دنياي ناآشنايي كه در آن پرتاب شده بوديم بياوريم و بر روي آن بايستيم و قامت لرزان و دردمند خود را راست نگه داريم و هر بار به شكلي خاطره‌هاي‌مان را مرور كرديم تا يقين كنيم كه چيزي تغيير نكرده است. تا قوت قلبي بگيريم . اما  ديري نگذشت كه باز دست و دلمان لرزيد. هر بار سفري به اعماق و هر بار صيدي تازه و هر بار آرايشي جديد در دنياي‌مان، اما هر بار ناخشنود. در اين ساليان مزه‌ي تلخ ترديد را شب و روز چشيديم. صميمانه و صادقانه به هر كسي كه نشاني از جهان پيشين‌مان داشت سرزديم، پاي صحبت‌هايش نشستيم و نشاني آن را گرفتيم و دل به جاده سپرديم. رفتيم و رفتيم و رفتيم. سفري دراز و پر تب و تاب اما هر بار نااميد شديم و بر خويش نهيب زديم كه طالبي صادق نبوده‌ايم. پس دوباره و دوباره آغاز كرديم. پس از سالها جهد و جهاد وقتي كه تن‌مان رنجور و جان پر ترديدمان نااميد و پاهاي‌مان تاول زده، و چشمان‌مان بي‌فروغ گشت خود را در مرز جهان گم شده‌مان يافتيم. چنان رنجور شديم كه شادي كشف دنياي مألوف‌مان جز تبسّم خشكي نبود. دستي بر چشمان‌مان كشيديم تا دنياي آشناي‌مان را به يقين ببينيم و نجات‌مان را باور كنيم. اما آن‌چه ديديم همان جهان آشناي ما نبود. گرد زمان بر آن نشسته بود و در كنار ما اما بسي دور از ما بود. شكافي ژرف و فراخ بين ما و دنياي گم­شده‌مان قرار داشت. شكافي كه تنها وقتي به ديده آمد كه خواستيم پا به درون دنياي ديروزمان بنهيم. درّه‌اي ژرف و درازدامن كه سفر بدان، بي‌دليل راه و توشه‌ي كافي ممكن نبود. پس بار ديگر هراسان و مضطرب از خود پرسيديم كه ما در كجاي اين زمان و جهان ايستاده‌ايم؟ گذشته‌مان، اكنون­‌مان  و،  آينده‌مان چيست و چه‌گونه خواهد بود؟

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 21:12 توسط حسن محدثی |