شکست َسخت احمدی نژاد در مناظره با موسوی
از چند روز پیش در شهر شایع شده بود که نامزدهای ریاست جمهوری از مناظره با احمدینژاد در هراس اند. بعضی از روزنامههای طرفدار رئیس جمهور احمدینژاد نیز تیترهایی مرتبط با این موضوع زده بودند. اما مناظرهی دیشب چیز دیگری میگفت. رئیس جمهور محمود احمدینژاد از چند جهت باخت. من در اینجا میخواهم بهطور مختصر به نشانههای اصلی شکست محمود احمدینژاد اشاره کنم. اما شاید مخاطبان محترم دیدگاههای دیگری داشته باشند و نکات دیگری را هم لحاظ کرده باشند. این فرصتی برای گفتوگو دربارهی این مناظرهی تاریخی فراهم خواهم کرد. این مناظره تاریخی بود زیرا در جمهوری اسلامی مناظرهی علنی میان مقامات سیاسی آنهم در این سطح و در جلوی چشم میلیونها ایرانی و غیرایرانی نظیر ندارد. بهعلاوه، این مناظره در تاریخ نظام جمهوری اسلامی بینظیر است زیرا در این مناظره کارنامهی بخشی از نیروهای نظام سیاسی که از خود نظام جدایی ناپذیر اند توسط خود رئیس جمهور احمدینژاد رو شد. من امیدوارم که مناظرههایی در این سطح در جمهوری اسلامی به یک سنت بدل شود تا از این طریق آگاهی سیاسی مردم بالاتر رود و نظام جمهوری اسلامی بهعنوان نظامی برآمده از انقلاب بزرگ مردمی سال 1387 راه تکامل خود را از درون یک گفتگوی منطقی و علنی و در برابر چشمان مردمی که صاحبان اصلی کشور اند، پیدا کند. با کمال خوشوقتی باید گفت که جامعهی ما وارد مرحلهای از تکثر اجتماعی شده است که پویایی آن را تضمین میکند. نشانهی سیاسی این تکثر –نشانههای دیگر آن بماند- چندپارهگی در درون دو جناح بزرگ کشور یعنی اصلاحطلبان و اصولگرایان است که دیگر حتا نمیتوانند در درون خود به اتحاد کاملی برسند. سر منشأ اصلی انقلاب 1357 نیز همین تکثر اجتماعی بود که شاه نتوانست وجود آن را فهم کند و آن را در درون نظام سیاسی نهادینه سازد و تاوان این نابینایی سیاسی هم سرنگونیاش بود. اما چرا من معتقد-ام رئیس جمهور احمدینژاد در این مناظره شکست خورد:
1. مناظره را رئیس جمهور احمدینژاد شروع کرد و این فرصتی بود که او حالت تهاجمی بگیرد اما ماجرا در ادامه کاملا برعکس شد. در تمام طول مناظره موسوی حمله میکرد و احمدینژاد دفاع. ضد حملههای تند احمدینژاد هم نتوانست او را از موضع تدافعی نجات دهد. موسوی تنها به مواردی از سخنان احمدینژاد پاسخ میداد که حملهاش را قویتر بکند اما او به مواردی که احتمالا میتوانست به او حالتی تدافعی بدهد نپرداخت؛ هر چند که آن موارد (مثل ماجرای 18 تیر) خیلی هم به خود او مربوط نبود. این وضعیت تدافعی احمدینژاد را در حالت انفعال قرار داد و او را عصبی کرد؛ چنانکه وی نتوانست وضع و حال خود را مهار کند و هم چند بار به مجری معترض شد و هم چند بار به وسط سخنان موسوی وارد شد.
2. یکی از ترفندهای اصلی احمدینژاد در این مناظره این بود که با معرفی کردن کسانی چون خاتمی، هاشمی رفسنجانی، و ناطقنوری بهعنوان حامیان اصلی موسوی، مدیریت دورهی خود را یکتنه در برابر کل 20 سال گذشتهی نظام جمهوری اسلامی قرار دهد که در آن موسوی 4 سال نخست وزیر، هاشمی 8 سال رئیس جمهور، و خاتمی نیز 8 سال رئیس جمهور بوده است. بدین ترتیب، او خواست نشان دهد که موسوی و حامیاناش دورهای طولانی از مدیریت کشور را در اختیار داشتهاند و همه چیز در این دورهی طولانی در اختیار آنها بوده است. بدین ترتیب، او خواست خود را تنها و مظلوم معرفی کند که در درون نیروهای رقیب بهسختی میتواند برنامههایش را پیاده کند. احمدینژاد حتا به مناظرهی کروبی و رضایی اشاره کرد و گفت که دو کاندیدای دیگر نیز در مناظرهی قبلی نشان دادهاند که علیه او بسیج شدهاند. اما این ترفند در مورد موسوی نمیتوانست جواب دهد زیرا موسوی اولا 20 سال از جلوی صحنهی سیاسی غایب بوده است و ثانیا در دورهی جنگ و در زمان حضور آیت الله خمینی نخست وزیر بوده است و هم کارنامهی او –درست یا نادرست- همیشه موفق ارزیابی شده است و تأییدات آیت الله خمینی هم پشتیبان اعتبار کاری او بوده است. ثالثا احمدینژاد در پیوند زدن دورههای قبل از خودش بههم چندان موفق نبود و بهراستی حتا اگر بتوان دوران رفسنجانی و خاتمی را بهنحوی بههم پیوند زد، یکی کردن دوران بعد از جنگ (دوران حضرات رفسنجانی و خاتمی) و زمان جنگ (دورهی نخست وزیری مهندس موسوی) بهآسانی ممکن نیست.
3. رئیس جمهور احمدینژاد میخواست از وصل کردن کسانی چون خاتمی و هاشمی رفسنجانی و ناطق نوری به موسوی بهرهی دیگری نیز ببرد و آن این بود که از طریق نقد سیاسی خاتمی و نیز از طریق رو کردن پروندهی مالی و مدیریتی (پروندههای موسوم به فساد) هاشمی رفسنجانی و ناطق نوری و خانوادههایشان و مدیران دورههای قبلی، موسوی را مدافع مدیریت فاسد و از جمله نیروهای چنین مدیریتی معرفی کند و از این که آنان حامی او هستند، خود او را نیز زیر سؤال ببرد. اما این ترفند که در دورهی قبلی پیروزی احمدینژاد را تضمین کرده بود و مردم ناراضی را قانع کرده بود که احمدینژاد دست مدیران و مقامات فاسد را رو میکند، در اینجا دیگر کارآیی نداشت زیرا حالا دیگر رقیب او هاشمی رفسنجانی یا ناطقنوری نبود بلکه مهندس موسوی بود و لازم بود پروندهی خود او رو شود که ظاهرا چنین پروندهای وجود خارجی نداشت. مهندس موسوی احمدینژاد را خطاب قرار داد و گفت که چون از خود من چیزی پیدا نکردهای برای حامیان من پرونده سازی کردهای. او بدین ترتیب، اولا کار احمدینژاد را کاری غیراخلاقی معرفی کرد زیرا گفت که آنان (خاتمی، رفسنجانی، و ناطق نوری) لااقل شهروندانی هستند که باید از حقوق خود رودرروی رئیس جمهور دفاع کنند و رئیس جمهور حق ندارد در مورد افراد پرونده سازی کند؛ ثانیا بهآسانی و بهدرستی از زیر مسؤولیت دیگران شانه خالی کرد و گفت من همه را آزاد گذاشته ام که اگر خواستهاند از من حمایت کنند.
۴. رئیس جمهور احمدینژاد با رو کردن پروندهی به اصطلاح فساد برخی از بزرگترین مقامات سیاسی کشور ریسک بزرگی را مرتکب شد:
الف) نظام جمهوری اسلامی را تلویحا یا تصریحا (بسته به نوع تفسیر ما) زیر سؤال برد؛ زیرا شخصیتهایی که او نام برد خواهی نخواهی جزئی جداییناپذیر از این نظام سیاسیاند. مثلا بهنظر من تصور تاریخ جمهوری اسلامی در این 30 سال بدون هاشمی رفسنجانی غیرممکن است. او یکی از مهمترین بازیگران عرصهی سیاسی در این مدت بوده است. از این نظر موسوی با سخنان خود وزن این ریسک را به ضرر احمدینژاد افزود.
ب) قوهی قضائیه را زیر سؤال برد زیرا پروندههایی که او رو کرد حاکی از ناکارآمدی قوهی قضائیه در بهترین حالت و وجود فساد در خود قوهی قضائیه در بدترین حالت است. در این مورد نیز مهندس موسوی صلاحیت ورود در اینگونه امور را به قوهی قضائیه نسبت داد و باز هم موضع معقولتری اتخاذ کرد. میتوان در روزهای آینده واکنش مجدد قوهی قضائیه را به سخنان رئیس جمهور انتظار داشت.
ج) در روزهای آینده تمام نیروهای طرفدار هاشمی رفسنجانی، و ناطق نوری و دیگر شخصیتها که با آنها به همدلی میرسند علیه رئیس جمهور در سخن و یا در عمل فعال خواهند شد و حجم قابل توجهی از تبلیغات رسانهای علیه او فعال خواهد شد و نیروهای قابل توجهی در درون نظام بدین ترتیب به رئیس جمهور احمدینژاد بدبین خواهند شد. این بخش دیگری از ریسک رئیس جمهور است بدون آنکه سودی چندانی به حال کارزار انتخاباتی او داشته باشد.
د) طرف داران احمدی نژاد و برخی دیگر از مردم که از مدیران دوره ی سازنده گی ناراضی اند در رای دادن خود به احمدی نژاد مصمم می شوند اما بخشی مهم از کسانی که قصد رای دادن نداشته اند به طرف داری از مهندس موسوی رای خواهند داد.
۵. آنچه در تحلیل اول میتوانست برگ برندهی احمدینژاد محسوب شود پروندهی خانم رهنورد همسر مهندس موسوی بود که رئیس جمهور احمدینژاد نخست با حالت تهدید خطاب به موسوی گفت که از پروندهی این خانم سخن بگویم؟! با دخالت مجری و موکول کردن ذکر حدیث آن پرونده میلیونها مخاطب مناظره مشتاقتر شدند. اما نتیجه در دور بعدی باز هم کاملا به ضرر احمدینژاد شد. موسوی ضعف نشان نداد و وقتی احمدینژاد این پرونده را رو کرد، موسوی خیلی قاطع از همسر خود دفاع کرد و بار دیگر احمدینژاد را به پرونده سازی برای افراد متهم ساخت. این کار احمدینژاد نمیتوانست کاری اخلاقی باشد و کاری در شأن رئیس جمهور نبود. او با این رفتار به مخاطب نشان میداد که میخواهد به هر شکل در قدرت باقی بماند.
۶. احمدینژاد که در انتخابات 4 سال پیش با حمله به مدیران قبلی بخش مهمی از کارزار انتخاباتی خود را پیش برده بود، حالا دیگر از چنین نعمتی محروم بود. حالا از او انتظار میرفت که از عملکرد چهار سالهی خود دفاع کند. اما احمدینژاد در مقابل حملات بیامان موسوی فقط او را به بیاطلاعی و یا ذکر اطلاعات غلط متهم میکرد و دائما خود را بهجای ملت قرار میداد و مدعیات خود را از زبان ملت میگفت. اما انتقادهای صریح موسوی در مورد سیاست خارجی دولت احمدینژاد، ماجراهای کردان و مشائی، مشکلات ناشران و هنرمندان و مدیریت وزارت ارشاد، رابطهی بد دولت احمدینژاد با برخی از روحانیان طراز اول کشور، مشکلات مربوط به دانشجویان ستارهدار، وارد کردن سیر چینی در همدان تولید کنندهی سیر و برنج باسماتی در گیلان تولید کنندهی برنج جواب درستی از سوی احمدینژاد نگرفت ولی در عوض پتانسیل این را داشت که دل هنرمندان، ناشران، دانشجویان، روحانیان، گیلانیها و همدانیها، و دیگر مردم مخاطب را برباید. دفاع رئیس جمهور از کارنامهی خودش در این امور قانع کننده نبود و مخاطب را راضی نمیکرد.
۷. رئیس جمهور احمدینژاد همانطور که وعده داده بود، پروندههایی را رو کرد. اما حالا دیگر خیلی دیر بود زیرا مخاطب درمییابد که او از رو کردن این پروندهها فقط میخواهد در قدرت بماند و قصد وی واقعا دفاع از حق مردم و پاکسازی مدیریت کشور نیست زیرا او اگر واقعا چنین قصدی داشت باید خیلی پیشتر از این چنین میکرد. اما او حتا از عباس پالیزدار یکی از حامیان خود که برخی پروندههای موسوم به فساد را رو کرده بود، دفاع نکرد در حالی که عباس عبدی اصلاح طلب در طی مطلبی در روزنامهی اعتماد ملی (تحت عنوان "مرام و بیمرامی") از پالیزدار حمایت کرده بود. بهعلاوه، شبهههایی که در مورد خود رئیس جمهور از سوی کاندیدای دیگر یعنی کروبی در باب پروندهی 300 میلیارد تومان و دیگر موارد مطرح شده است هنوز پاسخ موجهی نیافته بود.
۸. یکی دیگر از فرازهای مهم مناظره جایی بود که موسوی رئیس جمهور را به نادیده گرفتن قانون و در پیش گرفتن مشی دیکتاتورانه متهم کرد اما باز هم رئیس جمهور نتوانست پاسخ محکم و قانعکنندهای ارائه کند.
۹. از نظر اخلاقی و حالت ظاهری نیز رئیس جمهور چندان موفق نبود. او متهم به پرونده سازی و دیکتاتوری شد. حالت عصبی داشت و بهقدر کافی متین و خوددار نشان نداد.
در مجموع مناظره، موسوی که وقت پایانی در اختیار او بود توانست مخاطب را قانع کند که بهراستی احساس خطر کرده است و وارد معرکه شده است تا کشور را از بیقانونی و مشی دیکتاتوری و افراط و تفریط در سیاست خارجی و بینظمی در مدیریت داخلی نجات دهد. این فرصتی بود که احمدینژاد به او داد و حالا باید منتظر اوج گرفتن هر چه بیشتر موسوی در کارزار انتخاباتی بود.
سنخشناسی "جامعهشناسان"
اشتباه نمیکنید، عنوان درست است. "جامعهشناسان" هم انواعی دارند. معمولا "جامعهشناسان" موضوعات دیگر را بررسی و دستهبندی میکنند و بدین ترتیب، از جایگاه ممتاز یک ناظر صاحب صلاحیت بهره میبرند و در قیافهی جامعهشناس به امور دیگر و دیگر سوژهها (انسانها) نظر میکنند. اما من اینجا میخواهم خود آنان را موضوع بحث و بررسی و در معرض نگاه قرار دهم و به دستهبندی آنها بپردازم. اینطوری میتوان بر این حوزهی فعالیت نوری افکند و سوژهای را که بهنحوی از انحاء در فعالیت انقیاد دخیل است به موضوع انقیاد بدل ساخت. یکی از این دستهبندیها را – البته نه دقیقا بههمین صورت- اولین بار حدود 12 سال پیش سر کلاس نظریهی جامعهشناسی کارشناسی ارشد گفتم و استادم را رنجیده خاطر ساختم. آنچه باعث رنجش شده بود این مدعا بود که ما عنوان جامعهشناس را آسانگیرانه بهکار میبریم و به هر کسی که در این حوزه (رشتهی جامعهشناسی) به شکلی از اشکال فعالیت مشغول است، این عنوان را میدهیم. اما در حقیقت افراد فعال در این حوزه بسیار متنوعاند. من اکنون میخواهم همان دستهبندی را با دقت بیشتر مطرح سازم تا شاید محل بحث و توجه قرار گیرد. من افراد فعال در این حوزهی علمی را به صورت زیر دستهبندی میکنم: ژورنالیستهای اجتماعی، جامعهنگاران، مترجمان جامعهشناسی، مدرسان جامعهشناسی، شارحان جامعهشناسی، و نظریهپردازان جامعهشناسی.
در پایینترین سطح این حوزه، کسانی قرار میگیرند که باید آنان را ژورنالیستها یا روزنامهنگاران اجتماعی نام نهاد. اینها دستهای از افراد هستند که گزارشهایی شتابزده و بدون بررسی همه جانبه و یا بدون چارچوب نظری مشخص دربارهی برخی مسائل اجتماعی از مسائل مبتلابه جامعه ارائه میکنند. البته نوع شکل ارائه امری فرعی است: ممکن است مقالهای در روزنامه باشد یا کتابی با موضوعات اجتماعی. در بسیاری مواقع این افراد ترجیح میدهند جامعهشناس نامیده شوند و برخی نیز آنان را با همین نام میشناسند.
یک سطح بالاتر، کسانی هستند که خود را محقق اجتماعی یا محقق جامعهشناسی میدانند و کارشان گردآوری اطلاعات و آمار مربوط به موضوعات اجتماعی است. آنان بهنحو حرفهای به این کار اشتغال دارند و در همایشهای مختلف نتایج کار خود را ارائه میکنند. آنان ممکن است در دانشگاه جامعهشناسی تدریس کنند یا در بیرون از دانشگاه به فعالیت مشغول باشند. اعتبار کارشان ممکن است بالا یا پایین باشد. مهمترین ویژهگی کارشان تولید داده در حوزهی علوم اجتماعی است که برای جامعهشناسان، این دادهها با پردازش و تفسیر مجدد قابل استفاده است و برای آنان نقش مواد خام را در یک تولید علمی دارد. این دسته افراد نیز خود را جامعهشناس مینامند. اما به نظر من، عنوان دقیقی که میتوان به آنها داد، جامعهنگار (sociograph) است زیرا کارشان چیزی فراتر از جامعهنگاری (sociography) نیست.
در سطح بعدی کسانی قرار میگیرند که متون جامعهشناسی را از زبانی به زبان دیگر ترجمه میکنند (در حال حاضر در ایران اغلب اینگونه ترجمهها از زبان انگلیسی به فارسی ترجمه میشود). این افراد را باید مترجم جامعهشناسی نامید. اما بد نیست بدانیم که برخی در ایران با ترجمهی یک کتاب در حوزهی جامعهشناسی به مقام یک جامعهشناس ارتقاء یافتهاند و از مزیتهای آن برخوردار شدهاند (ما که بخیل نیستیم). این ترجمهها ممکن است کیفیتی نازل یا عالی داشته باشند. متأسفانه در اغلب موارد کیفیت ترجمهها بسیار نازل است و نمیتوان به آنها اعتماد کرد. در هر صورت، این دسته از افراد را باید مترجم جامعهشناسی نامید.
دستهی بعدی مدرسان جامعهشناسیاند. اینها شامل همهی کسانی اند که در دانشگاه یا هر محل آموزشی رسمی یا غیررسمی دیگر دروس جامعهشناسی را تدریس میکنند. برخی از اینها ممکن است به دیگر فعالیتهای این حوزه نیز اشتغال داشته باشند یا صرفا به همان کار تدریس بسنده کنند. به نظر میرسد شمار مدرسان جامعهشناسی بهمیزان قابل توجهی از دیگر افراد فعال در این حوزه بیشتر باشد.
در سطحی باز هم بالاتر، کسانی قرار میگیرند که کار علمی دشوارتری را انجام میدهند و از دانش تخصصی بالاتری برخوردارند. اینها کسانی هستند که به شرح آرا و نظریههای جامعهشناسان بزرگ و قابل توجه دنیا و یا به تعبیر دیگر به شرح مهمترین اندیشهها و نظریهها در حوزهی جامعهشناسی میپردازند (محض مثال، کتاب مراحل اساسی اندیشه در جامعهشناسی نوشتهی ریمون آرون، نمونهی بسیار برجستهای از شرح آراء در جامعهشناسی است. نمونههای ایرانی را خودتان پیدا کنید). آثاری که تحت عنوان عام نظریههای جامعهشناسی نوشته میشود -و باز هم باید بگویم متأسفانه- نمونههای ایرانیاش اغلب نازل و مملو از اشتباه است، از این دستهاند (چون نمیخواهم آسیبشناسی جامعهشناسی را اینجا مورد بحث قرار دهم، فقط به اشاره میگویم که مشکل اصلی موجود در این نوع فعالیت را در ایران میتوان مشکل چسب و قیچی نام نهاد). من این دسته از متخصصان حوزهی جامعهشناسی را شارحان جامعهشناسی مینامم. متأسفانه تعداد این افراد در مقایسه با دستههای قبلی بسیار کمتر است. برخی از این کارها جدیتر و برخی کم ارزشتر اند.
همهی این دستههایی که ذکر کردیم، نوعی از کار را تحت عنوان آثار علمی و پژوهشی و ژورنالیستی تولید میکنند. اما تولید به معنای دقیق کلمه کار کسانی است که به بالاترین مرحلهی علمی در این حوزه میرسند و بیش از هر کس دیگری عنوان جامعهشناس برازندهی آنان است. این دسته واجد دانش تخصصی بالا هستند و آرا و نظریههای دیگر جامعهشناسان و نظریهپردازان اجتماعی و دیگر متفکران را جذب و هضم کردهاند و از ظرفیت تحلیلگری بالا برخوردارند و واجد خلاقیت و صاحب ذوقاند و بر خوداندیشی تکیه دارند. آنها از نامها مرعوب نمیشوند و خود را فروتر از نمونههای خارجی نمیپندارند. نه خودبزرگبین و متوهماند و نه خود کمبین. آنان قطعا از مشکل گرگوری پیچر (Gregory Picher) فراتر رفتهاند و میتوانند این مشکل جامعهشناسی و شاید دیگر رشتههای علوم انسانی را برطرف سازند و بر آن غلبه کنند (دربارهی مشکل گرگوری پیچر بعدا و بهطور مستقل سخن خواهم گفت). این دسته به معنای دقیق کلمه کار جامعهشناسی میکنند و جامعهشناسی کردن (sociologizing) بلداند و دائما مرثیهی «امتناع» نمیخوانند (مرثیهی امتناع را هم باید جداگانه توضیح دهم). آنها میتوانند واقعیت اجتماعی جامعهی خود را تحلیل جامعهشناختی بکنند و بر مبنای چنین کارهایی نظریههایی جامعهشناختی تولید کنند. اگر از آرا و مفاهیم و نظریههای دیگران بهره میبرند، آن را از مجرای انتقادی اندیشی خود عبور میدهند و نگاه نقاد خود را فرو نمینهند و این پارههای مأخوذ را در دستگاه فکری و نظری خود جذب میکنند و چیز جدیدی را میپرورند. نه تصلب بر ایدئولوژیک اندیشی و توهم اسلامیسازی دارند و نه واهمهی نقد بزرگان جامعهشناسی دنیا را. اینها را من نظریهپرداز جامعهشناسی مینامم. اینها هستند که به معنی دقیق و خاص کلمه جامعهشناس هستند. در ایران اینها بسیار نادراند. معرفی اینان و کارهایشان به همهگان – اگر چنانچه یافت شوند- یک وظیفهی حرفهای است.
مزیت این دستهبندی این است که به کمک آن میتوان کار افراد فعال در این حوزه را دقیقا بررسی کرد و مدعیاتشان را محک زد و جایگاه حقیقیشان را بهدرستی و دقت تشخیص داد. این دستهبندی بیش از پیش به درد دانشجویان جامعهشناسی میخورد که هنوز در درون فرآیند یادگیری و فراگیری قرار دارند و دنبال هدفگذاری برای ادامهی زندهگی تحصیلی و آموزشی خود هستند. دستهبندی افراد فعال در این حوزه، یکی از سر فصلهای جامعهشناسیِ جامعهشناسی است. این دستهبندی معیاری عینی و بیرونی برای ارزیابی تمام کارها و آثاری که در این حوزه پدید میآید، بهدست میدهد و محکی برای داوری دربارهی آنها فراهم میکند. این نوع سنخشناسی امکان نوعی آسیبشناسی جامعهشناسی را نیز فراهم میسازد که اکنون مجال سخن گفتن دربارهی آن نیست. همچنین این نوع دستهبندی میتواند در دیگر حوزهها و رشتهها نیز مورد استفاده قرار گیرد.