تبليغاتX
زیر سقف آسمان

مجموعه‌ی جالبی از اشعار شاعر عالی‌قدر معاصر شمس لنگرودی را به لطف یکی از دوستان ارج‌مند خواندم و  از آن میان یکی را به تبرک برای زیر سقف آسمان برگزیدم. اسم این مجموعه هست: 22 مرثیه در تیرماه. به شاعر شریف‌مان درود می‌فرستیم و شعرش را عزیز می‌داریم. ضمنا پاسخ نجاتی عزیز را سه شنبه دریافت کردم و در نوبت‌ بعدی از آن استفاده خواهم کرد. در باب دین سرخ و دین سبز نیز دی‌شب (دوشنبه ۶ مهر) پس از مطالعه‌ی بیانیه‌ی جدید مهندس میرحسین موسوی، مطلبی را نویسانده شدم که عنقریب تقدیم خواهد شد و امیدوارم مورد توجه قرار گیرد.

هيچ نماد و كنايه يى

                    در ميان نيست

روزنامه ها همه تصحيح مى شوند

سطرها

رديف جنازه ى سوسك هاى له شده در چاپخانه هاست

عكس ها

نقاشىِ « گويا »

بر پيشخوان روزنامه فروشى

مردم

انگار كه به روزنامه هاى سفيد

                                 نگاه مى كنند

و آرزوها و آن چه را كه در دل شان مانده

                                              مرور مى كنند.       

۱۰ تير 88 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 10:15 توسط حسن محدثی |

اول مهر امسال‌ام با دو خبر متضاد هم‌راه بود: یکی غمگین کننده و یکی خوش‌حال کننده! اولی را کاملا تصادفی شصت‌ام خبردار شد و دومی را به من خبر دادند. از دومی شاید در مجالی دیگر سخن بگویم؛ وقتی که خبری‌تر شد. این روزها این وضع متناقض و چندپاره‌ی زنده‌گی ما است. شادی و غم، و بیم و امید این روزها بدجوری به هم گره خورده است. لاجرم وجودت مثل دیگ‌ هفت‌جوش و درهم‌برهمی از عواطف و هیجانات متضاد و مبهم است. زیستن در نوعی ابهام عاطفی (ambivalence) طولانی مدت که به‌راستی پریشان کننده و افسرده کننده است؛ یک‌جور آچمز عاطفی هم‌راه با گیرکردن در موقعیت بینابین عمل‌گری و بی‌عملی، انفجار عاطفه از یک‌سو و بی‌عاطفه‌گی از سوی دیگر، هم‌دلی افراطی یا بی‌اعتنایی، و الخ. باری این ایام نیز خواهد گذشت و پیروزی از آنِ شکیبایان خواهد بود.

            تا دست اتفاق برهم نزنیم                                    پایی ز نشاط بر سر غم نزنیم

  خیزیم و دمی زنیم پیش از دم صبح                        کاین صبح بسی دمد که ما دم نزنیم

 آری! ای عزیز! این آسمان لاجوردی بسی پس از تو نیز خواهد بود. چه نشسته‌ای در سوگ بهار.

        خبر غمگین کننده‌ی اول مهر: دانش‌جوی من زندانی است

اول مهر به دانش‌گاه رفتم. احوال‌پرسی از هم‌کاران خدوم و زحمت‌کش را از دم دروازه‌ی دانش‌گاه شروع کردم تا رسیدم به طبقه‌ی ششم و جای‌گاه خانم رئیس و پس از تبریکات معمول چندلحظه‌ای، به سمت اتاق کارمان حرکت کردم که کارمند "دایره‌ی امتحانات" صدایم کرد و وقتی به "دایره‌ی امتحانات" رفتم، ورقه‌ای امتحانی را پیش روی‌ام نهاد و توضیح داد که از جمله ورقه‌های مربوط به درس فلان است که به‌دلیل وضعیت خاص امسال امتحان مجدد داشته است. به‌عادت همیشه‌گی به بالای ورقه نگاهی انداختم و نام "فریبا پژوه" را دیدم. من که اغلب نام‌ها و ارقام را فراموش می‌کنم، این‌بار نیز از نام و مشخصات گذشتم و به سراغ پرسش و پاسخ‌ها رفتم. نمره‌اش را که دادم یک‌بار دیگر اسم دانش‌جویم را مرور کردم: "فریبا پژوه". به نظرم آمد این نام را در خبرها شنیده‌ام یا دیده‌ام. به کارمند مربوطه گفتم که شاید این دانش جو در ماجراهای اخیر زندانی شده باشد. گفت: شاید به همین دلیل نتوانسته دنبال نمره‌‌اش بیاید. نگرانی‌ام بیش‌تر شد. وقتی به خانه برگشتم از طریق جست‌وجوی پرزحمت اینترنتی (که حالا به برکت اختاپوس سانسور یا همان فیلترینگ شبیه راه رفتن پابرهنه در جاده‌های سنگلاخ است) تصویری از او یافتم و دانستم که همان دانش‌جویی است که در کلاس خیلی پخته و با اعتماد به نفس گفت وگو می کرد و نظر می‌داد. فهمیدم که بیش از یک‌ماه است که دانش جویم زندانی است و من بی خبر بوده‌ام.

     آری! ترم بهاره مثل برق و باد گذشت و حالا پاییز آمده است و دانش جوی آگاه، مسؤول، و چیزفهم ام در قفس گرفتار آمده است و من غمگین‌ام. این بدترین اول مهر زنده‌گی من است. هیچ اول مهری را چنین بد و مأیوس کننده آغاز نکرده بودم. فریبا پژوه را آزاد کنید. دانش جویان و استادان را آزاد کنید. جای آنان در قفس نیست. آن‌ها گل سر سبد جامعه‌اند. زندان جای جانی‌ها و آدم‌های خطرناک است نه جای آدم‌های چیزفهم و مسؤول. ما به کودکان‌مان که اول مهر را با عشق و نشاط و امید به مدرسه رفته‌اند چه باید بگوییم؟! با چه شور و انگیزه‌ای آنان را به مدرسه بفرستیم؟! به آن‌ها بگوییم این فردای شما است؟! بدانید دانش گاه غمگین اما زنده است و به شما می‌نگرد. در سال‌روز بازگشایی دانش‌گاه علوم انسانی را با جسم علیل، مغز کند، و زبان الکن‌اش در صداوسیما و در میزگرد اعترافاتی‌تان (از این پس دیگر سعید حجاریان نماد محاکمه‌ی علوم انسانی در ایران است) محاکمه کردید. اما دانش گاه به آن‌چه می‌کارید و درو می کنید نظاره می‌کند. ما غمگین‌ایم و ما شکیباییم و ما به فردا می‌نگریم و تاریخ فردا را رقم خواهیم زد. پس به قضاوت فردائیان بیندیشید. حالا با خودم می‌اندیشم: وقتی دانش‌جوی من زندانی است من چه‌گونه می‌توانم به کلاس درس بروم و به دانش‌جویان‌ام درس بدهم. به آن‌ها چه بگویم؟! من سرافکنده‌ام.

+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 10:45 توسط حسن محدثی |