تبليغاتX
زیر سقف آسمان

باز هم خواهید گفت که یک مقاله‌ی طولانی نوشته است؛ آن هم در وبلاگ! ولی باور کنید این‌گونه نیست! همیشه تصور می‌کنند که نویسنده می‌نویسد. چه خطای عجیبی! نمی‌دانند که افکار و اندیشه‌های گوناگون دیوانه‌وار بر تو هجوم می‌آورند و تو را از هر کار دیگری باز می‌دارند و گریبان‌ات را می‌گیرند و به پشت میز کارت می‌کشانند و می‌گویند: چشم‌ات کور! حالا بنویس! این است معنی این سخن که من ننوشتم بل‌که نویسانده شدم. اما کیست که باور کند؟! تصورش را بکنید: این‌قدر طولانی تو را بنویسانند! زنده‌گی‌ات مختل می‌شود. بدبختی من این است که تندتند نویسانده می‌شوم؛ آن‌هم اغلب درباره‌ی دین! البته اهل نظر به‌درستی گفته‌اند که صاحب سخن باید که خداوند سخن باشد و سخن بنده‌ی او. اما سویه‌ی دیگری هم هست: سخن خداوند تست و تو بنده‌ی سخنی. در مورد من که بیش‌تر این دومی صادق است. البته مطلوب این است که سخن بنده‌ی تو باشد و تو نیز بنده‌ی سخن باشی! اما این آرمان بلندی است و "ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید    هم مگر پیش نهد لطف [خدا] گامی چند". باری، محصول این نویسانده شدن طولانی، یک‌بار به‌خاطر مشکلات رایانه‌ای از دست رفت ولی دوست عزیز اهل فن‌ام، رسول انباردارن با چند ساعت کار آن را بازیابی کرد و سبب شد که رنج این نویسانده شدن طولانی، بی‌ثمر نباشد وغم این نویسانده شدن مرا رنجور و دل‌افکار نسازد. پس از لطف بی‌دریغ ایشان سپاس‌گزارم و این مقاله را به وی تقدیم می‌کنم هر چند که "این همه نیست". پاسخ مقاله‌ی دکتر نجاتی عزیز را نیز به‌نوبت بعد وامی‌نهم تا در زیر سقف آسمان بر سبیل تنوع پیش رویم.

تقدیم به رسول انباردارن

 

         اسلام سرخ، اسلام مبارزه؛ اسلام سبز، اسلام زنده‌گي

                             (بحثي در باب پروژه‌ي ناتمام انقلاب 1357)

مقدمه

حتما به‌خاطر داريد که نوشته‌هاي متعدد و مفصلي در باب نوعي سنخ‌شناسي جديد از دين و دين‌داري در همين‌جا (وبلاگ زير سقف آسمان) منتشر کردم و بحث و گفت‌وگوهايي هم با دوست عزيزم مرتضي کريمي داشتم که آن‌ها هم منتشر شد. بعد هم همه‌ي اين بحث‌ها در وبلاگ دين در ايران منعکس شد. در مجموعه‌ي اين بحث‌ها من بيش‌تر در باب دين سبز و دين سياه سخن گفتم. لب لباب همه‌ي اين بحث‌ها اين بود که ما مي‌توانيم از سه نوع دين و سه نوع دين‌داري سخن بگوييم و براي ارزيابي انتقادي دين و دين داري‌مان از اين ابزار سنجش (نوعي متر) استفاده کنيم؛ چون ما در جامعه‌اي زنده‌گي مي‌کنيم که دين در آن نقش مهمي داشته است و هم‌چنان نقش مهمي دارد و متفکران و شخصيت‌هاي مختلف با روي‌کردهاي گوناگون از دین سخن می‌گویند و به تبع، این پرسش برای ما مطرح می‌شود که ما باید کدام دین را بپذیریم و به چه نحو دین‌داری کنیم تا بيش‌تر کام‌ياب شويم و از عوارض دين‌داري‌مان بکاهيم؟ امروز ديگر کسي از ميان ما شکي ندارد که دين‌داري هم عوارض و آفاتي دارد. پس اين پرسش مطرح مي‌شود که چه نوع ديني را برگزينيم که عوارض و آفات کم‌تري داشته باشد؟ و چه‌گونه در حين دين‌ورزي‌مان، به ارزيابي زنده‌گي ديني خويش و دين يا دين‌هايي که در جامعه عرضه مي‌شود بپردازيم تا سيل آن عوارض و آفات ما را با خود نبرد و سرنوشت‌مان را تباه نکند؟ امروز ديگر از اين سخن نمي‌گوييم که مثلا بايد دين‌دار بود و دين‌دارانه زيست. امروز و بعد از اين تجربه‌ها از کسي که ما را به زنده‌گي ديني دعوت مي‌کند، مي‌پرسيم که چه‌گونه دين‌داري‌اي مطلوب است و کدام دين مطلوب‌تر و انساني‌تر و کام‌ياب‌کننده‌تر است؟ امروز ديگر می‌دانیم که ممکن است نوع خاصی از دین به ما وعده‌ی بهشت در آن‌جهان را بدهد (وعده‌ی نسیه) و در همین جهان (جهان نقدمان) جهنم پديد آورد! پس ما ديگر آن فرد خام قبل از انقلاب نيستيم که به وعده‌هاي خوش‌آيند –ولو صادقانه‌ي- شخصيت‌هاي ديني و فکري‌مان دل بسپريم و به‌همين ساده‌گي در پي‌شان روان شويم. ما تجربه‌ي 30 ساله‌ي انقلاب را در قفاي خويش داريم. ما ديگر تصوير رهبرمان را شام‌گاهان در ماه نخواهيم جست بل‌که مي‌کوشيم تصوير خودمان را و تصوير فرداي‌مان را در روز روشن و به‌دقت در آينه بنگريم!

                                           "خام بُدم، پخته شدم، سوختم"

(تذکر مي‌دهم که به کارگرفتن اشعاري از اين دست در سراسر مقالات و نوشته‌هاي من فقط و فقط جنبه‌ي ذوقي و بلاغي دارد و هدف استناد و ارجاع علمي در ميان نيست مگر اين‌که بر خلاف‌اش تإکيد کنم؛ در نتيجه شاعران مورد نظر بي‌تقصير اند!)

به‌واقع، اين قصه‌ي همه‌ي ما است. ديرآمده‌گان نيز به ما خواهند پيوست. ما منتظرشان خواهيم ماند و به استقبال‌شان خواهيم رفت و آنان را به‌خاطر ديرآمدن‌شان سرزنش نخواهيم کرد. "يدخلون في دين الله افواجا"! آري اين قصه‌ي يک ملت است: ملتي خام بود، پخته شد و سوخت و از خاکستر وجودش ققنوس‌وار پرنده‌ي سبزي جان گرفت. شک نکنيد که ايران وارد عصر جديدي شده است. تولد، هم دردناک است و هم هيجان‌انگيز. هم مي‌بايست در تجربه کردن درد، خوددار و صبور باشيم و حِلم را زيست کنيم (حليم باشيم) و هم در لحظات هيجاني‌مان، خِرد را واننهيم و حَزم را از ياد نبريم. پس بر ما است که در نقطه‌ي آغاز اين آينده‌ي پيشِ رو، بسي بينديشيم و تأمل نماييم و به هيجانات ناشي از اين تولد تازه، عمق بدهيم و دشواري‌هاي راه بيش‌تر و بيش‌تر در ديدرس قرار دهيم.

     اما پيش از ورود به بحث اصلي مي‌بايست برخي نکات را توضيح دهم. اولين بار در طی مقاله‌‌اي (در زیر سقف آسمان) بحث از اسلام سبز را به‌صورت مکتوب با تحليل يکي از بيانيه‌هاي مهندس ميرحسين موسوي آغاز کردم. اين بيانيه براي من مجالي داده بود تا فکر خودم را که سال‌ها پيش قدري پرورده شده بود، بيان و صورت‌بندي کنم. اما اين نحوه‌ي شروع بحث سبب شده بود که برخي گمان کنند من مهندس ميرحسين موسوي را سازنده‌ي اسلام سبز يا ايدئولوگ اسلام سبز مي‌دانم! و اصلا ناگهان با بيانيه‌ي ايشان به چنين مفهوم و عنواني رسيده‌ام! در حالي که من باورم اين بود که آن بيانيه -و اکنون مي‌توانم با اطمينان بگويم همه‌ي بيانيه‌هاي ميرحسين موسوي- بن‌مايه‌هاي اسلام سبز را بازنمايي مي‌کند. بر اساس همين نوع شروع بحث، يکي از بزرگواران در يک جلسه‌ي علمي که براي بررسي وضعيت دين در شرایط کنونی تشکیل شده بود، به انتقاد می‌گفت: "همان‌طور دکتر علي شريعتي در پيش از انقلاب از تولد اسلام جديدي سخن گفته بود، شما هم از تولد اسلام جديدي سخن مي‌گويي. مگر ميرحسين موسوي متفکر و صاحب‌نظر و ايدئولوگ است که بتواند پرورنده‌ي شکل جديدي از اسلام باشد" (نقل به مضمون)؟! با چنين نگاهي، برخي تصور مي‌کنند که تولد اسلام نو حتما موکول به عمل‌کرد ذهني يک متفکر معين است و گويي امکان ندارد که در طي تجربه‌هاي يک يا چند نسل و عبرت‌آموزي از آن تجربه‌ها، و قرار گرفتن در بن‌بست‌هاي جديد و مواجه شدن با پي‌آمدها و محصولات منفي اسلام سرخ و سياه، ممکن است در پي تحول در زمينه‌ي اجتماعي افق‌هاي جديد براي حيات ديني نمايان گردد و راه ديني نويني پيدا شود و رخ نمايد. در چنين نگاهي اگر شريعتي نبود، اسلام سرخ متولد نمي‌شد! به گمان من در ايران پيش از انقلاب شرايط اجتماعي، دين و دين‌داری جدیدی را اقتضا یا مطالبه می‌کرد و بدان سو زورآور بود. بر حسب تز قرابت انتخابيِ (elective affinity) ميان زمينه‌‌ي اجتماعي و منظومه‌هاي فکري، زايش انديشه‌هاي جديد و يا فعال شدن افکاري معين که تا پيش از اين موجود اما فعال نبوده‌اند، در بستر اجتماعي مساعد بيش‌تر محتمل‌الوقوع است. به‌عنوان مثال، اسطوره‌ي هزاره در شرايط بحراني و فاجعه‌بار بيش از پيش فعال و تأثيرگذار مي‌شود. زمينه‌ي اجتماعي معين انديشه‌ي اجتماعي متناسب با خود را فراخوان (invocation) و احضار مي‌کند. در شرايط انقلابي ايران قبل از انقلاب افکار و انديشه‌ها، کم‌وبيش به‌سوي تفسير انقلابي از امور سوق يافت و از اسلام نيز تفسيري انقلابي عرضه شد. پس اگر شريعتي هم نبود اسلام سرخ شکل مي‌گرفت اما به‌شکلي ديگر و با صورت‌بندي متفاوت. پيش از شريعتي هم اين آل احمدِ دوباره آشتي کرده با اسلام بود که از ضرورت احياي راه شهادت سخن گفت!

     اما برخي مي‌انديشند که براي تولد اسلامي جديد نيازمند يک مجدد بزرگ مثل شريعتي هستيم و نسلي از آدم‌هاي متوسط در شرايط تاريخي-اجتماعي جديد و مساعد و با استفاده از انديشه‌هاي گروهي از متفکران و صاحب‌نظران خود (که در طي چند نسل پرورده شده است) نمي‌توانند راه‌هاي ديني جديد را از دل شکست‌ها و تلخي‌ها و ناکامي‌هاي گوناگون 30 ساله بيابند. پس چون ميرحسين موسوي يک متفکر مولد مثل دکتر علي شريعتي نيست، نمي‌تواند رگه‌هايي از اسلامي نو را در افکار و انديشه‌هاي خود بازنمايي کند و اگر کسي مدعي شود که بيانيه‌هاي ميرحسين موسوي رگه‌هاي درخشاني از چنين اسلامي را نمايان مي‌سازد، مرتکب خبط و خطا شده است! به‌نظر من اين هم نوع نخبه‌گرايي افراطي است. من دقيقا به ياد اين فکر برخي از دوستان مي‌افتم که گمان مي‌کنند براي رشد علوم اجتماعي در ايران به‌طور عام و جامعه‌شناسي دین به‌طور خاص باید به بخش‌نامه‌هاي دولتي بنگريم. اگر بخش‌نامه‌هاي دولتي رخصت دادند، به کتاب ما اجازه‌ي چاپ دادند، و به ما امکان سخن‌راني و تدريس دادند، آن‌گاه جامعه‌شناسي دين ممکن است و اگر حکومت و بخش‌نامه‌هايش رخصت ندادند، آن‌گاه جامعه‌شناسي دين هم ممتنع است! حکومت‌ها و نخبه‌هاي بزرگ يعني نابغه‌ها تعيين کننده‌‌ي راه تاريخ‌اند! اما از يک سري آدم مؤمن صادق شجاع متوسط نستوه چه کاري برمي‌آيد!

     بگذريم! به نظر من اگر همه‌ي 13بيانيه‌ي ميرحسين موسوي را کنار هم بگذاريم، برخي از پيچيده‌ترين انديشه‌ها و افکار را که از قضا به‌خوبي پاسخ گوي شرايط نوين جامعه‌ي ما است، در آن مي‌يابيم! من در اين بيانيه‌ها برخي از ظريف‌ترين انديشه‌هاي اجتماعي را مي‌يابم: انديشه‌هايي که از جاهاي گوناگون آخذ شده‌اند و به‌صورت کنوني صورت‌بندي شده‌اند و با شرايط کنوني ما هم‌خواني دارند. چه فرقي مي‌کند که اين بيانيه‌ها را ميرحسين موسوي با فکر خودش مي‌نويسد يا از روي دست کسي رونوشت برمي‌دارد يا گروهي با هم و در مشورت با يک‌ديگر مي‌نويسند. از نظر جامعه‌شناختي حتا مهم نيست که او صادق است يا نه. مهم اين است که مردمي معين پذيرفته‌اند که او صادق است و پذيرفته‌اند که اين سخنان، سخنان او است. وانگهي، آن‌چه مهم تر است اين است که در مجموعه‌ي اين بيانيه‌ها

1)     نقدي بر نگاه ديني مسلط و رسمي موجود (که ميرحسين آن را نه دين که انحراف از دين مي‌خواند) وارد مي‌شود؛

2)     راه ديني نويني با ترسيم مشخصات اصلي آن ترسيم مي‌گردد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 2:56 توسط حسن محدثی |

دکتر سیدمحمود نجاتی حسینی به پاسخ من پاسخ داد. بحث ما در باب این است که آیا ما می‌توانیم مفاهیم، افکار، و نظریه‌های غیرمسلمانان را برای توضیح، فهم، و تبیین پدیده‌های انسانی و اجتماعی جوامع مسلمان به‌کار بگیریم یا نمی‌توانیم. نجاتی می‌گوید نمی‌توانیم چنین کاری را انجام دهیم و یا با شرط و شرایط عدیده و احتیاطات واجب باید چنین کنیم. اما من می‌گویم می‌توانیم و خوب هم می‌توانیم و -به زبان عامیانه اش- کردیم و شد. بحث ما از مقاله‌ی من تحت عنوان "پیش‌بینی پایان اجتماعی جامعه‌ی قدسی" آغاز شد که در آن من از سنخ‌شناسی دیویس در باب جوامع از حیث حضور اجتماعی-سیاسی دین بهره بردم و نجاتی عزیز با کوته‌نوشتی استفهامی و انتقادی، تعریضی بدان زد و من نیز با رخصت و موافقت ایشان آن را بدل به یک گفت‌وگو کردم. حالا دوست عزیز من لطف کرده و بدان پاسخ داده است. پس دست نجاتی را به‌گرمی می‌فشاریم و به استقبال پاسخ ایشان می‌رویم. برای این‌که این بحث عنوانی داشته باشد و چون جهت‌گیری فکری نجاتی در باب معرفت دال بر نوعی خاص‌گرایی در معرفت‌شناسی است، من عنوان "معرفت‌شناسی خاص‌گرایانه و مقید به زمینه" را برگزیده‌ام. این مفهوم بیان می کند که دیدگاه دکتر نجاتی در باب معرفت خاص گرایانه است نه عام گرا و جهان شمول نگر. ایشان معرفت را وابسته به زیست جهان و در معنای عام تر وابسته به جهان اجتماعی و فرهنگی می دانند. به همین دلیل هم انتقال مفاهیم و نظریه ها و اندیشه ها را از یک جهان اجتماعی به جهان اجتماعی متفاوت غیرقابل قبول دانسته اند. در زیر نظر نجاتی عزیز را بی‌کم‌وکاست می‌خوانیم. رنگ قرمز در متن را خود آقای نجاتی استفاده کرده است که من منتقل کرده ام. زیر سقف آسمان به میهمانان جدید در این بحث و بحث های دیگر خوش آمد خواهد گفت.

گفتار میهمان

                   [معرفت‌شناسی خاص‌گرایانه و مقید به زمینه]

         

 

                                                        بسمه تعالی             

                                      پاسخ به دکتر محدثی                         

8 مهرماه 88

آسمان رشک برد بهر زمینی که در آن

دو نفر یک دو نفس بهر خدا بنشینند 

(1 ) با تشکر از دکتر محدثی به خاطر حرمت‌گذاری به فرزانگی و معنویت که دو رکن دین‌داری عاقلانه خدا پسند و مردمی هستند. و اما بعد.به امید این که پاسخ‌های من مصداق سخن عمیق و دقیق امیر کلام علی (ع) باشد که فرمود: رحم ا... من قل و من و دل ( خدایش بیامرزاد آن‌که کوتاه بگوید و مستدل)؛ چند نکته توضیحا ارائه می‌دهم باشد که رفع ابهام کند؛ به عون ا... تعالی.

 (2 ) "تعین دینی معرفت"  به‌خاطر مشروعیت دادن شناختی به هم‌نشینی جامعه‌شناختی  هستی‌هایی مانند  "تعین" ، "دین" و "معرفت"  برای همگان مقبول و مشروع نیست (مگر یحتمل دکتر محدثی و من آن هم مشروط و مقید به شرایطی) که البته خود جای بحث دارد. برخی در "تعین دینی معرفت" مترددند (چون آن را مغایر عقلانیت شناختی سکولاریستی مدرن می‌دانند) و برخی نیز در "تعین معرفتی دین" مشکک اند (چون آن را مجوزی  برای سکولاریستی کردن دین و تعالی‌زدایی از دین می‌دانند). با این وجود این چالشها هم‌چنان سرزنده هست ولی متاسفانه نمی‌توان در این مختصر وارد آن شد و لذا به همین مقدار باید بسنده کرد. امیدوارم دکتر محدثی فتح بحث کنند تا دیگران هم به یمن بحث به مشارکت ترغیب شوند .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 0:11 توسط حسن محدثی |