پیش از این، در مطلب پیشبینی پایان اجتماعی جامعهی قدسی میان "پایان اجتماعی" و "پایان سیاسی" تمایز قائل شدم و وعده دادم در باب این تمایز قدری سخن بگویم. زوال شناسی معمولا در مباحث فلسفی و تاریخی مطرح بوده است و به نظر می رسد که عالمان علوم سیاسی و اجتماعی کم تر بدان می پردازند. در گذشته بسیاری از بحث های زوال شناسانه از روی کردهای ارگانیسیستی نشات می گرفت و اغلب تحلیل های زوال شناسانه پس نگرانه بود -پس از وقوع روی داد به تحلیل زوال یک نظم اجتماعی-سیاسی یا زوال تمدن می پرداختند. با این همه عالمان علوم اجتماعی و سیاسی نیز لازم است مفهوم سازی خاص خودشان را در باب چنین موضوعی بپرورند و از تحلیل های پس نگرانه فاصله بگیرند. بحث از پایان اجتماعی و پایان سیاسی را از این منظر باید نگریست. در این نوبت در باب این موضوع نوشتهام و زیر سقف آسمان را با آن تازه میکنم.
فرق پایان اجتماعی و پایان سیاسی
پایان اجتماعی یک نظم اجتماعی-سیاسی یا طرح و الگویی از نظم اجتماعی-سیاسی وقتی فرا میرسد که کنشگران الزامات بازتولید آن نظم را برنتابند و موانعی بر سر راه کسانی ایجاد کنند که میخواهند آن نظم را بازتولید کنند. برای شکلگیری یک نظم اجتماعی-سیاسی لزومی ندارد که همهی اعضای جامعه بر طبق آن الگو رفتار کنند بلکه فقط کافی است بخش از کوچکی از اعضای جامعه چنین کنند و بقیه، کنشهایی علیه آن الگو انجام ندهند و در عمل آن را به چالش نکشند. اما وقتی مردم جهتگیریهای اجتماعیای اتخاذ میکنند که با بازتولید آن نظم اجتماعی-سیاسی منافات دارد، میتوان گفت که عمر آن نظم اجتماعی-سیاسی سرآمده است. بدین معنا است که میتوانیم از پایان اجتماعی طرح یا الگوی معینی از نظم اجتماعی-سیاسی سخن بگوییم و منظورم از آن، وضعیت اجتماعیای است که در آن امکانات اجتماعی لازم برای ایجاد و بازتولید یک نظم اجتماعی-سیاسی معین وجود نداشته باشد.
اما پایان سیاسی مربوط به عدم امکان بازتولید اجتماعی یک رژیم سیاسی است. وقتی در درون هیأت حاکمه –بهعنوان بخش کوچکی از جامعه- به هر دلیلی الگوی روابط میان کنشگران به چالش کشیده شود و بحرانی در بازتولید روابط پدید آید، بهنحوی که تحکیم و تثبیت مجدد این الگوی روابط امکانپذیر نباشد، میتوان از پایان سیاسی سخن گفت.