اول صبح یکشنبه نوشتهی زیبای دکتر صادق زیباکلام در باب مقایسهی تختی و رضازاده (رجوع کنید به ویژهنامهی اعتماد 29/9/1388) اشکمان را در پای سفرهی صبحانه درآورد. هر کاری کردیم نتوانستیم بهخاطر بزرگی تختی گریه نکنیم. شنیدن خبر درگذشت آیتالله حسینعلی منتظری در بعد از ظهر امروزمان را یکسر غمگنانه و اشکآلود کرد.
رستگاری مظهر معاصر گرایش حقطلبانهی اسلام شیعی
("فزت برب الکعبه")
آیت لله منتظری آبرو و مظهر شاخهی حقطلبانهی اسلام شیعی در عصر ما است؛ مگر نه اینکه شیعیان به تاریخ مبارزهی بزرگانشان علیه ستم و ستمگران فخر میفروشند! منتظری بهخاطر دفاع از زنده گی و حقوق زندانیان سیاسی در سال 1367، از مقام دنیوی سقوط کرد و چه رنجهای بسیاری را به جان خرید. بعد از آن هر چه بود، رنج بود و مقاومت. اما او هیچگاه حتا در این روزها که بار دیگر مردمان بدو اقبال کردند، با کینه و نفرت سخن نگفت، که او مردی بزرگ بود! بس بزرگ که چنین سخن گفتنی شایستهی او نبود. هیچ از خاطرم نمیرود که آن روزهایی که از بزرگترین مقام دنیوی ممکن در ایران (البته پس از مقام رهبر) عزلاش کردند، عکس او را از همهی دیوارها برچیدند و تصویر او را از سیمای جمهوری اسلامی حذف کردند و ما دانستیم که چه آسان میتواند عکسی بالا برود و پایین بیاید! آرامآرام او را نادان و حتا مجنون معرفی کردند؛ درست همانطور که قطبهای قدرت زمانه همهی پیامبران عصر خود را مجنون و شاعر معرفی میکردند! سالهای بعد او را در خانه حصر و حبس کردند و تلاش کردند صدایش را خاموش کنند. مردم را از شناخت او و پیوند با او محروم کردند. اما منتظری همچنان ماند و با روشنفکران دینی وارد گفتوگو شد و باز هم طلاب جوان را پرورش داد و به جستوجوی افقهای تازهای در اندیشهی اسلامی و فقه شیعی پرداخت.
منتظری دیناش را به دنیا نفروخت. آری! عکس او بر هیچ دیوار و اسکناسی نیست. اما زندهگی منتظری برای ما ترجمان تعز من تشاء و تذل من تشاء شد. حیات او ترجمان و مکروا و مکرالله والله خیرالماکرین گردید. بعضی از آیههای قرآنی نمیشود فهمید جز از طریق زیستن و تجربه کردن! حقا که تا خدا نخواهد کسی عزت نمییابد و تا او نخواهد کسی ذلیل نمیشود. حقا که مکر خدا برترین مکرها است. خدایا عزت از آنِ تو است! خدایا ما را همچون مرجع تقلیدمان عزیز بمیران!
با دوستانام قرار گذاشته بودم به خدمت ایشان بروم و عزم جزم کرده بودم که تا دیر نشده چنین کنم. اما افسوس و دریغ! وقتی که فتواهای کذایی در باب "دین سبز" صادر شده بود، خواستم از ایشان در باب ورود فقها به قلمرو فکر دینی و صدور فتوا در این باب سؤالی بپرسم و بگویم مگر نه اینکه فقها میبایست در باب فروع دین فتوا صادر کنند و نه در باب اعتقادات دینی؟! و از این عالم دانشمند و متقی، راهنمایی فکری بگیرم و از ایشان بپرسم چهگونه میتوان مشکل تکفیر را در عالم اسلام حل کرد تا از این پس هیچ متفکری تکفیر نشود (به قول حامد ابوزید تکفیر تفکیر رخ ندهد) و قدرتپرستان نتوانند عوام را علیه متفکران بشورانند و یا بر سرکوبشان نقاب دفاع از دین بزنند و تفکر و دگراندیشی را در جامعهی مسلمانان تعطیل کنند.
وقتی که قرار شد در سال 1386 برای بعثهی مقام رهبری (که آن موقع من نمی دانستم چیست و کجا است) کاری پژوهشی در باب حج و در حین مناسک حج تمتع انجام دهیم، دریافتیم که باید گزینش شویم (هم به تخصصات نیاز دارند و هم گزینشات میکنند!) من که آرزوی اقامهی حج در دوران جوانی (که البته از جوانی گذشته بودم و حالا به اقامهی حج در قبل از پیری میاندیشیدم) را داشتم، با خود درگیر بودم که نکند حریتام را فدای این آرزو بکنم و در راهی غیر از آنچه میپسندم گام بردارم و قلم بزنم. دوستام میگفت بیا بهکلی از این سفر منصرف شویم چون اول بحثی از گزینش نبود. او میگفت ممکن است این گزینش نه تنها ما را از رفتن به حج محروم کند که مشکلات مضاعفی پدید آورد. ما در بیتصمیمی گرفتار بودیم که بالاخره نوبت گزینش رسید. به هر حال پیشنهاد وسوسهانگیزی بود: از یک طرف آرزوی حج تمتع قبل از پیری برای کسی که هنوز مستطیع نشده است و معلوم نیست که اصلا مستطیع بشود یا نشود و بعد هم پژوهش در باب حج در دل میدان و حین مناسک برای یک محقق در جامعهشناسی دین! نور علی نور!
مصاحبهی گزینش داشت به آخر میرسید که مصاحبهگر ناگهان از احمدینژاد و عملکردش پرسید و من در مقام نقد سخن گفتم و ایرادات خودم را در برخی حوزهها برشمردم. با خودم گفتم که کاش به همین جا ختم شود. پاسخ به پرسش بعدی دشوارتر بود: "از مقامات جمهوری اسلامی کدام را میپسندی؟" و من گفتم: "آقای خاتمی؛ آنهم فقط شخصیتاش را اما مدیریتاش را نه". و پرسش نهایی: "مرجع تقلیدت کیست؟" خب، بهخاطر رفتن به حج که نمیشود تقیه کرد! اصلا مگر میشود بخواهی حج بروی آنهم از طرف بعثه اما صادق نباشی! پاسخ: "آیتالله منتظری بهخاطر دانشاش و آیتالله صانعی بهخاطر نوآوریاش". برایم شگفتآور بود که بهرغم این پرسش و پاسخ، مرا برای انجام پژوهش به حج بردند و من در آنجا دائم حواسام بود که به امامت "آیتالله ریشهری" نماز نخوانم.
یکی از معدود مواردی که در این سالهای سلطهی دین سیاه، به دینداریام افتخار کردم وقتی بود که یکی از روشنفکران بزرگ و عزیز و متعهد و مسؤول زمانهی ما (که بهخاطر خودشان نامی از ایشان نمیبرم زیرا که هنوز حقوق انسانی و شهروندی غیردینداران استیفا نشده است) وقتی که برای سخنرانی به دفتر پژوهشهای شریعتی دعوت شده بود و من هم افتخار حضور داشتم گفت که: "من دیندار نیستم اما به منتظری بهخاطر دفاع از حقوق زندانیان سیاسی و گذشتن از موقعیت قائم مقامی رهبری افتخار می کنم و منتظرم تا گنجی از سفر برگردد و مرا به دیدار او ببرد" (نقل به مضمون). ایشان از اکبر گنجی قول گرفته بود که به دیدار آیتالله منتظری برود و با افتخار از این خواست خود سخن می گفت.
آری! عکس آیتالله منتظری بر هیچ در و دیواری نیست. عکس او مثل عکس تختی در دل ماست. عکس او در دل مردمان ایران است. خدایا به خاطر منتظری از تو سپاسگزاریم! منتظری در دههی ایام محرم در عصر رستاخیز سبز، عزیز و بزرگ رفت. خدایا چه نیرنگبازی تو! او را که عزتاش را از تو میطلبید نزد مردم نیز عزیز کردی و سپس به سوی خود بردی! کاش ما را نیز عزیز بمیرانی! آمین! آری! آیتالله منتظری افتخار مذهب تشیع در عصر حاضر، رستگار شد. جای او در تاریخ دین اسلام و مذهب تشیع سبز خواهد بود.
آخرین قسمت مقالهی سلطهی دین سیاه و پیآمدهای آن را تقدیم میکنم. این قسمت ادامهی مطلبی است که در مرسولهی قبلی آمده است و شما میتوانید این دو قسمت را از طریق رونوشتبرداری در یک فایل و به دنبال هم قرار دهید تا خللی در مطالعهتان روی ندهد. من بحث از دین سبز و سرخ و سیاه را در آینده ادامه خواهم داد و به ابعاد دیگری از این موضوع خواهم پرداخت. قصدم بمباران مخاطب با بحث از یک موضوع ثابت نیست. قصدم فروکاهی جنبش سبز به حرکتی دینی هم نیست. جلوهی دینی یک جنبه از این واقعیت است. اما من فکر میکنم توضیح و روشنسازی ابعاد یک پدیده بهصورت دقیقتر بهتر از این است که به موضوعات مختلف و به هر کدام اندکی بپردازم. به نظرم یک ده آباد به از صد شهر خراب! من ترجیح میدهم در باب موضوع مورد علاقهام ژرفکاوی کنم و بقیه موضوعات را هم به دیگران بسپارم. یک تقسیم کار خودبهخودی! پس به ژرف کاوی ام در باب دین سبز و سرخ و سیاه ادامه خواهم داد. امیدوارم مجال این را بیابم که سه شخصیت مسلمان را از سه دین سبز و سرخ و سیاه به شما معرفی کنم تا امکان قضاوت بهتر در باب این سنخشناسی با توجه به نمونههای واقعی فراهم گردد. البته گاهی گریزی به موضوعات دیگر هم خواهم زد. امیدوارم روزهای روشنتری از راه برسد و صبحگاهان امیدی بدمد که بتوان بدون تشویش به زیر سقف آسمان رفت و نور خورشید را بلعید.
سلطهی دین سیاه و پیآمدهای آن (2)- (قسمت نهایی)
تخریب سرمایهی دینی (آسیبشناسی امر به معروف و نهی از منکر)
4) بياعتنايي مردم به امور ديني شاخص تخريب سرمایهی ديني
وقتي دولت متولّي قلمرو ديني ميشود و اين قلمرو را مطابق ايدئولوژي خود سازماندهي ميكند، ابتكار عمل مردم ديندار در اين عرصه روز به روز محدودتر ميشود. آنها بر اساس هنجارها و سنّتهاي خود عمل ميكنند اما دولت با دستكاري قلمرو ديني تلاش ميكند فعّاليّتهاي مردم را خود هدايت كند. حضور همهجانبهی دولت در اين عرصه موجبات انفعال مردم ديندار را فراهم ميسازد. آنها با اين نگاه كه دولت مسؤول اين قلمرو است، از خود سلب مسؤوليّت ميكنند. همچنين دولت گروههاي مرجع دینی را تحت فشار قرار ميدهد تا آنان فعّاليّتهاي خود را متناسب با خواست و منافع دولت سامان دهند. بدين ترتيب، گروههاي مرجع دینی يا ميبايست نفوذ و اقتدار دولت در عرصهی ديني را بپذيرند و با آن بهنحوي سازگار شوند يا جايگاه خود را از دست بدهند. در هر صورت، به استقلال و هويّت آنها آسيب ميرسد و از ابتكار عملشان کاسته میگردد. تلاش دولت ديني براي به انحصار درآوردن قلمرو ديني و تأكيد بر برداشتي خاص از دين، بهتدريج سبب ظهور برخی گرايشهاي دينی ميشود كه خود را خارج از حيطهی دين دولتي تعريف ميكنند. اين گرايشهاي ديني، به مخالفت با دين رسمي ميپردازند و مشروعيّت دولت دينی را به چالش ميكشند.
همچنين بهرهگيري از نيروي قهريّه و اقدامات خشونتبار در جهت دفاع از حريم دين، آثار زيانبار خود را هر چه بيشتر آشكار ميكند و نوعي واكنش به دين رسمي را در جامعه برميانگيزد و ميل به گريز از معیارهای دين رسمي را بهنحوي روزافزون تقويت ميكند.
بعد از طرح بحث من در باب دین سبز، انواع اتهامها و حملات متوجه بنده و موضوع بحثام شده است؛ اما متأسفانه هنوز نقدی جدی را در باب این موضوع ندیده ام. البته یکی از سخنرانان ارجمند در همان همایش "سبزها و دین" –خانم دکتر شریعتی- نکاتی انتقادی را در باب این بحث مطرح کردهاند که در این بازار اتهام و افترا، طرح اینگونه بحثهای انتقادی جای تشکر و قدردانی دارد. خانم دکتر سارا شریعتی متن سخنرانیشان را در سایتشان ارائه کرده اند که حاوی این نکات انتقادی است. با این حال، صدر و ذیل سخنانشان –به نظر بنده- تناقضآمیز است و آنچه را در صدر سخنان خود رد کردهاند، در ذیل آن تأیید نموده اند. ایرادات متعدد دیگری نیز به سخنان ایشان وارد است که اگر زمینهای برای گفتوگوی مشترک و حضوری فراهم شود، میتوان آنها را یکایک مطرح کرد و مورد بحث قرار داد. اما یکی از انتقاداتی که برخی از دوستان گرامیام شفاهی یا با یادداشتهای شان مطرح کردهاند، اشاره به وجود نوعی "بار ارزشی در نامگذاری سنخهای دین" است (دین سبز و سیاه و سرخ) که این نوع نامگذاری بدان بار ایدئولوژیک میبخشد و در نتیجه، وجاهت علمی آن را ممکن است کمی مخدوش سازد. من در این باره سه نکتهی توضیحی دارم:
1) تفاوت در محتوای این سه نوع دین که سه نوع پیام دینی متفاوت را عرضه میکنند: یکی محدود کننده و انحصارطلب و ضدزندهگی آزاد و امن و شاد و پویا و عقلانی است (دین سیاه)؛ یکی ما را به جانفشانی و شهادتطلبی و مبارزه و ستیز دعوت میکند (دین سرخ)؛ و سهدیگر به زندهگی شاد و پویا و عقلانی و آزادانه همراه با سازندهگی و رشد مادی و معنوی و عشق انسانی و عاری از دشمنی و نفرت و تکیه بر نیروهای مردمی بهمنزلهی مهمترین سرمایهی اجتماعی دعوت میکند (دین سبز).
2) نتایج هر یک از این سه نوع نگرش و گرایش دینی با این نامگذاری همخوان است. بهعنوان مثال، به نتایجی که در همین مقاله بدان اشاره کردهام بنگرید و خود داوری کنید که آیا ثمرات این نوع نگرش و گرایش دینی سیاه هست یا نه.
3) نامگذاری با نماد رنگ را مردم غیرمتخصص بهتر درمییابند و آسانتر این مفاهیم را از آنِ خود میسازند و چون از ابتدا قصدم ارائهی نوعی دینشناسی برای عموم مردم بود، این نمادها را بهکار بردهام.
در قسمت قبلی و این قسمت کوشیدهام بر اساس چارچوب نظری مشخص و دادههای تجربی نشان دهم که در چند دههی گذشته در ایران عمدتا دین سیاه حاکم بوده است. اما در میان اتهامات مطرح شده یک ایراد ارزش توجه داشت و آن این بود که چرا من مدعی شده ام که بهخاطر دفاع از دین (یعنی با انگیزه و هدفی دینی)، از دین سبز سخن میگویم و زایش آن را رصد کردهام و ظهور این نگرش و گرایش دینی جدید را مبارک دانستهام و در مقابل سلطه ی دین سیاه را نقد کرده ام؟ برخی از این مدعا دچار شگفتی شده بودند! اما من هم دچار این شگفتیام که کسانیکه چهره ای سیاه از دین ارائه کردهاند، چرا از ما دینداران انتظار دارند خاموش بنشینیم و دم برنیاوریم! کسانی که برگی سیاه به کتاب تاریخ دین افزوده اند از نگرانی ما در مورد سرنوشت برگهای دیگر این کتاب برمیآشوبند و شگفت زده میشوند! یاللعجب! معترضان محترم برآشفتهاند که چهگونه میتوان بهنام دفاع از دین، از کثرتگرایی –بهمعنای برخورداری بیدینان از کلیهی حقوق انسانی و اجتماعی و سیاسی و به همان اندازه ی دینداران- دفاع کرد؟ من پاسخ آنان را در این مقاله دادهام که همانا بنگرید که نتایج گرایش و نگرش دینی انحصارگرایانهی شما چه بوده است؟ اگر این نتایج منفی است –که هست- پس دفاع از کثرتگرایی و نظام سیاسی کثرتگرا چهرهای مثبت و انسانی از دین عرضه میکند و نه چهرهای خشن و غیرانسانی. در نگاه دینی سبز، انسانی بودن دین مقدم بر دینی بودن انسان است. پس در نزد مؤمنان سبزاندیش اولویت نخست این است که دین را انسانی سازند و دینی ساختن انسان را در وهلهی بعدی مد نظر قرار دهند. این نکته است که معترضان آن را درنمییابند و یا برنمیتابند. بهنظر من بدون طی مرحلهی نخست یعنی انسانی ساختن دین، هر کوششی، پیآمدی منفی برای دین خواهد داشت. این اختلافی اساسی است و من امیدوارم توفیق یابم در مجالی دیگر در این باب سخن بگویم. از دو بابت از شما مخاطبان گرامی عذر می خواهم: یکی به خاطر تاخیر در ارائه ی قسمت دوم (که ناشی از مشکل سخت افزاری رایانه ام بود) و دیگری از بابت دو قسمت کردن بخش دوم مقاله. هر کاری کردم بلاگفا اجازه نداد که همه ی مطلب را در یک نوبت تقدیم کنم.
سلطهی دین سیاه و پیآمدهای آن (2)
تخریب سرمایهی دینی (آسیبشناسی امر به معروف و نهی از منکر)
نتايج بينش مسلّط دربارهی امر به معروف و نهي از منكر
براي بررسي نتايج اين نوع فهم و عملكرد در باب امر به معروف و نهي از منكر، علاوه بر نقد نظري آن ترجيح دادهام که به ارزيابيهاي خود مقامات نظام جمهوري اسلامي (و كسانيكه خود دستاندركار امر به معروف و نهي از منكر بودهاند و يا هم اكنون در سمتهايي قرار دارند كه آنان را در اينزمينه مسؤول ميسازد) از وضعيّت امر به معروف و نهي از منكر در ايران پس از انقلاب توجّه كنم و گزارشي از ارزيابيهاي آنها نيز ارائه نمايم. چنين تمهيدي از نظر روش تحقيق نيز ميتواند مرا از اتّهام يكسويه كه آنان را در اينزمينه مسئ این نمادها را بهکار بردهام. این مفاهیم را از آنِ خود میسازند و چون از ابتدا قصدم ارائهی نونگري و سوگيري منفي دربارهی موضوع مورد بحث مبرّا سازد. بنابراين، در اينجا ابتدا بر اساس دادههاي موجود به ارزيابي و نقد نظري عملكرد نظام جمهوري اسلامي در زمينهی امر به معروف و نهي از منكر ميپردازم و به نتايج آن به ترتيب اشاره خواهم كرد و سپس قضاوت و ارزيابي مقامات مسؤول را دربارهی نحوه عملکرد نظام و نتايج آن در امر به معروف و نهي از منكر بررسي ميكنم.
دولتي ساختن دين
يكي از نتايج مهمّ عملكرد نظام جمهوري اسلامي كه وجهي آسيبشناسانه دارد، دولتي ساختن دين بوده است.
من از سال 1373 یعنی از زمانی که نخستین کارهایم انتشار عمومی یافت ـحال چه بهصورت شرکت در همایشها و چه بهصورت انتشار مقاله در مجلات معتبر و یا جُنگهای موضوعی- در باب دین و واقعیتهای دینی جامعهی خودمان مطالعه و اندیشه کردهام و در کنار مطالعات نظری، همیشه چشمی به صورت خارجی دین و عملکرد نهادهای دینی داشته ام و هر موقع که توانستهام حریت و آزادهگی و نگاه انتقادی خود را حفظ کنم، برای مراکز و نهادهای مختلف کار پژوهشی کرده ام و نظراتام را صادقانه –بهعنوان یک محقق اجتماعی کوچک- در اختیارشان نهادهام. پس یک منتقد دور از صحنه و یا دشمن و معاند نبودهام بلکه در قالب یک خدمتگزار عمل کردهام و البته نه خادمصفت بودهام و نه یک مقلد کور و چاپلوس و نان به نرخ روزخورنده. یک منتقد صادق بودهام که کوشیدهام نگاه خودم را منتقل کنم و در عین حال بکوشم بیطرفی را رعایت کنم و اندیشههایم را پالایش دهم و تا جاییکه ممکن است از حب و بغض دوری کنم و بیطرفی یک جامعهشناس دین را –بهقدر طاقتام- حفظ نمایم. اکنون نیز اگر از وجود سه گرایش و نگرش دینی به نامهای دین سرخ، دین سیاه، و دین سبز در ایران معاصر سخن میگویم، بر اساس این پشتوانهی مطالعاتی و تحقیقاتی سخن میگویم و نه به قصد سرخنمایی عملکرد و اندیشههای برخی و سیاهنمایی عملکرد و اندیشههای برخی دیگر و سبزنمایی عملکرد و اندیشههای کسانی که افکار و عملکردشان را میپسندم. هیچ متفکر و شخصیتی را همچون دکتر علی شریعتی دوست نمیدارم اما در نقد او کتابی نوشتهام به نام زیر سقف اعتقاد (1381؛ تهران: انتشارات فرهنگ و اندیشه). از نظر من دینی که او ارائه کرده است، دینی سرخ است و من بهرغم همهی جاذبههایی که چنین دینی دارد، نقدهایی جدی را به دین سرخ وارد کردهام. اگر از دین سیاه سخن گفتهام نیز بهقصد سیاهنمایی و سیاهکاری نیست بلکه بر اساس تحقیقاتام چنین کردهام و در این نوبت و نوبت دیگر گوشهای از این تحقیقات را در قالب یکمقالهی بلند تقدیم میکنم و انتظار دارم منتقدان محترم که گویا برخیشان این روزها از سخنان محققانهی من برآشفتهاند، بههمین میزان جهد عالمانه برای نقد افکار من بهخرج دهند. اما اگر سخن حقی در نوشتهها و آرای من میبینند، استدعا دارم که:
آینه چو عکس تو بنمود راست خود شکن آیینه شکستن خطاست
اما با آنان که سخنان مرا تحریف کردهاند، و هرآینه اخلاق و تقوا را لگدمال میکنند، چه حرفی میتوانم داشته باشم جز آنکه به خدا واگذارشان کنم. انّک میّت و انهم میتون. ثم انکم یوم القیمه عند ربّکم تختصمون (سورهی زمر، آیات 30 و 31؛ قطعا تو خواهی مرد، و آنان [نیز] خواهند مرد، سپس شما روز قیامت پیش پروردگارتان مجادله خواهید کرد؛ قرآن مجید ترجمهی محمدمهدی فولادوند).
تقدیم به اصولگرایان "اصول"گرا
سلطهی دین سیاه و پیآمدهای آن (1)
جامعه قدسیِ واکنشی
(آسیبشناسی امر به معروف و نهی از منکر در ایران پس از انقلاب اسلامی)
طرح مسأله
فهم نقش دین و دولت دینی در ایران معاصر و درک مسیری که این جامعه در چندین دههی اخیر طی کرده است، نیازمند بینشی تاریخی است که این مقطع خاص را در درون یک چشمانداز تاریخی بزرگتر قرار دهد و دادههای خُرد را در درون یک چارچوب مفهومی کلانتر معنا بخشد. بدون شک برای محقق در حوزهی جامعهشناسی دین، درک گفتار و کردار نیروها و عاملان دینی اهمیت زیادی دارد. برای اینکه بتوان به چنین درکی نائل شد، نیازمند یک چارچوب نظری هستیم تا بتوانیم انبوه مصادیق رفتاری و گفتاری عاملان را در قالبهای مفهومی مستفاد از آن چارچوب نظری، دستهبندی کنیم.کردارها و گفتارهای عاملان دینی را در هر دورهای میتوان به صورتهای مختلفی توضیح داد. مثلاً اغلب در تحلیلهای عامیانه به توطئهی برخی نیروها و منفعتطلبی یک گروه دینی خاص اشاره میشود. برخی به مفاهیم بهظاهر علمی، اما در واقع جزمی، نظیر سنّت و مدرنیته متوسل میشوند و با جاذبهی اینگونه مفاهیم پرطمطراق، تبیین رفتار عاملان را وا مینهند و صرفاً از تمایلاتی کلان مثل مدرنیسم و سنّتگرایی سخن میگویند؛ آنچنانکه گویی این نیروها هم چون تقدیری ماورائی سرنوشت این جامعه را رقم زدهاند و عاملان بیچاره در بحبوحهی درگیری نیروهای ماورایی دست و پایی میزنند و پس و پیش میروند. بنابراین، گفتارهای مثلاً روشنفکرانه در سطح امور انتزاعی متوقّف میشوند و دامنشان به آنچه عاملان قصد میکنند، میگویند و انجام میدهند، آلوده نمیشود.
برای من در اینجا درک و توضیح علمی آنچه نیروها و عاملان دینی در سه دههی اخیر انجام دادهاند، در اولویّت قرار دارد. لازمهی اینکار تدارک چارچوب نظری کارآمدی است که بتواند انبوهی از مصادیق عینی پدیدهی مورد بحث را توضیح دهد.کدام چارچوب نظری میتواند عملکرد نیروهای دینی را در سه دههی اخیر توضیح دهد؟ شکاف میان نیروهای دینی و غیردینی و بین نیروهای دینی را بهخوبی توضیح دهد؟ تبعات نحوهی خاصی از حضور دین در عرصهی سیاسی سالیان اخیر را چهگونه میتوان توضیح داد؟ نظم سیاسی در سه دههی اخیر محصول کدام نیروهای اجتماعی است؟ و از این نظم سیاسی چه انتظاراتی میتوان داشت؟
برای پاسخ به سؤالاتی از این دست، میکوشم نخست چارچوبی نظری را استوار سازم و سپس آن را برای توضیح عملکرد نیروهای دینی در سه دههی اخیر به کار بندم و با ذکر اقوال و اعمال این نیروها، موجّه بودن این چارچوب نظری را نشان دهم. بههمین دلیل مجموعهای از این اقوال و اعمال را گردآوری کرده ام، امّا بهمنظور تأمین یکدستی مقاله آنها را در پینوشت و به تناسب ذکر کردهام و میدانم که خوانندهگان نکتهسنج و دقیق بدانها رجوع خواهند کرد. شاید برای خوانندهای که نمونههای بیشماری از این مصادیق را تجربه کرده است، ذکر آنها چندان موجّه بهنظر نرسد، امّا در نظر من همهی کار، همین توضیح محققانهی اینگونه اقوال و اعمالی است که ممکن است در نظر برخی ظاهراً پیش پا افتاده بهنظر برسند. ذکر این مصادیق برای جلب نظر آن دسته از خوانندهگانی که به حقّ نسبت به پیش داوریها و ارزشداوریهایی که در پوشش مفاهیم ظاهراً علمی بیان میشوند دچار تردید اند، نیز اهمیّت بهسزایی دارد؛ خصوصاً در مورد موضوع بسیار مناقشهبرانگیز نقش دین و عملکرد نیروهای دینی در ایران معاصر. اما اهمیّت بحث از موضوع امر به معروف و نهی از منکر در این است که این موضوع بهخوبی معرّف نحوهی عملکرد نیروهای دینی و دولت دینی در ایران معاصر است.
چارچوب نظری
اغلب آسانگیرانه از تقسیم جوامع به دوگونهی سنّتی و مدرن سخن گفته ایم وآن را همچون اصلی مسلّم میپنداریم. در دل این تقسیمبندی هم نوعی پیشرفت خطّی مندرج است: یعنی این باور که جامعهی مدرن پیشرفتهتر از جامعهی سنّتی است. با چنین پنداشتی تصوّر میرود، جوامع دینی که اغلب جوامع سنّتی تلقّی میشوند، بهدلیل عقب ماندهگیهایشان در عصر مدرن با چالشها و مشکلاتی درگیراند و به میزانی که بر این عقب ماندهگیها یا به تعبیر دیگر، سنّتها غلبه میکنند، رو به تکامل مینهند و حظّی از پیشرفت جهانی و سراسری میبرند.
آغاز کردن مقاله با چند تذکّر تعیین کننده، پیشفرضهای کار را روشن میکند.
ذیحجه دارد به نیمه میرسد. حاجیان اندکاندک حجشان را به پایان میرسانند و برخی به سوی شهر پیامبر میروند و برخی نیز به دیار خویش برمی گردند. شهر پیامبر (مدینه) دلام برایت تنگ شده است. حاجیان دارند مناسک را به پایان میبرند اما من هنوز در لبیک آغازین گیر کردهام. از 1386 به بعد برای من دیگر ذیحجه با ذی حجههای قبلی (که من اصلا نمیشناختمشان) و با هر ماه دیگری فرق دارد. برای من حتا دیگر ماه رمضان بهقدر ذیحجه دوستداشتنی نیست. در همین ذیحجه (آذر) 1386 بود که خودم را در مقام لبیکگویی یافتم و همان موقع با خودم گفتم که چهگونه میتوانم چنین حماقتی مرتکب شوم؟! (الان احمقها بهانه میگیرند که محدثی میگوید: لبیک گفتن حماقت است!) تو چه خواهی دانست که لبیک گفتن یعنی چه؟! و ما ادریک لبیک؟! آری! با خودم گفتم چهطور میتوانم زیر باری بروم که توانایی برداشتناش را ندارم. حقا که خریت است! مؤدبانهاش میشود دیوانهگی که حافظ چیزفهم و باشعور میگوید:
آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعهی فال بهنام من دیوانه زدند
حالا هر بار که ذیحجه سر میرسد به خریتی که مرتکب شدهام فکر میکنم و شرمنده، سرم را پایین میاندازم. خدایا من چهطور میتوانم با تو عهد ببندم و با تو دست وفاداری بدهم و به تو بگویم که من طرف تو ام؟!
از بعد سفر حجام دائم منتظر فرصتیام که تجربهی سفر حجام را قلمی کنم تا جایی ثبت شود. دستکم هر بار که دلتنگ شدم و احساس بیهودهگی و شرمندهگی و حقارت کردم به سراغاش بروم و بخوانماش و سفری دیگر آغاز کنم. این طوری میتوانم هر بار تجدید لبیک کنم و هر بار تذکری دوباره برای کسی که بندهی غفلت است. با خود قرار گذاشتم اسم اینکتابچهی هنوز کاملا ننوشته ام را بگذارم: "حاجی خودتی"! بهیاد واکنشی که در خامی جوانی به هر کسی که صدایم میکرد "حاجی" (مثلا میپرسید: "حاجی ساعت چنده؟") در دلام نشان میدادم و گاه حتا به زبان میآوردم که "حاجی خودتی!" حالا بعد از حجگزاریام نیز دریافتهام که بهراستی، حاجی خودتی! با این همه حقارت چهگونه میتوان حاجی بود! حاجیای که لبیکاش را دو روزه شکست چهگونه حاجیای است؟
دلهرهی لبیک!
شنبه دهم آذر 1386 در ساعت حدود دو ربع بعد از ظهر از تهران به سمت جده حرکت کردیم و حدود ساعت پنج به فرودگاه جده رسیدیم.
مقالهی زیر متن سخنرانی اخیر اینجانب در همایش "سبزها و دین" است که در تاریخ چهارشنبه 28/8/ 1388 در دانشکدهی علوم اجتماعی دانشگاه تهران ایراد شد. این سخنرانی در اثر سوءبرداشت و گزارشهای خبری مملو از خطا و در برخی موارد متأسفانه کاملا مغرضانه (که با هدف زیر سؤال بردن جنبش سبز صورت گرفت) پرسشها و سوءتفاهمهایی را در برخی اذهان برانگیخت که امیدوارم مخاطبان گرامی با مطالعهی آن، دستکم پاسخ برخی از پرسشهای خود را در آن بیابند و اهل نظر بهتأمل در آن بنگرند و چنانچه نقدی بر آن وارد میدانند و عیب و ایرادی در آن میبینند، مرا از نگاه نقادانهی خود بینصیب نسازند. امیدوارم اصل سخنرانی بهصورت صوتی نیز از طریق سایتها در اختیار مخاطبان جستوجوگر قرار گیرد تا هرگونه شک و تردیدی در باب محتوای آن زایل گردد. اهل علم از غوغاسالاری و جهل و تعصب عوام و قدرتطلبی دنیاپرستانی که از طریق رسانههایشان نعل وارونه میزنند، و از بیخبری و غفلت برخی دینداران سود میجویند و به بساط خویش رونق میبخشند، خبر دارند. به خداوند توکل میکنیم و تنها از او یاری میطلبیم. ربِّ هب لی حکما والحقنی بالصالحین!
زایش دین سبز
مقدمه: جامعهشناسی داغ
قبل از آغاز بحث اصلیام، علاقهمندم اندکی در باب شأن و نوع بحثام سخن بگویم. مطالعات علمی از جمله مطالعات جامعهشناختی نیازمند نوعی فاصلهگیری از موضوع اند. این فاصلهگیری میتواند زمانی، فیزیکی، و ارزشی-عاطفی باشد. در هر صورت وقتی جامعهشناس و تحلیلگر از نظر زمانی از موضوع فاصله داشته باشد و زمان قابلتوجهی از تکوین موضوع گذشته باشد ، قطعا اطلاعات و دانش او از ابعاد و جزئیات پدیده بسی بیشتر است. مثلا اگر میشل فوکو اکنون زنده میبود و در باب انقلاب ایران مجددا مینوشت، تحلیل جدیدش همچون تحلیل قبلی چندان کودکانه و خام به نظر نمیرسید. وقتی جامعهشناس یا تحلیلگر اجتماعی از نظر ارزشی-عاطفی از موضوع فاصله داشته باشد، افق سوبژکتیو خود را بر افق آفاقی موجود و تحققیافته پهن نمیکند و از چنبرهی افق انفسی خود بیشتر آزاد میگردد و رویداد و ماوقع را با دقت بیشتر و با سوگیری کمتر میبیند. تحلیلگر و جامعهشناس وقتی از نظر زمانی و فیزیکی با جنبش فاصله دارد، تحلیل یا جامعهشناسیاش نمیتواند نقشی –هر چند ناچیز- در تکوین پدیده ایفا کند و بر روی آگاهی و عمل کنشگران فعال و دخیل در تکوین پدیده تأثیری بنهد. اما وضعیت کنونی ما کاملا متفاوت است. ما بدون فاصله میخواهیم یک جنبش اجتماعی و بحران اجتماعی موجود را مورد مطالعه، و تحلیل قرار دهیم. این است که من فکر میکنم ما میتوانیم از نوعی جامعهشناسی داغ سخن بگوییم؛ جامعهشناسیای که از درون تکوین واقعیت اجتماعی زاده میشود و تا حدی در جریان تکوین آن تأثیرگذار است؛ جامعهشناسیای که میکوشد از جریان تکوین واقعیت فاصله بگیرد اما در این فاصله گرفتن چندان کامیاب نیست. بههمین دلیل هم هست که خالی از شتابزدهگی نیست؛ بهخصوص با توجه به اینکه هنوز دادههای کافی برای تحلیل همهجانبهی این پدیده موجود نیست.
تبیین علّی جنبش سبز
در ریشهیابی جنبش سبز ناچاریم مهمترین متغیرها را مد نظر قرار دهیم و نقش هر یک را در شکلگیری این جنبش مورد بررسی قرار دهیم. من از علل بعید آغاز میکنم و به علت یا علل قریب میرسم.
علل بعید جنبش سبز
من میخواهم از جنبش سبز بهمثابه پدیدهای که محتاج بررسی و مطالعه است سخن بگویم و در نوعی صورتبندی علمی، تبیینی جامعهشناختی در باب آن عرضه کنم. روشن است که چون مجالی برای تحقیقات تجربی فراهم نبوده است، همهی این بحثها در قالب فرضیههایی مطرح میشوند که محتاج تحقیق تجربی اند و بدون تحقیق تجربی صرفا یک مدل پیشنهادی برای نگرش به جنبش سبز هستند. حال بحث من دو مرحله خواهد داشت. در مرحلهی اول میکوشم پاسخ مختارم خودم را به پرسشهای زیر بدهم: اینکه جنبش سبز چه گونه پدید آمد؟ یعنی اگر جنبش سبز را معلول سلسلهای از علل و عوامل در نظر بگیریم، کدام علل در شکلگیری آن نقش داشتند و میزان اهمیت هر یک از این علل چهقدر است؟ در مرحلهی دوم نیز به این بحث خواهم پرداخت که حالا که جنبش سبز بهمثابه پدیده ای اجتماعی شکل گرفت، چه نسبتی با دین دارد و چه نگرش و گرایش دینی را تقویت میکند و عمومی میسازد؟ و چهگونه جنبش سبز چنین تأثیراتی را پدید میآورد؟
سخنرانی من در همایش "سبزها و دین" که روز چهارشنبهی گدشته 27/ 8/1388 برگزار شد و در آن من مقالهای تحت عنوان "زایش دین سبز" ارائه کردم (که اصل آن را در آیندهی نزدیک در همینجا ارائه خواهم کرد) واکنشهای مثبت و منفی متعددی را برانگیخت. متأسفانه اکثر این واکنشها بر اساس مضحکهی خبررسانی رسانههای ایرانی (که در باب آن در نوبت بعدی سخن خواهم گفت) صورت گرفته است. خبرنگاران رسانههای ایرانی اغلب غیرحرفهای و غیرمتخصص اند- اگر محترمانه سخن بگوییم و نگوییم که بسیاریشان بیسوادند بهنحوی که حتا گاه ناتوان از درست نوشتن نام افراد هستند! حال اگر به این خصلت برخی خبرنگارها و خبرگزاریها، رسالت لجنمالسازی برخی رسانهها را نسبت به برخی از موضوعات و جریانها و شخصیتها و افراد بیفزاییم، نتیجه همین میشود که میگویند: "محدثی گفته است: برخی از افراد جنبش سبز همجنسگرا هستند". و جالب این است که همین افراد و سازمانهای مولدِ فرهنگ دروغ و لجنمالی، مدعی دین و اخلاق هم هستند!! یکی از همینها که من تازه با تولیداتاش آشنا شدهام وبلاگ آهستان است که دربارهی سخنرانی من اظهار فضل نموده است و در مقام یک مدعی صاحبنظر ظاهر شده است اما حاضر نیست لوازم چنین مقامی را برای خود تدارک ببیند و مراحل نیل به آن را طی نماید. به پاسخ کوتهنوشت (کامنت) من که وی را به داوری بر اساس شناخت دعوت کردهام، نه در ذیل مطلب خودش که از طریق ایمیل پاسخ داده است و بعد از کوتهنوشت من، هیچ کوتهنوشت دیگری در ذیل نوشتهاش وارد نشده است! من در اینجا شما را فقط دعوت میکنم نوشتهاش را بخوانید و واکنش وی را به توصیههای من ببینید و خودتان در باب آن داوری کنید. من این پست را به خوانندهگان وبلاگ آهستان تقدیم میکنم. فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه (پس بشارت باد بر آن بندهگانی که سخنها را میشنوند و سپس از نیکوترینشان پیروی میکنند).
حد شرف، شعور، و شجاعت یک وبلاگنویس اصولگرا!
(تقدیم به خوانندهگان آهستان)
"دين سبز هم به بازار آمد!
نوامبر 18, 2009 بدست امید حسینی
پس از آنكه در هفتهها و ماههاي گذشته، شاهد رونمايي انواع و اقسام كالاهاي سبز توسط اصلاحطلبان بوديم، ديروز بالاخره جديدترين كالاي سبز هم به بازار آمد و رسما رونمايي شد. اين كالاي جديد چيزي نيست به جز دين سبز!
بله ماجرا از اين قرار است كه دیروز همایشی در دانشگاه تهران برگزار شد كه موضوع اصلي آن ارتباط دين با سبزها بود. البته من قبل از برگزاري اين همايش فكر ميكردم كه اصلاحطلبان و سبزها بعد از مشاهده انحرافات متعدد در جنبش خود و براي جلوگيري از سقوط زودهنگام و نابودي هميشگي جنبش سبز، دست به كار شدهاند و ميخواهند با همايش و كنفرانس، جنبش سبز را به دين پيوند بزنند، اما خوشبختانه اينچنين نشد!
دوست خوبم مهدی علاقبند با من مصاحبهای در باب مسائلی که در رسانه برای دین روی میدهد و نیز دیگر امور مربوطه فیمابین دین و رسانه، کرد که بهصورت گزینش شده در روزنامهی خراسان (باید دین قاعده بازی را مشخص کند http://www.khorasannews.com/news.aspx?3_17399_10_2044.XML) منتشر شده است. اکنون که مدتی است این مطلب منتشر شده، برای من این امکان پدید آمده است که نسخهی کاملتر آن را در اینجا قرار دهم. پیش از این نیز در باب نسبت دین و نهاد ارتباطات در جهان مدرن در کتابام دین و حیاتاجتماعی: دیالکتیک تغییرات (1381، فرهنگ و اندیشه) سخن گفته بودم. در اینجا موضوع کمی فرق دارد و موضوع دین در رسانه مورد کاوش و گفتوگو قرار دارد. جالب است که بدون هیچ همآهنگی پیشین، دکتر عباس کاظمی (http://www.kazemia.persianblog.ir) عزیز نیز پیش از این در باب وضعیت رسانهها در ایران نکات تأملبرانگیز و البته محل مناقشه نگاشتهاند (دو مطلب) و دکتر محمد رضائی عزیز (http://velashedi.blogfa.com) نیز بهحق انتقادات خود را بر آن نوشتهاند. اما ارزش کار دکتر کاظمی آغازگری بحثی نو است. من با آنکه قصد ورود انتقادی به این بحث را ندارم اما فکر میکنم نکات مهمی هنوز در بحث دوستان ناگفته مانده است. بهعنوان مثال، بهنظر من هر بحثی در باب وضعیت رسانهها در ایران بدون پرداختن به انحصارگرایی رسانهای موجود، تحریف واقعیت وضعیت رسانهها در ایران است. البته من فکر نمیکنم این نکته از چشم دوستان عزیزم دور مانده باشد. قطعا نپرداختن به یک موضوع به معنی ندیده گرفتن آن نیست.
دین در رسانه: مسائل و آسیبها
علاقبند: بهعنوان سوال ابتدایی آیا دین را در تعریف یک رسانه میتوان قرار داد. یعنی دارای یک نوع پیام و گیرنده یا همان مخاطب. این رسانه در مواجه با یک رسانه مدرن و یک ابزار تکنولوژی چه نوع واکنشی میتواند داشته باشد؟ آیا اصولاً بین این دو میتوان تفاوت ماهوی و کارکردی قائل بود؟
محدثی: اجازه میخواهم بسیار موجز و مختصر سخن بگویم. نخست لازم میدانم نکاتی را توضیح دهم و چارچوبی را طرح کنم و بعد به پرسش نخست و دیگر پرسشها در ذیل آن پاسخ بگویم. دین یک نهاد اجتماعی است و بهمنزلهی یک نهاد در ارتباط با نهادهای دیگر قرار میگیرد. رسانه را اما باید در قالب نهاد دیگری مورد ملاحظه قرار دهیم: نهاد ارتباطات. من به تأسی از عالم ارتباطات دنیس مککوئیل از نهاد ارتباطات سخن میگویم و فکر میکنم جامعهشناسان نیز باید نهاد ارتباطات را نیز باید به فهرست نهادهای اصلی بیفزایند. پس رسانهها را باید شیوهها و روشها و فنونی از عمل ارتباطی تلقی کرد که شش جزء هر ارتباط را، آنطور که یاکوبسن زبانشناس برشمرده است (شامل فرستنده، گیرنده، پیام، رمزگان، زمینه، و تماس)، هر یک بهنحو خاص خودشان تولید و بازتولید میکنند. با این مقدمهی مختصر میتوانم پاسخگویی به پرسشهایتان را آغاز کنم.
دین رسانه نیست اما برای ارائهی پیام خودش از رسانهها بهره میبرد (دین رسانه نیست اما نیازمند رسانه است). حال گاهی رسانه، ارتباط را بهنحو شفاهی تولید میکند (مثل منبر، تریبون، مکتبخانه)، گاه از طریق الکتریکی و تولید امواج صوتی دوربرد و مضبوط (مثل بلندگو، بیسیم، نوار صوتی، رادیو)، گاه بهشکل مکتوب (مثل کتاب و روزنامه، آثار نوشتاری بر اساس خط بریل برای ناشنوایان)، گاه بهشکل تصویری (مثل تلویزیون، سینما)، گاه بهصورت الکترونیکی (مثل اینترنت) و گاه بهصورت ترکیب همزمان این اشکال نشر و پخش. اما همهی نهادها در جریان تاریخ متحول میشوند؛ از جمله نهاد دین و نهاد ارتباطات. پس ظاهرا بهخودی خود اشکالی در کار نیست. اما وقتی دقیقتر میشویم به این واقعیت مهم میرسیم که رسانههای امروزین امور خصوصی و شخصی را بدل به امری عام میسازند. این امر میتواند آسیبی جدی به دین وارد کند. در نگاه دینی ورود به فضا-زمان مقدس مقدماتی دارد. آدمی میبایست قلب و جان خویش را آماده سازد و سپس به فضا-زمان مقدس وارد شود. اما رسانههای جدید این امر صمیمی و شخصی را به امری عام و در دیدرس همه قرار میدهند و از این طریق روح و معنای ورود به فضا-زمان مقدس چه بسا منتقل نمیگردد و امر صمیمی و درونی و دیریاب و ژرف همچون امری مبتذل و عام و همهجا حاضر نمایانده میشود. به نظر من این مهمترین آسیبی است که از طریق رسانههای جدید میتواند به دین وارد شود.
"خدا" بزرگترین نماد تاریخ بشریت است؛ مفهومی که انسان را در عصرها و نسلها و از گذشته تا حال به خود مشغول داشته است و برای هر یک معنا و مفهوم خاصی داشته است و بهنحو گوناگونی در سرنوشت و زندهگیشان دخیل بوده است. البته در عصر جدید این نماد برای برخی از انسانها مرده است اما هنوز زندهترین نماد انسانها در سراسر جهان است. در فرهنگ اسطورهای و فرهنگ دینی بشر، خدایان چهرههای متفاوتی داشتهاند: برخی خشن و سفاک و ظالم و بالهوس و وحشی و خونریز و بیرحم و برخی مهربان و رؤوف و رحیم و بخشنده و دوست؛ برخی هرزه و بیاعتنا و برخی پارسا و مسؤول و الخ. در گذشته انسانها همیشه میپرسیدهاند که من باید چهگونه باشم و عمل کنم تا خدا از من راضی باشد؟ اما امروز به این پرسش مهم بشر، پرسش دیگری نیز افزوده شده است که مقدم بر آن مطرح میشود: خدا باید چهگونه باشد و چهگونه عمل کند تا برای پرستیده شدن شایسته باشد؟ در پی چنین پرسشی است که پرسش مقدر دیگری مطرح میشود: چهگونه باید از خدا سخن گفت؟
بهراستی، کدامین خدا شایستهی پرستیدن است؟ و چهگونه سخن گفتنی از او روا است؟ مقالهی زیر که بخشی از کتاب اخیرا منتشر شدهی الاهیات انتقادی: رویکردی بدیل اما ناشناخته است، به همین پرسشها می پردازد و پاسخی را مطرح میکند.
خدای رهاییبخش
(کدام خدا؟ و چهگونه سخن گفتن از خدا؟)
متألهان رهاييبخش معتقداند که مسألهي متألهان اروپايي بهخاطر دنیویشدن (سکولاريزاسيون)، بياعتقادي به خدا است. در آنجا مسأله اين است که چهگونه ميتوان در ضمن مدرن بودن، مؤمن بود. در آنجا افراد بياعتقاد ميشوند. اما مسألهي آمريکاي لاتين فراواني آدمهاي غيرمعتقد نيست بلکه فراواني آدمهاي ناشخص است؛ يعني کساني که آدم به حساب نميآيند، "کساني که به واسطهي فقر، ستم، و سلطه، انسانزدايي شدهاند" (Smith 1991: 32). روشن است که مسألهي الاهيات رهاييبخش برخلاف الاهيات اروپايي، خصلت خدا است نه بود و نبودش. اينجا بايد از خدايي سخن گفت که به آدمي شخصيت ميدهد و به او کمک ميکند تا از وضع غيرانساني و فلاکتبارش بهدر آيد. در فصل قبل در بحث از الاهيات سياسي ديديم که مولتمان بهمنزلهي متأله اروپايي چهگونه مسألهشناسي کرد و از گريز از جبههي ايمان به سمت فعاليت سکولار از يک طرف، و از در پيله و حصار رفتن مؤمنان و شکلگيري ايمان زبون از طرف ديگر سخن گفت. يا متألهي مثل بولتمان که تحت هجوم چيرهشوندهي تفکر علمي از خدايي انفسي سخن گفت و خداي آفاقي را تقريبا بهکناري نهاد تا کانوني را براي بقاي خدا در جهان مدرن فراهم آورد: خدايي باطني و حاضر در وجود آدمي. حال ببينيم که گوستاو گوتيهرز پرويي نخستين بنيانگذار الاهيات رهاييبخش چهگونه از خدا در آمريکاي لاتين سخن ميگويد:
"چهگونه ما در وضعيتي که مشخصهاش فقر و ستم است دربارهي خدايي سخن ميگوييم که بهمنزلهي عشق منکشف شده است؟ چهگونه ما از خداي زندهگي براي مردان و زناني دم ميزنيم که نابههنگام و ناعادلانه مردهاند؟ چهگونه ما اذعان ميکنيم که خدا ما را عطيهي آزاد عشق و عدالت ساخته است در حاليکه ما پيشاپيش رنج بيگناهان را ميبينيم؟ در سخن با کساني که حتا آدم بهحساب نميآيند، از چه کلماتي بايد استفاده کنيم تا به آنان بگوييم که دختران و پسران خدا هستند؟" (Gutierrez 1987: xiv quoted Ibid: 32).
یادتان هست در مطلبی که راجع به اول مهر 1388 نوشتم و از غصهی زندانیشدن دانشجوی همچنان زندانیام نوشتم، گفتم که در اول مهر خبر خوبی هم دریافت کردهام که وقتی خبریتر شد با شما در میان میگذارم. آن خبر این بود که جلد کتاب جدیدم الاهیات انتقادی: رویکردی بدیل اما ناشناخته بالاخره مجوز گرفت. درست شنیدید: خود کتاب مجوز گرفته بود اما جلد کتاب مجوز نگرفته بود و حتا ظاهرا باعث شده بود که خود کتاب نیز مجددا مورد تردید قرار گیرد. این بود که کتابی که قرار بود در نمایشگاه کتاب 1388در بیاید، منتشر نشد. من این جلد را بهویژه با نوشتهی پشتاش خیلی دوست داشتم و ناشر هم مثل من بهغایت آن را پسندیده بود. جالب این بود که هم من و هم برادر عزیزم آقای خسرو آذربایجانی مدیر محترم نشر یادآوران (که از زحماتشان و کار با کیفیتشان تشکر میکنم) برای معرفی کتاب در پشت جلدش، مطلب یکسانی را از قسمت "درآمد" کتاب برگزیده بودیم. باری، اردیبهشت ماه را دلخورانه گذراندم؛ کاری که بیش از یک سال برایش زحمت کشیده بودم و محتوایش را دوست داشتم -چون دین دلخواه مرا معرفی میکرد- قرار بود با جمالی فریبا جلوهگری کند و حالا بعد این همه انتظار محبوب ما روی نهان کرده بود:
"شبی که ماه مراد از افق شود طالع بود که پرتو نوری به بام ما افتد" (حافظ)
من به گردش روزگار دل سپردم! و ناشر هم "سخترویی" کرد (چهقدر این اصطلاح مولوی را دوست دارم) و بارها به وزارت ارشاد اسلامی رفت و پیگیری کرد و یکبار هم طرّاح جلد را با خودش برد تا بالاخره موفق شد. خلاصه، اول مهر خبر داد که جلد کتاب هم مجوز گرفته است. اجازهی ترخیص پس از نشر کتاب را (یعنی مجوز سوم را بعد از مجوز خود کتاب و جلدش) نیز یکی دو روز پیش گرفت. حالا که کتابام منتشر شده است و من از دستاش خلاص شدهام، دائم ناخودآگاه به یاد سخن سخندان شیرازی میافتم و غزلاش با مطلع "حاصل کون و مکان این همه نیست"؛ بهویژه بیت زیر:
"دولت آن است که بیخون دل آید بهکنار ور نه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست" (راستی چرا حافظ بهشت را اینهمه ناچیز میشمارد؟!)
راستی طراحِ چیرهدستی که جلد این کتاب را طراحی کرده است، خانم بدری دشتپور است که طرح جلد کتاب چارلز دیویس نیز کار ایشان بوده است. اینجا فرصت خوبی است که از ایشان و نیز از خانم زهرا حیدرزاده ویراستار کتاب و دوست عزیز و بزرگوارم علی قاسمی که بررسی امور فنی و محتوایی کتاب را قبل از چاپ انجام دادهاند، تشکر کنم.
این کتاب حاصل پژوهشی است که 
ظاهرا بحث قبلی بهقدر کافی روشن نبود و نظریهی اقتصاد دین را بهوضوح توضیح نمیداد. در اینجا مجموعهی قضایای این نظریه را میآورم تا همهگی دریابند که حرف حساب من و شاید هم حرف ناحساب من در این بحث چیست و دوستان اهل نظر مرا از نقدها و افکار و پیشنهادهایشان بینصیب نگذارند. بهخاطر جلوگیری از اطناب از مقالهی چهل صفحه ای که در این باب نوشتهام، فقط قضایای سازندهی نظریه را میآورم و از هر توضیح اضافی احتراز میکنم. محض یادآوری میگویم که نظریهها از نظر ساختار به دو نوع تقسیم میشوند: الگو و قیاسی. نظریههای قیاسی مثل همین نظریه برخلاف نظریههای الگو، سامانهای (سیستم) باز دارند که امکان بسط و گسترش آن وجود دارد. پس من میتوانم انتظار داشته باشم که دوستان قضایای دیگری را نیز پیشنهاد کنند و در همینجا آنها را به بحث بگذارند. این نظریه در طی پیمایشی در حج تمتع سال 1386 زمینهیابی شد و پرورش یافت و در حج تمتع سال 1387 بهصورت محدود مورد آزمون قرار گرفت. امیدوارم روزی نتایج این کار نیز منتشر شود. اما من امیدوارم استادان محترم و دانشجویان گرامی در تحقیقات و پایاننامههای خود برای بررسی و آزمون و نقد بیشتر آن مشارکت کنند؛ البته اگر اصل بحث را قبول داشته باشند.
قضایای نظریهی اقتصاد دین
الف. قضایای مربوط به اقتصاد دیندارانهی دین
قضیهی 1: منطق عمل و رفتار انسان دیندار برآمده از منطقی دینی است که لزوما منطبق بر عقلانیت ابزاری (سنجش نسبت هدف-وسیله) و فایدهگرایانه (الگوی انسان اقتصادی) نیست.
قضیهی 2. انسان دیندار در انتخاب میان گزینههای پیشرو، بر حسب معیارهای ویژهاش –معیارهایی که برگرفته از منطق موجود در دینداریاش است- و در صورت فقدان قیود و موانع پرهزینه نوعی محاسبهگری انجام میدهد و بهترین گزینه را با توجه به نیازهای دینیاش برمیگزیند.
قضیهی 3: نیازهای دینی هر فرد با نوع دینداریاش پیوندی اساسی دارد و این نیازها (طلبها) براساس نوع دینداری شکل میگیرد و معنا مییابد.
قضیهی 4: نیازهای دینی افراد از طریق ایجاد تغییر در دینداریشان تغییر میکند. بنابراین، تولیدکننده و عرضهکنندهی کالاها و خدمات دینی بهمیزانی که بتواند دینداری فرد را متحول کند، میتواند کالاهای جدیدی متناسب با نیازهای جدید به بازار دینی عرضه کند.
قضیهی 5. ارزشمندی فرآوردههای دینی (کالاها و خدمات دینی) به شدت و فوریت، نوع، و میزان اهمیت نیازهای دینی و غیردینی دینداران (در سلسلهمراتب نیازهای وی) وابسته است نه این دنیایی یا آندنیایی بودن پاداشهای حاصله از آن.
در فروردین 1388 در جلسهی گروه جامعهشناسی دین انجمن جامعهشناسی ایران، نظریهای کاملا مندرآوردی و بومی و داخلی و با نقد نظریههای غربیان و کافران و مسیحیان و یهودیان و خلاصه جمیع ملحدان! از آدام اسمیت گرفته تا پییر بوردیو و ماکس وبر و رادنی استارک و روجر فینک و یاناکون و برخی دیگر در باب اقتصاد دین ارائه کردم. اما هیچیک از کسانی که کبادهی علم بومی، شرقی، اسلامی، و دینی و ایرانی را به دوش ميکشند و بر این اساس علوم انسانی موجود را زیر سؤال میبرند، به سراغام نیامد که اینکه گفتی یعنی چه؟! و به چه درد میخورد؟ و اصلا آیا ارزش طرح دارد؟ آیا اصلا این یک نظریه است یا کلیگویی یا حتا مشتی اراجیف؟! بگذریم! امیدوارم مقالهی مبسوط نظریهای جامعهشناختی دربارهی اقتصاد دین بهزودی منتشر شود. نسخهی دیگری از این سخنرانی را میتوانید در سایت انجمن جامعهشناسی ایران ملاحظه کنید. هماکنون اصل بحث در پژوهشهای رضایتسنجی حاجیان در حج تمتع سالهای 1386 و 1387 مندرج است. من فکر میکنم این نظریه بخشی از واقعیتهای حوزهی دینی را آفتابی میکند و امکان نقد و بررسی فرآیند تولید دینی را فراهم میسازد.
نظريهای جامعهشناختي دربارهی اقتصاد دين
در ايران مطالعات متعددي در باب رضايتسنجي بهطور کلی انجام شده است اما مسأله اين است كه رضايتسنجي در مورد دين و احساس خشنودي از آن، به منظور بهبود كيفيت زندهگی دینی تاکنون انجام نشده است. ما تحقیقاتی را که رضایت دینی دینداران را سنجیده باشند نداریم. سنجش رضایت دینی تا حد زيادي با سنجش رضایت در دیگر حوزهها متفاوت است و نیز نیازمند بهرهگیری از نظرگاه متفاوتی است. پرسش مهمی که در این باب میتوان بهطور کلی مطرح کرد این است که وجود چه عواملی در زیست دینی سبب افزایش رضایت دینداران میشود؟ آیا میتوان از مصرف کالای دینی در حوزهی دینی سخن گفت؟ آیا میتوان از نوعي روابط و مبادلات بين توليد كننده و مصرف كننده كالاها و خدمات دینی سخن گفت؟ اين پرسش براي من مطرح است كه آيا ميتوان نوعی نظريهی اقتصاد دين را براي شناخت بيشتر جامعهی دينداران بهكار گرفت؟
آدام اسمیت، ماکس وبر، و پییر بوردیو برخی از نخستين افرادي هستند که از اقتصاد دين سخن گفتهاند. همچنين میتوان به مباحث جامعهشناسان اقتصادگراي دين در دههی هشتاد قرن بیستم و بعد از آن اشاره کرد. این دیدگاه میگوید: در عرصهی ديني نيز مانند عرصهی اقتصادي، ميتوان از توليد و مصرف كالاها و خدمات سخن گفت. بر اين اساس، بهعنوان مثال، فتواي يک فقيه، تفسير قرآن و مداحي و ... همهگي ميتوانند بهعنوان کالاهاي ديني معرفي شوند. اين كالاها توسط متوليان دين، در سطوح گوناگون، براي مخاطبان مختلف توليد ميشوند.
با پذيرش فرآيند توليد ديني، ميتوان از مصرف کنندهی ديني نيز سخن گفت و در عين حال، نحوهی توزيع و نشر کالاي ديني را مورد بررسي قرار داد. بر اين اساس، در توليد ديني، افرادي در رقابت با هم قرار ميگيرند كه گاهي حاضر به نزاع و حذف يکديگر نيز هستند. از سوي ديگر، در اين زمينه روابطي كه ميان توليد کننده و مصرف کننده به وجود ميآيند نيز قابل بررسي و مطالعه هستند و مجموعهی اين پديدهها را ميتوان تحت عنوان اقتصاد دين مطرح کرد.
دوست عزیزم دکتر نجاتی، در نوبت قبلی تاحدی توانست دیدگاه خود را توضیح دهد. بهدلیل مشغلههای متعدد و نیز احتمالا بهدلیل اینکه در نوبت قبلی، ایشان در نقطهی آغاز بحثشان بودند، بسیاری از مدعاها در سطح کلیات متوقف ماند. این امر میتوانست سبب سوءفهم برای من و دیگر مخاطبان گردد. اکنون من بر حسب درک و دریافت خودم از نوشتهی ایشان، نقد دیگری را متوجه افکار ایشان کردهام. یادآوری میکنم که نیشتر نقد تیز است و گاهی ممکن است ضربهای آزاردهنده حوالهی حریف کند. پس من و نجاتی عزیز در زیرسقف آسمان به ممارست در این راه میپردازیم و امیدوارم در انتهای این سعی دلپذیر حظ خود را ببریم. بار دیگر از مشارکت دکتر نجاتی سپاسگزاری میکنم و آرزو دارم میوههای باغشان پربرکت باشد و باز هم ما را بر سر سفرهی خود میهمان کنند. راستی به زیر سقف آسمان بیایید و جماعتی را میهمان کرامت خود کنید: این گوی و این میدان!
"گوی توفیق و کرامت در میان افکندهاند" بختیار آنکس که چوگاناش به میدان آورد (با عذرخواهی از جناب حافظ)
معرفتشناسی عامگرای معتدل: نقبی به تز تعیّن دینی معرفت
پاسخ به دکتر سیدمحمود نجاتی حسینی (2)
مقدمه
برخلاف دکتر نجاتی معتقدم بنا به دلایل متعدد (که باید در مجال دیگری آنها را برشمارم) افکار مقید به زمینه و زیستجهان نیستند و امکان سفر و انتقال و تبادل دارند. در پارهای موارد البته، زمینه دلالتهای ویژهای دارد، که بر ما است که دلالت های زمینهای را بازشناسیم و آنها را از دلالتهای فرازمینهای تفکیک نماییم. من چون به دلالتهای زمینهای افکار و مفاهیم باور دارم، و توجه به این دلالتها را بسیار ضروروی و اساسی میدانم، از معرفتشناسی عامگرای "معتدل" (qualified) سخن میگویم. اما مرادم از تعین دینی معرفت نیز این است که فکر و زیست دینی دینداران، نوع و دامنهی اندیشهورزی آنان را کم وبیش تعیین میکند. این تعیین کردن را ممکن است هر کس بهگونهای توضیح دهد. من میکوشم همهی انواع ممکن آن را برشمارم و در باب هر یک اندکی توضیح دهم. ورود به چنین بحثی میتواند گفتوگوی ما را در چارچوب مشخص و روشنی سامان دهد و برای دیگر دوستان و مخاطبان نیز امکان اظهار نظر و بحث و گفت وگو فراهم کند.
من فکر میکنم که به مقالهی جناب نجاتی حسینی ایرادات بسیاری وارد است. از اینرو، درنگ را در جملهجملهی نوشتهی ایشان لازم میدانم. با اینهمه نمیدانم در اینجا چهقدر ضروری و ممکن است که این کار را انجام دهم و جملهجملهی ایشان را مورد بحث و بررسی قرار دهم. فکر میکنم اگر بخواهم دامنهی نقد را به همهی مدعیات ایشان در این مقاله تسری دهم، بهتبع نجاتی عزیز نیز باید در همهی موارد پاسخ دهد و بدین ترتیب، کل گفتوگوی ما از مدار و موضوع واحد خارج خواهد شد و گفت وگو کمثمر خواهد گشت. پس ترجیح خود من این است که بحث را متمرکز بر یک موضوع معین بکنیم و در این موضوع واحد، ژرفتر و همهجانبهتر بکاویم. اما چون من ادعا کردهام که بر بسیاری از سخنان ایشان ایراد دارم، خوب است بر سبیل مثال یکی دو مورد را برشمرم.
باز هم خواهید گفت که یک مقالهی طولانی نوشته است؛ آن هم در وبلاگ! ولی باور کنید اینگونه نیست! همیشه تصور میکنند که نویسنده مینویسد. چه خطای عجیبی! نمیدانند که افکار و اندیشههای گوناگون دیوانهوار بر تو هجوم میآورند و تو را از هر کار دیگری باز میدارند و گریبانات را میگیرند و به پشت میز کارت میکشانند و میگویند: چشمات کور! حالا بنویس! این است معنی این سخن که من ننوشتم بلکه نویسانده شدم. اما کیست که باور کند؟! تصورش را بکنید: اینقدر طولانی تو را بنویسانند! زندهگیات مختل میشود. بدبختی من این است که تندتند نویسانده میشوم؛ آنهم اغلب دربارهی دین! البته اهل نظر بهدرستی گفتهاند که صاحب سخن باید که خداوند سخن باشد و سخن بندهی او. اما سویهی دیگری هم هست: سخن خداوند تست و تو بندهی سخنی. در مورد من که بیشتر این دومی صادق است. البته مطلوب این است که سخن بندهی تو باشد و تو نیز بندهی سخن باشی! اما این آرمان بلندی است و "ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید هم مگر پیش نهد لطف [خدا] گامی چند". باری، محصول این نویسانده شدن طولانی، یکبار بهخاطر مشکلات رایانهای از دست رفت ولی دوست عزیز اهل فنام، رسول انباردارن با چند ساعت کار آن را بازیابی کرد و سبب شد که رنج این نویسانده شدن طولانی، بیثمر نباشد وغم این نویسانده شدن مرا رنجور و دلافکار نسازد. پس از لطف بیدریغ ایشان سپاسگزارم و این مقاله را به وی تقدیم میکنم هر چند که "این همه نیست". پاسخ مقالهی دکتر نجاتی عزیز را نیز بهنوبت بعد وامینهم تا در زیر سقف آسمان بر سبیل تنوع پیش رویم.
تقدیم به رسول انباردارن
اسلام سرخ، اسلام مبارزه؛ اسلام سبز، اسلام زندهگي
(بحثي در باب پروژهي ناتمام انقلاب 1357)
مقدمه
حتما بهخاطر داريد که نوشتههاي متعدد و مفصلي در باب نوعي سنخشناسي جديد از دين و دينداري در همينجا (وبلاگ زير سقف آسمان) منتشر کردم و بحث و گفتوگوهايي هم با دوست عزيزم مرتضي کريمي داشتم که آنها هم منتشر شد. بعد هم همهي اين بحثها در وبلاگ دين در ايران منعکس شد. در مجموعهي اين بحثها من بيشتر در باب دين سبز و دين سياه سخن گفتم. لب لباب همهي اين بحثها اين بود که ما ميتوانيم از سه نوع دين و سه نوع دينداري سخن بگوييم و براي ارزيابي انتقادي دين و دين داريمان از اين ابزار سنجش (نوعي متر) استفاده کنيم؛ چون ما در جامعهاي زندهگي ميکنيم که دين در آن نقش مهمي داشته است و همچنان نقش مهمي دارد و متفکران و شخصيتهاي مختلف با رويکردهاي گوناگون از دین سخن میگویند و به تبع، این پرسش برای ما مطرح میشود که ما باید کدام دین را بپذیریم و به چه نحو دینداری کنیم تا بيشتر کامياب شويم و از عوارض دينداريمان بکاهيم؟ امروز ديگر کسي از ميان ما شکي ندارد که دينداري هم عوارض و آفاتي دارد. پس اين پرسش مطرح ميشود که چه نوع ديني را برگزينيم که عوارض و آفات کمتري داشته باشد؟ و چهگونه در حين دينورزيمان، به ارزيابي زندهگي ديني خويش و دين يا دينهايي که در جامعه عرضه ميشود بپردازيم تا سيل آن عوارض و آفات ما را با خود نبرد و سرنوشتمان را تباه نکند؟ امروز ديگر از اين سخن نميگوييم که مثلا بايد ديندار بود و ديندارانه زيست. امروز و بعد از اين تجربهها از کسي که ما را به زندهگي ديني دعوت ميکند، ميپرسيم که چهگونه ديندارياي مطلوب است و کدام دين مطلوبتر و انسانيتر و کاميابکنندهتر است؟ امروز ديگر میدانیم که ممکن است نوع خاصی از دین به ما وعدهی بهشت در آنجهان را بدهد (وعدهی نسیه) و در همین جهان (جهان نقدمان) جهنم پديد آورد! پس ما ديگر آن فرد خام قبل از انقلاب نيستيم که به وعدههاي خوشآيند –ولو صادقانهي- شخصيتهاي ديني و فکريمان دل بسپريم و بههمين سادهگي در پيشان روان شويم. ما تجربهي 30 سالهي انقلاب را در قفاي خويش داريم. ما ديگر تصوير رهبرمان را شامگاهان در ماه نخواهيم جست بلکه ميکوشيم تصوير خودمان را و تصوير فردايمان را در روز روشن و بهدقت در آينه بنگريم!
"خام بُدم، پخته شدم، سوختم"
(تذکر ميدهم که به کارگرفتن اشعاري از اين دست در سراسر مقالات و نوشتههاي من فقط و فقط جنبهي ذوقي و بلاغي دارد و هدف استناد و ارجاع علمي در ميان نيست مگر اينکه بر خلافاش تإکيد کنم؛ در نتيجه شاعران مورد نظر بيتقصير اند!)
بهواقع، اين قصهي همهي ما است. ديرآمدهگان نيز به ما خواهند پيوست. ما منتظرشان خواهيم ماند و به استقبالشان خواهيم رفت و آنان را بهخاطر ديرآمدنشان سرزنش نخواهيم کرد. "يدخلون في دين الله افواجا"! آري اين قصهي يک ملت است: ملتي خام بود، پخته شد و سوخت و از خاکستر وجودش ققنوسوار پرندهي سبزي جان گرفت. شک نکنيد که ايران وارد عصر جديدي شده است. تولد، هم دردناک است و هم هيجانانگيز. هم ميبايست در تجربه کردن درد، خوددار و صبور باشيم و حِلم را زيست کنيم (حليم باشيم) و هم در لحظات هيجانيمان، خِرد را واننهيم و حَزم را از ياد نبريم. پس بر ما است که در نقطهي آغاز اين آيندهي پيشِ رو، بسي بينديشيم و تأمل نماييم و به هيجانات ناشي از اين تولد تازه، عمق بدهيم و دشواريهاي راه بيشتر و بيشتر در ديدرس قرار دهيم.
اما پيش از ورود به بحث اصلي ميبايست برخي نکات را توضيح دهم. اولين بار در طی مقالهاي (در زیر سقف آسمان) بحث از اسلام سبز را بهصورت مکتوب با تحليل يکي از بيانيههاي مهندس ميرحسين موسوي آغاز کردم. اين بيانيه براي من مجالي داده بود تا فکر خودم را که سالها پيش قدري پرورده شده بود، بيان و صورتبندي کنم. اما اين نحوهي شروع بحث سبب شده بود که برخي گمان کنند من مهندس ميرحسين موسوي را سازندهي اسلام سبز يا ايدئولوگ اسلام سبز ميدانم! و اصلا ناگهان با بيانيهي ايشان به چنين مفهوم و عنواني رسيدهام! در حالي که من باورم اين بود که آن بيانيه -و اکنون ميتوانم با اطمينان بگويم همهي بيانيههاي ميرحسين موسوي- بنمايههاي اسلام سبز را بازنمايي ميکند. بر اساس همين نوع شروع بحث، يکي از بزرگواران در يک جلسهي علمي که براي بررسي وضعيت دين در شرایط کنونی تشکیل شده بود، به انتقاد میگفت: "همانطور دکتر علي شريعتي در پيش از انقلاب از تولد اسلام جديدي سخن گفته بود، شما هم از تولد اسلام جديدي سخن ميگويي. مگر ميرحسين موسوي متفکر و صاحبنظر و ايدئولوگ است که بتواند پرورندهي شکل جديدي از اسلام باشد" (نقل به مضمون)؟! با چنين نگاهي، برخي تصور ميکنند که تولد اسلام نو حتما موکول به عملکرد ذهني يک متفکر معين است و گويي امکان ندارد که در طي تجربههاي يک يا چند نسل و عبرتآموزي از آن تجربهها، و قرار گرفتن در بنبستهاي جديد و مواجه شدن با پيآمدها و محصولات منفي اسلام سرخ و سياه، ممکن است در پي تحول در زمينهي اجتماعي افقهاي جديد براي حيات ديني نمايان گردد و راه ديني نويني پيدا شود و رخ نمايد. در چنين نگاهي اگر شريعتي نبود، اسلام سرخ متولد نميشد! به گمان من در ايران پيش از انقلاب شرايط اجتماعي، دين و دينداری جدیدی را اقتضا یا مطالبه میکرد و بدان سو زورآور بود. بر حسب تز قرابت انتخابيِ (elective affinity) ميان زمينهي اجتماعي و منظومههاي فکري، زايش انديشههاي جديد و يا فعال شدن افکاري معين که تا پيش از اين موجود اما فعال نبودهاند، در بستر اجتماعي مساعد بيشتر محتملالوقوع است. بهعنوان مثال، اسطورهي هزاره در شرايط بحراني و فاجعهبار بيش از پيش فعال و تأثيرگذار ميشود. زمينهي اجتماعي معين انديشهي اجتماعي متناسب با خود را فراخوان (invocation) و احضار ميکند. در شرايط انقلابي ايران قبل از انقلاب افکار و انديشهها، کموبيش بهسوي تفسير انقلابي از امور سوق يافت و از اسلام نيز تفسيري انقلابي عرضه شد. پس اگر شريعتي هم نبود اسلام سرخ شکل ميگرفت اما بهشکلي ديگر و با صورتبندي متفاوت. پيش از شريعتي هم اين آل احمدِ دوباره آشتي کرده با اسلام بود که از ضرورت احياي راه شهادت سخن گفت!
اما برخي ميانديشند که براي تولد اسلامي جديد نيازمند يک مجدد بزرگ مثل شريعتي هستيم و نسلي از آدمهاي متوسط در شرايط تاريخي-اجتماعي جديد و مساعد و با استفاده از انديشههاي گروهي از متفکران و صاحبنظران خود (که در طي چند نسل پرورده شده است) نميتوانند راههاي ديني جديد را از دل شکستها و تلخيها و ناکاميهاي گوناگون 30 ساله بيابند. پس چون ميرحسين موسوي يک متفکر مولد مثل دکتر علي شريعتي نيست، نميتواند رگههايي از اسلامي نو را در افکار و انديشههاي خود بازنمايي کند و اگر کسي مدعي شود که بيانيههاي ميرحسين موسوي رگههاي درخشاني از چنين اسلامي را نمايان ميسازد، مرتکب خبط و خطا شده است! بهنظر من اين هم نوع نخبهگرايي افراطي است. من دقيقا به ياد اين فکر برخي از دوستان ميافتم که گمان ميکنند براي رشد علوم اجتماعي در ايران بهطور عام و جامعهشناسي دین بهطور خاص باید به بخشنامههاي دولتي بنگريم. اگر بخشنامههاي دولتي رخصت دادند، به کتاب ما اجازهي چاپ دادند، و به ما امکان سخنراني و تدريس دادند، آنگاه جامعهشناسي دين ممکن است و اگر حکومت و بخشنامههايش رخصت ندادند، آنگاه جامعهشناسي دين هم ممتنع است! حکومتها و نخبههاي بزرگ يعني نابغهها تعيين کنندهي راه تاريخاند! اما از يک سري آدم مؤمن صادق شجاع متوسط نستوه چه کاري برميآيد!
بگذريم! به نظر من اگر همهي 13بيانيهي ميرحسين موسوي را کنار هم بگذاريم، برخي از پيچيدهترين انديشهها و افکار را که از قضا بهخوبي پاسخ گوي شرايط نوين جامعهي ما است، در آن مييابيم! من در اين بيانيهها برخي از ظريفترين انديشههاي اجتماعي را مييابم: انديشههايي که از جاهاي گوناگون آخذ شدهاند و بهصورت کنوني صورتبندي شدهاند و با شرايط کنوني ما همخواني دارند. چه فرقي ميکند که اين بيانيهها را ميرحسين موسوي با فکر خودش مينويسد يا از روي دست کسي رونوشت برميدارد يا گروهي با هم و در مشورت با يکديگر مينويسند. از نظر جامعهشناختي حتا مهم نيست که او صادق است يا نه. مهم اين است که مردمي معين پذيرفتهاند که او صادق است و پذيرفتهاند که اين سخنان، سخنان او است. وانگهي، آنچه مهم تر است اين است که در مجموعهي اين بيانيهها
1) نقدي بر نگاه ديني مسلط و رسمي موجود (که ميرحسين آن را نه دين که انحراف از دين ميخواند) وارد ميشود؛
2) راه ديني نويني با ترسيم مشخصات اصلي آن ترسيم ميگردد.
صبح که از خانه به قصد انجام کارهای روزانه بیرون آمدم، هممحله ای ها مدام گفتند عید شما مبارک و من هم گفتم عید شما هم مبارک اما برای ما هنوز عید نشده! هر بار این ماجرا تکرار شد و هر بار آنان بهتزده و متعجب شدند و من توضیح دادم که اغلب مراجع روز یکشنبه را عید اعلام نکرده اند. همه بلا استثنا شگفتزده می شدند و بعضی نیز عصبانی! عصبانی نه از من بلکه از صداوسیما یا از عدمانسجام در اعلام عید. درست مثل "آزمایش نقضکننده"ی هارولد گارفینکل میماند. با اعلام اینکه امروز از نظر اغلب مراجع روز سیام ماه رمضان است، همه حیران میشدند و احساس بدی داشتند. چرا آنان به نظر مراجع خودشان رجوع نکرده بودند؟ شاید مردم عادی دست رسی رسانه ای و ارتباطی ندارند. آیا آنان مراجع خاصی نداشتند و از نظر رایج پیروی می کردند؟ اگر اینگونه است چرا از شنیدن این خبر ناراحت میشدند؟ برخی هم میگفتند در زمان شاه چنین تفرقی در اعلام عید وجود نداشت. اما برای من که تکثر یکی از ارزش های بزرگ است و معتقدم "اختلاف رحمت است" (این سخن اگر اشتباه نکنم از پیامبر اسلام است) و تفاوت ارزش مند است این یک تجربه ی فوق العاده بود. انتقاد من به صداوسیما در این مورد نیز از همین زاویه است که چرا این تکثر را بازتاب نداد و یک سان سازانه عمل کرد. خلاصه اینهم برای من تجربهی فوقالعاده ای بود. در زیر سقف آسمان با تجربههای متنوع انسانی روبهرو میشویم و تجربههای گوناگونی را زیست میکنیم.
در انتظار عیدهای بزرگتر!
مراجع بزرگواری که من از نظر شرعی آنان بهره میبرم, هیچیک روز یک شنبه 29 شهریور را عید فطر اعلام نکرده بودند. از این رو, ما امروز را روزه گرفتیم و فردا را عید خواهیم گرفت. سایت آینده خبر داده است:
"پایگاه اطلاع رسانی دفتر آیت الله صافی هم اعلام كرد: در پی تماسهای مكرر تلفنی و حجم بسیار زیاد نامههای الكترونیكی وارده به سایت رسمی حضرت آیت الله العظمی صافی مدظله الشریف، بدینوسیله به اطلاع عزیزان و مؤمنان خداجوی میرساند در صورتی كه غروب شنبه 28/6/88 هلال ماه شوال، رؤیت و به محضر معظم له ثابت گردد، خبر مربوطه از طریق سایت رسمی مرجعیت به آدرس www.saafi.net اعلام میگردد. سایت آیت الله صانعی هم اعلام كرد: با توجه به تماس های مكرر مومنین روزه دار با دفتر معظم له ، به اطلاع می رساند تا كنون رویت هلال ماه شوال برای حضرت آیت الله العظمی صانعی(مدظله العالی) ثابت نشده است، و در صورت ثبوت رؤیت هلال ماه شوال از همین طریق(saanei.org) اطلاع رسانی خواهد شد. سایتهای آیات عظام مكارم، سیستانی، وحید خراسانی، جوادی آملی، موسوی اردبیلی ، نوری همدانی و مجتبی تهرانی هم تا این لحظه (8صبح یكشنبه) مطلبی را اعلام نكردهاند."
اما تا آنجایی که من اطلاع دارم حضرات منتظری، مظاهری، بیات زنجانی هم روز یکشنبه را عید فطر اعلام نکردهاند. بنابراین، از نظر ایشان دوشنبه عید خواهد بود.
البته عید ما وقتی است که ایرانی آباد و آزاد و متکثر و عاری از ظلم و خشونت و زور و تزویر داشته باشیم و همه ی فرزندان ایران زمین با هر عقیده و مرام و سلوکی آزاد و راحت باشند و هیچ کسی به خاطر عقیده اش به بند کشیده نشود و هیچ کسی را برای کوشش در راه ساختن نظم اجتماعی-سیاسی دل خواه اش به بند نکشند. به امید آزادی فرزندان شجاع و آزادهی ایران زمین و به یاد همه ی شهدای سبز و همهی زخمخوردهگان و ستمکشیدهگان راه آزادی!
در بخش اول مقاله، پارهای از مقدمات نظری را توضیح دادم. در این نوبت برخی از پیامدهای اجرای طرح جامعهی قدسی را در ایران پس از انقلاب مورد بحث قرار دادهام. خوانندهگان گرامی را برای درک و دریافت دقیق بحث به مقالهی اصلی منتشر شده در مجلهی جامعهشناسی ایران، شمارهی بهار 1386 و به مقالهی "آیندهی جامعهی قدسی: امکانات و چشمانداز اجتماعی-سیاسی دین در ایران پساانقلابی" ارجاع می دهم. بخش قابل توجهی از مقاله را بهخاطر محدویتهای فضای وبلاگی و انتظارات شکل گرفته در این فضا حذف کردهام. نتیجهی مقاله را برای کسانیکه میخواهند بدانند که این مقاله از چه سخن میگوید و لب لباباش چیست، در صفحهی نخست وبلاگ نهادهام تا خوانندهی کم حوصله هم سهم خودش را برگیرد؛ البته اگر بتوان از نوشتههای من چیزی برگرفت! در یکی از نوبتهای بعدی اندکی از "فرق پایان اجتماعی و پایان سیاسی" سخن خواهم گفت. زیر سقف آسمان به قندیل ستارهگان مینگریم و به فردا امیدواریم. خدا ما را تنها نخواهد گذاشت. ما خدافراموششده نخواهیم بود. خدایا اگر گاهی در پیلهی خود غرق میشویم و از روی غفلت تو را فراموش میکنیم، تو ما را فراموش مکن!
پیشبینی پایان اجتماعی جامعهی قدسی
2
سخن اصلی و نهایی مقاله
ايران پساانقلابي جامعه اي است چندپارچه و متکثر؛ با عطف نظر به اين که پاره اي تحولات ناشي از فرآيند مدرنيزاسيون را به خود ديده است و انقلابي اجتماعي را که تداوم مدرن شدن آن بوده است پشت سر نهاده است. از اين رو، شرايط اجتماعي براي استيلا و استواري يک خيمه ي نمادين و ارزشي فراگير مساعد نيست؛ واقعيتي که در اين مقاله با به ميان آوردن مفاهيمي چون «بحران دين سنتي»، «مدرنيته ي ديني»، چندگانه گي نظام هاي ارزشي، و از همه مهم تر بحران جامعه پذيري ديني مطمح نظر بوده است. امکان تحقق جامعه پذيري ديني تام و تمام ديگر موجود نيست، زيرا جامعه پذيري ديني تام در جامعه اي تحقق مي يابد که آدميان در جهان زيست واحدي اقامت داشته باشند. اما امروزه تکثر اجتماعي و ارزشي، افراد را مقيم جهان هاي زيست گوناگون ساخته است. در چنين وضعيتي، نهادينه سازي مطالبات معطوف به مشارکت اجتماعي و سياسي بيش از پيش به يک ضرورت بدل مي شود؛ حرکتي که با انقلاب 1357 آغاز شد اما با غلبه ي نيروهاي حامل و محافظ طرح قدسي از جامعه و قطبي شدن فضاي سياسي، موقتا متوقف شد. اما نقش و جاي گاه دين در وضعيت پساانقلابي با شرايط اجتماعي مورد بحث هم بسته گي نسبي دارد. بر اساس آن چه گفته شد، از ميان گزينه هاي ممکن مربوط به حضور اجتماعي دين و مداخله ي آن در سامان دهي نظم اجتماعي، گزينه ي سياست ديني که در طرحي از جامعه ي قدسي ظاهر مي شود، عرصه ي سياسي را در انحصار نهاد دين و برخي نيروهاي ديني خاص قرار مي دهد، و استيلاي يک خيمه ي ديني يک پارچه را طلب مي کند، از کم ترين مساعدت ساختاري برخوردار خواهد بود. گزينه ي ضد ديني نيز اگر يک گزينه ي موجود باشد، حتا در شرايط واکنشي کنوني هم از پاي گاه اجتماعي چنداني برخوردار نيست؛ بگذريم از اين که اين گزينه در مقام تحقق به صورت گزينه ي عدم حضور اجتماعي دين ظاهر مي شود و بر طرح ويژه اي از نظم اجتماعي مستقل از طرح سکولار متکي نيست. در حال حاضر گزينه ي عدم حضور اجتماعي دين (متکي بر طرح سکولار جامعه) و گزينه ي حضور حداقلي دين (گزينه ي سياست دين دارانه که در طرح کثرت گراي جامعه قابليت تحقق دارد) به مثابه ي دو گزينه ي رقيب از موقعيت اجتماعي مساعدي برخوردارند و مي توانند آينده ي زنده گي اجتماعي- سياسي ايران را بسازند. به نظر مي رسد گزينه ي سياست دين دارانه (گزینه ای که از طرحی از جامعه سخن می گوید که در ان سخن دین داران به همان اندازه شنیده می شود که سخن غیردین داران و جامعه ی مورد نظر آن از لحاظ سیاسی-اجتماعی جامعه ای پلورال است) مناسب ترين گزينه براي دفاع از حضور اجتماعي فعال دين در ايران پساانقلابي است، زيرا طرح قدسي جامعه در عصر مدرن آينده اي ندارد.
رمضان رو به افول دارد و من ماندهام با مطالبهی یاسین عزیز چه کنم! یاسین با یک کوتهنوشت از من خواسته بود در باب "روزه" چیزی بنویسم. اما ای برادر سخن گفتن از بزرگیها و زیباییها نه کار هر خُردی است. بدون شایستهگی سخن گفتن، همانا جنباندن بیهودهی زبان است. با خودم گفتم چهگونه میتوانی در باب چیزی بنویسی و سخنی و ادعایی را مطرح کنی که چیزی از آن در خود نداری؟ مگر لم تقولون ما لاتفعلون یادت رفته است؟! پس ای عزیز با خود گفتم چهگونه میتوانم به زیر این بار عظیم بروم؟ هان یکبار دیگر میخواهی به خریّت تن دهی! درست مثل زمانی که پر از تردید و هول و ولا لبیک گفتی با آنکه میدانستی که تو از پس این دیوانهگی برنخواهی آمد.
آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعهی فال بهنام من دیوانه زدند
بدبختی ما همین است که یکبار پدرمان دیوانهگی کرد و حالا ما بنیآدم زاده از این خریت، اینجا و آنجا باید تن به خریتی دیگر بدهیم! باری بگذریم. پس با خودم گفتم بنویس اما نه برای دیگران و نه برای یاسین عزیز! بنویس برای خودت. بنویس تا به خودت تذکر بدهی؛ یک تذکر بلند بالا در برابر چشم عالمی. پس لطفا خریتام را عفو بفرمایید چرا که
به اندازه ی بود باید نمود خجالت نبرد آن که ننمود و بود
ضمنا خواهش میکنم بخش دوم مقالهی پیشین را در نوبت بعد ببینید.
تقدیم به یاسین عزیز
روزها و روزهها
1
سالها است که روزه میگیریم؛ بنا به تکلیف. روزهای جوانی زیاد سخت نبود. لذت بیشتری هم داشت. حالا در سالهای میانی عمر بیشتر شبیه رفع تکلیف میماند. نه خوابات نظمی دارد نه بیداریات. نه میتوانی کاری منظم و جدی انجام دهی و نه میتوانی خود را رهاسازی و پی لحظههای سرمدی را بگیری. یاد آن روزهای جوانی که فوتبال باشگاهی در کارمان بود و ورزش حرفهای و افطار ساعت 9 شب؛ یعنی یک ساعت پس از اذان! خودسازی شکل بهتر همهجانبهای داشت: جسمانی و معنویاش جدا نبود. یک ورزش سخت چندساعته و بعد درازکشیدن روی چمن و رهاکردن خود و خیره شده به آسمان و دعایی در دل وقتی که جسم را بسی فرسوده و پرورده بودی و حتا نای برخاستن نداشتی و زور میزدی تا هوس کوکاکولای فریبنده را فرونشانی. اما حالا صد افسوس که نه این است و نه آن. و این اصلا وضع خوشآیندی نیست. حالا بهقول مرحوم ابوی میشوی خسرالدنیا والآخره. تا خیره میشوی به صفحهی کتاب و پی چند لغت میگردی که معنایش را بیابی، چشمانات به تابسواری میافتد.
2
ای عزیز روزها را چند میفرسایی و عقربهها را چند در پسِ پشت جای مینهی. این همه شتاب برای چیست؟ آیا کسی در پی توست که این چنین گریزانی و خود را به هر دری میزنی و هی سر را در اینجا و آنجا فرو میکنی و از خود میگریزی و مشغولیت و مشغولیت و مشغولیت! پس کی در خود نظر میکنی! دریچههای وجودت را مدام بر روی هر آن چه پیش میآید میگشایی تا هر چه زودتر از ازدحام ابتذال آکنده شود و دیگر جایی برای نسیم فرحبخش برکشنده از جای و جهانندهی وجود و برانگیزانندهی نیروی ژرفاها نماند.
۳
اینک با روزه روزهایت را بیاکن و جهانات را غنی ساز! این فرصتی برای خودسازی بود که از دست رفت. فرصتی بود که از جهان عادت بگذری و پوست بیفکنی و به سوی رود تازهگی بلغزی و در آب پاک خودی غوطه خوری. آری! فرصتی است تا دریچههای وجودت را در مهار آوری و گزینش کنی از میان این سیل درخودگیرندهای که به سوی تو دائم روان است.
این دهان بستی دهانی باز شد تا خورندهی لقمههای راز شد
آری حالا لقمه را وامینهی تا لقمهای دگرگون کننده بجویی: لقمهی راز. و تو چه میدانی که لقمهی راز چیست؟! ای عزیز جهان پر است از راز و لقمهی راز. اما چشم تو بهدیدن لقمهی چرب و شیرین خو گرفته است. چشم تو نزدیکبین است عزیز! باید آخرتبین شوی! یعنی باید آن دورتر را هم ببینی. پس تو چه خواهی دانست که لقمهی راز چیست؟ تمام روز دهانات را بستی اما زبانات را گشودی، چشمات را وانهادی که همچنان هرزهگردی کند، دست و پایت را بر سیاق عادات پیشین جنباندی و الخ. اما وقتی که روز به شامگاه پیوست، به لقمههای چرب و شیرین هجوم آوردی و بعد اتساع معدی. و اینک انبان خوراکیها، میل به خواب فرمودند!
4
هان ای عزیز! رمضان رو به افول دارد. برخیز و دستکم اگر خودسازی را از خاطر بردی و لقمهی رازی نجستی، سهمی از تذکر آن بیندوز! اگر این همه سال بهقدر مورچه آذوقه از لقمهی راز میانباشتی حالا در کوزهات کمی تشنهگی وجود داشت.
آب کم جو تشنهگی آور بهدست تا بجوشد آبت از بالا و پست
این روزها همه میپرسند جامعه به کدام سو میرود؟ گزینههای بالفعل و بالقوه کدام اند؟ جامعهشناسان بیش از دیگران در معرض این پرسش قرار دارند. آنها بهنحو تخصصی در باب جامعه و امور اجتماعی مطالعه کردهاند. از این رو، از آنان انتظار میرود بتوانند سیر حرکت جامعه را پیشبینی کنند. اما فرق جامعهشناسی و دیگر رشتههای علوم انسانی با علوم طبیعی در این است که این رشتهها با فاعل مختار و تصمیمگیر سروکار دارند نه با موجودات بیجان اسیر قوانین طبیعت. از این رو، پیشبینی در این حوزهها کار بسیار دشوار و خطیری است و اغلب اوقات آبروی پیشبینی کننده را میبرد! پیشبینی مارکس در باب سلطهی طبقهی کارگر در کشورهای پیشرفتهی صنعتی که یادتان هست. در هر صورت، جامعهشناس تا آنجا که به وضعیت ساختاری جامعه نظر داشته باشد و از آگاهی عمیقی نسبت به نیروهای ساختاری در حال تکوین و رشد برخوردار باشد، تا حدی میتواند امکانات کلی در حال ظهور جامعه را پیشبینی کند. در سال 1386 و در شمارهی بهار مجلهی انجمن جامعهشناسی ایران، مقالهای منتشر شد که از پایان اجتماعی جامعهی قدسی سخن گفته بود. عنوان این مقاله "آیندهی جامعهی قدسی: امکانات و چشمانداز اجتماعی-سیاسی دین در ایران پساانقلابی" بود. مدعیات این مقاله در زمان انتشار مورد بحث جدی قرار نگرفت. اما اکنون به نظر میرسد طرح دوبارهی مدعیات آن شنیدنی خواهد بود. نقش دین در ایران پساانقلابی یکی از موضوعات مهمی بود که این مقاله بدان پرداخته بود. مفهوم "پساانقلابی" اکنون معنادارتر از گذشته مینماید. بحث در باب نوع نقش دین در آیندهی ایران نیز از جمله موضوعات دیگری است که این روزها اینجا و آنجا مطرح میشود. این نکته موضوع محوری این مقاله است. چون این مقاله بسیار مفصل است فقط بخشهایی از آن را بهصورت گزینشی و در دو نوبت تقدیم میکنم. عنوان مقاله را نیز تغییر دادهام تا قواعد ژورنالیسم را رعایت کرده باشم. من قبلا اجازهی انتشار مجدد آن را از انجمن جامعهشناسی گرفتهام.
پیشبینی پایان اجتماعی جامعهی قدسی
1
چکیدهی مقاله
اين مقاله شرايط اجتماعي ايران را در حالي که حدود بيست و نه سال از انقلاب مي گذرد، بر مبناي تفسيري از جامعه ي مدرن و جامعه ي به نحو فزاينده در حال مدرن شدن مورد بحث قرار داده است و تناسب و هم خواني آن را با نوع معيني از حضور اجتماعي دين مطرح مي سازد. درباره ي حضور اجتماعي دين چهار ديدگاه را مي توان از هم تميز داد: ديدگاه ضدديني (حذف دين)، ديدگاه مدافع خصوصي شدن دين (عدم حضور اجتماعي)، ديدگاه سياست دين دارانه (حضور حداقلي)، ديدگاه سياست ديني (حضور حداکثري). مقاله با چارچوب نظري اي که مفاهيم اصلي آن مأخوذ از آراء چارلز ديويس و جامعه شناساني چون پيتر برگر، و هرويولژه است، آغاز مي شود و با بحث از پيامد هاي منفي جامعه ي قدسي در ايران بعد از انقلاب ادامه مي يابد. بر مبناي تحليل وضعيتي که مقاله با طرح برخي مفاهيم نظير تکثر اجتماعي، چندگانه گي نظام هاي ارزشي، و بحران جامعه پذيري ديني ارائه مي کند، اين نتيجه حاصل مي شود که گزينهي سياست ديني يا طرح قدسي جامعه ديگر گزينه ي کارآمد و سازگار با شرايط اجتماعي نخواهد بود. به عبارت ديگر، شرايط اجتماعي مساعد براي تداوم آن ديگر موجود نيست. اين البته به معناي پايان اجتماعي گزينه ي مذکور است و نه پايان سياسي آن. انحصارگرايي ديني مندرج در اين گزينه پيامدهايي منفي به بار آورده است که اجمالا به پاره اي از آن ها اشاره شده است. در ادامه گزينه ي بديل باز هم بر مبناي چارچوب مفهومي مأخوذ از چارلز ديويس و آراي وي در باب طرح کثرت گرايانه ي جامعه مورد بحث قرار گرفته و شرايط اجتماعي براي تحقق آن مساعد ارزيابي شده است. گزينه هاي يک و دو به دليل اين که هر گونه حضور اجتماعي دين را نفي مي کنند، اساسا محل نزاع نبوده اند و در اين مقاله نيز جز به اشاره به آن ها پرداخته نشده است.
طرح مسأله
در يك دسته بندي انتزاعي جامع كه شايد هميشه از مابه ازاي كامل عيني برخوردار نيست، مي توان ديدگاه هاي ممكن و احتمالا موجود درباره ي نوع حضور دين در جامعه را به چهار دسته تقسيم كرد: ديدگاه ضدديني كه آرمان آن حذف دين از حيات اجتماعي و انساني است. دوم ديدگاهي كه از خصوصي شدن دين دفاع مي كند و خواهان عدم مداخله ي دين در تنظيم هرگونه ترتيبات اجتماعي است. مي توان اين دو ديدگاه را در هم ادغام کرد، زيرا ديدگاه نخست در عمل به صورت ديدگاه دوم در مي آيد. ديدگاه ديگر ديدگاه سياست ديني است. اين ديدگاه كه در بيست و نه سال اخير بر جامعه ي ما حاكم بوده است طالب آن است كه دين در شكل گيري همه ي ترتيبات اجتماعي مداخله اي فعال داشته باشد و به مثابه ي داور نهايي عمل كند و ملاكات تعيين كننده را ارائه نمايد. محصول حالت افراطي اين ديدگاه تماميت گرايي ديني است كه در آن سياست ديني زنده گي خصوصي آدميان را نيز با توجه به ساز و كارهايي كه در اختيار دارد سراسربينانه تحت نظر مي گيرد. ديدگاه چهارم ديدگاهي است كه من آن را سياست دين دارانه نام مي نهم و با عنايت به شرايط اجتماعي موجود از آن به عنوان گزينه اي ممكن و مطلوب سخن خواهم گفت. ديدگاه اخير، دين را به عنوان يكي از عناصر دخيل در شكل گيري و شكل دهي ترتيبات اجتماعي مي داند و همه ي اشكال انحصارگرايي را بر حسب تحليل وضعيت اجتماعي مدرن نامطلوب تلقي مي كند. از چنين موضعي هر سه گزينه ي ديگر انحصارگرايانه است: ديدگاه اول و دوم مدافع انحصارگرايي غيرديني اند و ديدگاه سوم مدافع انحصارگرايي ديني؛ در حالي كه ديدگاه چهارم با وضعيتي كثرت گرا هم خواني دارد و از نظر جامعه شناختي در وضعيتي كثرت گرا امكان تحقق پايدار مي يابد.
دين در ايران معاصر (مرادم دوره ي تقريبي 150 سال گذشته است) به منزله ي نيروي اجتماعي بسيار تأثيرگذار نقش ايفا کرده است: چه در تحولات اجتماعي بزرگ نظير دو انقلاب مشروطيت و انقلاب اسلامي و چه در ديگر حرکت ها و تغييرات اجتماعي، دين همواره حضوري انکارناپذير و غير قابل چشم پوشي داشته است. هم اکنون نيز که قريب 29 سال از وقوع انقلاب اسلامي مي گذرد، دين هم چنان حضوري پررنگ دارد: حکومتي ديني جامعه ي ما را اداره مي کند و طيفي از دين داران بخش عمده ي جامعه ي ما را مي سازند و نسبت خاص خود را با اين وضعيت برقرار مي کنند؛ اگر چه به نظر مي رسد بخشي از اعضاي جامعه بيرون از سپهر ديني زنده گي مي کند اما چون در ايران اغلب تحقيقات مربوط به دين به موضوع وضعيت دين داري معطوف است و هنوز تحقيقي درباره ي وضعيت بي ديني در ايران انجام نگرفته است - و اين خلاء بزرگي است- نمي توانيم به درستي و دقت درباره ي آن سخن بگوييم.
اشتغال جامعه شناسان به موضوعات جزئي و اغلب غيرتاريخي سبب شده است که نقش اجتماعي بسيار مهم دين در ايران معاصر آن طور که شايسته است، مورد بررسي قرار نگيرد. اين مقاله بحثي مقدماتي در اين باره را در دستور کار دارد. هر گونه بحث درباره ي نقش دين در ايران معاصر مستلزم ارائه ي نظريه اي کلان و تاريخي درباره ي اين موضوع است تا عمل کرد دين در هر مقطع در چارچوب اين طرح نظري کلي ارزيابي شود. به چه نحو و بر اساس کدام طرح نظري مي توان نقش و عمل کرد اجتماعي و سياسي دين را در طول 150 سال اخير توضيح داد؟ از منظر جامعه شناسي تاريخي آن چه در عصر مشروطيت و يا قبل از آن با توجه به عامل دين در ايران روي داد با روي دادهاي کنوني نسبتي برقرار مي کند. چه گونه مي توان اين نسبت را به نحو معنادار و قانع کننده اي برقرار کرد؟ چه گونه مي توان همه ي آن مباحثي را که هم اکنون در باب فرآيند دنيوي شدن در ايران معاصر در جريان است، در يک سطح کلي تر سامان داد؟ نسبت پر فراز و نشيب دين و سياست در ايران معاصر چه گونه قابل توضيح است؟ گزينه يا گزينه هاي ممکن براي بازتعريف اين نسبت کدام است؟ اين مقاله محصول کوششي مقدّماتي است براي ارائه ي نظريه اي جامعه شناختي به منظور فراهم ساختن پاسخي احتمالا قانع کننده تر به پرسش هاي فوق.
قرآن مهمترین کتاب مسلمانان و مهمترین کتاب در تمدن اسلامی است. نمیشود مسلمان باشی اما قرآن نخوانی و در آن تأمل نکنی. ماه رمضان فرصت خوبی برای مطالعهی قرآن و تأمل در آیات آن است. من متأسفانه بهدلیل کثرت مشغله نتوانستم از این فرصت بهره ببرم. بسیار علاقهمند بودهام که مطالعات منظمی در باب تفسیر قرآن داشته باشم و افکار خودم را در این باب سامان بدهم و پارادایمهای تفسیری را از طریق مطالعهی تفسیرهای موجود بازشناسم و نقدهای ممکن را بر هر یک از این پارادایمها بازگویم و امکانات تفسیری نهفته در هر یک از آنها را مورد بحث قرار دهم. این پروژهی بزرگی است که من مطمئن نیستم تاکنون انجام شده باشد و من مطمئن هم نیستم که بدون تربیت تخصصی بتوان آن را انجام داد. مهمتر از همهی اینها این بود که همیشه آرزو کردهام فرصتی برای دانشاندوزی نظاممند در همین حوزه پیدا کنم. چه میشود کرد با این همه مشکلات و محدودیت و موانع از یک سو و هزاران سودای ریز و درشت از سوی دیگر! خیال حوصلهی بحر میپزد هیهات! این بشر سودایی در زیر سقف آسمان چه خیالها که نمیپرورد. یادتان باشد گفته بودم که علائق الاهیاتی دارم. این متن را هم در همان مقوله جای دهید. امیدوارم نکات قابل تامّلی داشته باشد و امیدوارم روزی بتوانم این نقد را به تفسیرهای موجود بسط دهم. این دومین مقالهای است که من در مورد موضوعات قرآنی مینویسم. اولی با عنوان "رحمت عام خداوند" در مجلهی پژوهشی اطلاعات حکمت و معرفت منتشر شده بود و در آن معنی "اسلام" در قرآن مورد بحث قرار گرفته بود.
وحی، مجموعهای از آموزهها یا شیوهای از زندهگی؟
نقد مدرسیگری تفسیری
مقدمه
بهطور مرسوم "تفسیر به رأی" همواره محکوم شده است اما اینکه "تفسیر به رأی" دقیقا به چه معنا است، بحثی بسیار مناقشهآمیز بوده است. اما در این شکی نیست که هر تفسیری مسبوق به پیشفرضهایی است. برخی از مفسران که روشمند و ضابطهمند به تفسیر میپردازند، این شایستهگی را واجدند که پیشفرضهای خود را عیان کنند و در منقح کردن آن بکوشند. کثیری نیز پیشفرضهای خود را ناگفته میگذارند. همهی مفسران بدون تردید به دنبال درک و بیان حقیقت آیات کتاب مقدساند و هر یک مدعیاتی را مبنی بر اینکه برداشت او به حقیقت نزدیکتر است، میپرورد. جز این انتظار دیگری نمیرود. یکی از پیشفرضهایی که در کار اغلب مفسران قرآن وجود دارد و اغلب نیز ناگفته میماند، تلقی کتاب قرآن بهمنزلهی مجموعهای از آموزهها است. نتیجهی این پیشفرض تلقی ايمان بهمنزلهي امری عقلاني یعنی در درجهی نخست بهمنزلهی امری شناختی است که بهتَبَع آن، مؤمن بودن به موافقت با تعدادي گزاره تقلیل مییابد و یا دستکم معبر ورود به حیات ایمانی، معبری شناختی دانسته میشود؛ مدعایی که میگوید: آدمی نخست شناخت تازهای پیدا میکند و سپس قلباش به ایمان معترف میشود و در مرحلهی بعد عملاش مؤمنانه میگردد. این مقاله نخست این پیشفرض را با چند مثال توضیح میدهد و سپس با نقد مختصر آن، دیدگاه بدیل را مطرح میکند.
دیدگاه گزارهای وحی: تقلیلگرایی شناختی
در ورود به اين بحث اشاره به دو نوع خطا در برداشت و تفسير قرآن ميتواند مطلوب باشد. نخست خطاي تلقي آيات قرآن به منزلهي آموزهها است و تلقی ايمان بهعنوان اذعان به حقيقت اين آموزهها. ديدگاهي غالب در میان عالمان مسلمان بهویژه عالمانی که در حوزههای علمیه تربیت شدهاند، قرآن را حاوي مجموعهاي از آموزهها ميداند كه از طرف خداوند نازل شده است و لذا حقيقت دارد و براي فهم و سپس اذعان و اقرار به ايمان و پذيرش اين آموزهها، نيازمند تفسير اين آموزهها و آشنايي و نيل به حقايق نهفته در آنها هستيم. قرائت، تفسير، و فهم قرآن در اين نگرش چيزي نيست جز آشنايي با رازها و اسرار آن. این نگرش متأسفانه در کار برخی روشنفکران دینی نیز طرفدارانی یافته است. در اين رويكرد بر ساحت انديشهگي و شناختي قرآن تأكيد ميشود و ساحتهاي ديگر زبان قرآني ناديده گرفته ميشود. به عنوان مثال، به توصيف زير از قرآن كه در ابتدا سخت موجه و پذيرفتني مينمايد، توجه كنيم:
«خداوند در برههبرهة تاريخ بندگاني داشته است كه در باطن انديشههايشان با آنان نجوا كرده و در ذات عقولشان با آنها سخن گفته است تا مشعل هدايت و بيداري و خودآگاهي برافروزند. قرآن هم كلام خداست و او در آن متجلي ميشود. نخست آن را، پيامبر خاتم (ص)، كلمه به كلمه از حقيقت هستي فرا گرفته است و اول بار، او آن را از باطن اين سراپرده برخوانده است تا براي هميشه بازخوانده شود و عنوان اين كتاب در همين قرائت مكرر، نهفته است (قرآن: مصدر از قَرََا) كه در هر بار خواندن، قرآني ديگر است و دم به دم از بطن آن اسرار و معاني فيضان ميكند و رازهاي ايمان جوانه ميزند» (فراستخواه 1376: 22).
چنان كه ميبينيم همهي تأكيدات و تصورات نهفته در اين عبارت از جنس شناختي و انديشهگي است:
- «در باطن انديشههايشان با آنان نجوا كرده» [تأكيد بر انديشه].
- «در ذات عقولشان با آنها سخن گفته» [تأكيد بر عقل].
- «نخست آن را، پيامبر خاتم (ص) كلمه به كلمه از حقيقت هستي فرا گرفته است» [فراگيري هم در اين جا صرفاً امري شناختي است].
- « و اول بار، او آن را از باطن اين سراپرده برخوانده است» [باز هم قرآن اول بار خوانده شده است درست مثل متني كه شما در دست ميگيريد و ميخوانيد].
- «دم به دم از بطن آن، اسرار و معاني فيضان ميكند» [باز هم صرفاً بر رازها و اسرار و معاني كه همه دلالتي شناختي دارند تأكيد شده است و ابعاد ديگر زبان قرآن ناديده گرفته شده است].
متأسفانه كثيري از متفكران مسلمان رويكردي آموزهگرايانه به قرآن و اسلام دارند و خواسته يا ناخواسته ايمان را بهمنزلهي امری عقلاني و بهصورت موافقت با تعدادي گزاره صورتبندي ميكنند. ديدگاه گزارهاي، وحي را «مجموعهاي از گزارهها در نظر ميگيرد، آموزههايي كه در گزارههايي مدون شدهاند و به عنوان ذخيرهاي تغييرناپذير از حقيقت انتقال يافتهاند» (ديويس 1387: 207-206). بنابراين، ما در چنين رويكردي با نوعي تقليلگرايي شناختي مواجهايم. تقليل وحي به امري صرفاً شناختي و تقليل دلالتهاي زبان قرآن به دلالتهاي شناختي. در اين نگاه قرآن پيش از هر چيز كتابي است رازآلود و و ذوبطون و محتاج تفسير و بازگشايي حقايق و اسرار نهفته در آن. بهعلاوه، چنين رويكردي ضرورت وجود مجموعهاي از مفسران را براي برملاسازي رازها و اسرار نهفتهی قرآن پيش ميكشد و برای مردمان عادي و عامي چندان راهي براي بهرهگیري از قرآن باز نميگذارد.
پرسشها و تشکیکاتی در باب تز جدال دین سبز و دین سیاه از سوی دوستان و صاحبنظران مختلف شنیدهام یا خواندهام که میبایست در وقت مقتضی بدانها پاسخ گویم. از جمله آقای خانیپور در مقالهای تحت عنوان جنبش سبز، جنبشی معطوف به ارزش که در وبلاگ خود بهنام فتراق (رجوعکنید به فهرست وبلاگها در ستون چپ وبلاگ) منتشر کرده است، اشاراتی به تحلیلهای من از جنبش سبز کرده است که من فکر میکنم متأسفانه آکنده از بدفهمی است. من پاسخگویی به اشارات نقادانه ایشان را هم برای رفع برخی بدفهمیهای موجود مفید میدانم و هم مجالی میدانم برای بحث بیشتر در باب این تز. از این رو، نخست اشارات ایشان را میآورم و سپس بدانها پاسخ میگویم. در زیر سقف آسمان از دین بسیار خواهم گفت زیرا دین در زندهگی ایرانیان هنوز جایگاهی مهم و نقشی تعیینکننده دارد. از خانی پور گرامی نیز تشکر می کنم که بهانه ای برای بحث دوباره را فراهم کرد.
باز هم در باب جدال دین سبز و دین سیاه
پاسخ به منتقد
1. آقای خانیپور در مورد اول آورده است: "شكي نيست جنبش سبز دارای ویژگیها و گرایشهایی است که به وجودآورندگان جنبش را از دیگران متمایز مینماید پس گزیر و گریزی از« جداسازی» یا « طبقه بندی» یا « قشربندی» ویا« لایه بندی» نداریم.به همین دلیل آقای کاظمی از طبقه ی متوسط نام می برد. جالب اینجاست علیرغم نقد آقای محدثی برآقای کاظمی خود ایشان با به کار بردن تعابیر دین سبز و سیاه دست به طبقهبندی میزند و بهطور آشکار ارزشهای عدهایی را بالاتر از ارزشهای عدهایی دیگر مینشاند".
پاسخ: اشارهی ایشان متوجه مقالهی من تحت عنوان تشکیک در تحلیلهای طبقاتی جنبش سبز ایران است. من در این مقاله تحلیلهای طبقاتی انجام گرفته در باب جنبش سبز را از جمله تحلیل دوست عزیز دکتر وریج کاظمی را مورد تشکیک قرار دادهام و بنا به دلایلی که در مقاله اشاره کردهام، آنها را قانع کننده نیافتهام. اما تشکیک در تحلیل طبقاتی خیلی فرق دارد با نفی طبقهبندی کردن و دستهبندی کردن. من هیچکجا نگفتهام که نباید امور و پدیدهها را دستهبندی یا طبقهبندی کرد. محدثی میگوید طبقهبندی نکنید اما خودش طبقهبندی کرده است؟! من از این سخن دچار شگفتی میشوم زیرا ایشان میان "تحلیل طبقاتی" و "طبقهبندی کردن" تمایز قائل نشده است. اساسا طبقهبندی کردن خصلت ذهن آدمی است و از لوازم شناخت انسان است. تحلیل طبقاتی یعنی جامعه را متشکل از چند طبقهی اجتماعی دیدن. طبقهی اجتماعی (social class) تعریفهای مشخصی دارد. البته تحلیل طبقاتی هم نوعی طبقهبندی کردن است. پس من هر نوع طبقهبندی کردن را نفی نکردهام. بهعلاوه، من همهی تحلیلهای طبقاتی را نیز نفی نکردهام. من فقط در تحلیلهای طبقاتی مطرح شده در باب جنبش سبز ایران تشکیک کردهام. در واقع، وی به من نسبت داده است که امری واقعی و نیز جاافتاده و پذیرفته شده را بیجهت نفی کردهام. حاشا و کلّا!
2. منتقد در مورد دوم، آورده است: "آقای محدثی با قطببندی خود عدهای را با سلایق و علایق گوناگون با یک چوب میراند (دین سبز) و عدهای دیگر را با تعبیر دین سیاه. آیا این شامل رای دهندگان نیز میشود. کسانی که به یک کاندیدای خاص رای دادند جز کدام قطب میشوند سیاه یا سبز؟ اتفاقا عدهای از طرفداران هر دو قطب درد دین هم داشتند و میخواستند با رای به کاندیدای خود از دینشان حمایت کنند."
پاسخ: تحلیل من متوجه ایدئولوژی جنبش سبز و ایدئولوژی مقابل و مخالف آن بود و شما میدانید که کنشگران به ایدئولوژی متوسل میشوند تا کنش خود را معنا و جهت ببخشند. اما ایدئولوژی جنبش سبز بهتدریج تبلور بیشتری یافت و البته پس از انتخابات جلوهای همهگانی یافت. تا قبل از انتخابات کمتر تبلوریافته بود و بیشتر در درون طرفداران یک کاندیدای خاص و رسانههای آنها بازتولید و حمل میشد و رد و بدل و مصرف میگشت. در این مرحله البته شکل نهفتهتری داشت. معانی دینی در رفتارها و در جلوی ذهن کنشگران وجود نداشت. بیشتر بسیجی سیاسی برای پیروزی در انتخابات بود.
رفتهرفته وقتی نبرد انتخاباتی از طریق جریان مناظره بدل به نبرد مرگ و زندهگی شد و جریان تقابل حالت خصمانه و تهدیدکنندهای به خود گرفت، توسل به آگاهی و مفاهیم دینی بیشتر و بیشتر شد و خودآگاهی دینی نیز بهتبع آن حادتر شد. مثلا میرحسین موسوی در مناظره با آقای کروبی -یعنی درست پس از مناظره با آقای احمدینژاد- احادیث بسیار مهمی را در باب دروغ از قول امام صادق و دیگران نقل کرد و در معنا، طرف مقابل یعنی احمدینژاد و نیروهایش (دولت) را بهصورت جبههی شیطان به تصویر کشید. از اینجاها بود که دوگانهگی خیر و شر بهسرعت و بهقوت بازتولید شد. و از این به بعد بود که جامعهبهتدریج دوقطبی شد و با دوقطبی شدن جامعه، ضرورت تقابل ایدئولوژیک با گروه حاکم سبب شد که این ایدئولوژی هم تبلور بیشتری پیدا کند و بهنحو نظاممندتری سامان یابد؛ زیرا حالا ایدئولوژی خصم در برابرش بود و هماورد میطلبید و رویدادها را بهنحو متفاوتی معنا و موجهسازی میکرد و اقدامات اردوگاه خودی را مشروعیت میبخشید.
در پس از انتخابات این تقابل بسیار حادتر شد و ابعاد تازه و بیسابقهای بهخود گرفت. از این رو، من معتقدم آنچه پس از 22 خرداد 1388 پدید آمد، اگر چه دنبالهی رویدادهای پیشین است و با آن نسبتی دارد، اما تاحدی نیز با آن متفاوت است. البته معتقدم بسیاری از سوژههای دیندار بر اساس جهتگیری دینیشان رای دادهاند. اما باید توجه داشته باشیم که خودآگاهی دینی و سیاسی از جریان مناظره به بعد شکل حادتری به خود گرفت و به همهی اعضای جامعه سرایت کرد و در هر فرد نیز ژرفتر و فراگیرتر شد. افراد در شرایط یک انتخاب قرار گرفتند. انگار نیرویی از آنان مطالبه میکرد که باید شقی از شقوق محدود موجود را انتخاب کنند. پس هر کسی در درون ذهن و وجدان خودش نوعی درگیری داشت؛ همزمان با درگیریها و بحثهایی که با این و آن در کوچه و محله و تاکسی و اتوبوس و مترو و دیگر جاها داشت.
درگیری میان دین سبز و سیاه از دوم خرداد 1376 و حتا مدتی پیش از آن در جامعهی ما وجود داشته است؛ اما به نظر من در جنبش سبز این جدال همهگانی شد و به اوج خود رسید و از اذهان حاملان پرورنده به اذهان مصرف کنندهگان عادی راه یافت. پس پاسخ من این است که بخشی از سوژههای دینی رای دهنده با گرایش دینی خود وارد انتخابات شدند و رای دادند اما حادشدن آگاهی دینی در ماجراهای پس از انتخابات بود که به اوج خود رسید و دین سبز در تقابل با دین سیاه پروردهتر شد و در طی این تقابل ایدئولوژیک، خودآگاهی نسبت به این تقابل در میان مردم نیز تشدید شد. در این شرایط بود که مثلا پیرمرد هفتادساله هم با تشبیه رفتارهای گروه حاکم به رفتارهای معاویه، گروه حاکم را نقد دینی میکرد (این موردی بود که در نماز جمعهی آقای رفسنجانی تجربه کردهام).
آری! گروه هایی در تحلیل من جای میگیرند و گروههایی جای نمیگیرند. اولا تحلیل من متوجه صورتبندی ایدئولوژیک و آرایش ایدئولوژیها در تقابل با هم و در شرایط موجود است؛ ثانیا نوشتههای من در باب دین سبز و دین سیاه و تقابل این دو، فقط کنش کنشگران دیندار و نیز کنش آن دسته از غیردیندارانی که هنوز ترجیح میدهند در پیوند با دینداران رفتار کنند و لذا با شعارها و مفاهیم و رفتارهای آنها همراهی میکنند و با آنان نوعی همبستهگی موقت را پدید میآوردند، تحلیل میکند. لذا آن دسته از غیردینداران که کنش خود را بهنحو غیردینی معنا میکنند و موجه میسازند اساسا بیرون از تحلیل من قرار میگیرند. از این رو، من هیچگاه ادعا نکردهام که میخواهم کل جامعه را در شرایط موجود و در همهی ابعاد آن توضیح بدهم بلکه گفتهام که تحلیل من متوجه آرایش اصلی صورتبندیهای ایدئولوژیک در شرایط موجود (و در خط مقدم جبههی تقابل) است.
این روزها بیشتر در باب امور روزمرهی سیاسی مطلب نوشتهام. شاید بسیاری از خوانندهگان دنیای وبلاگ چنین چیزی را بیشتر بپسندند. ترجیح خود من اما بیشتر طرح مباحث نظری است. اگر از امور سیاسی و اجتماعی روز سخن میگویم به حسب انجام وظیفهی اخلاقیمان در این روزها است. شتاب امور و رویدادها این وظیفه را سنگینتر میکند. با این حال، در این نوبت به بحث نظری برمیگردم. كتاب "دين و ساختن جامعه: جستارهايي در الهيات اجتماعي" نوشتهی چارلز ديويس و با ترجمهی من و دوست عزیز و شریفام حسين بابالحوائجي، در مهرماه سال 1387 توسط انتشارات يادآوران منتشر شد. دربارهی اين كتاب در يكي از جلسات نقد كتاب گروه جامعهشناسي دين انجمن جامعهشناسی ایران كه در نوزدهم بهمن ماه 87 برگزار شد، سخن گفتیم؛ من بهعنوان مترجم کتاب بههمراه سرور عزیزم دانشمند ارجمند و خلاق و مرد بسیار نیکوی روزگار ما دكتر محمدجواد غلامرضا كاشي. چون تازه محتوای سخنرانیام به دستام رسیده است، آن را با اندکی تغییر و اصلاح عرضه میکنم. اصل بحث را میتوانید در روزهای آینده در سایت انجمن جامعهشناسی ایران ببینید. غیر از جامعهشناسی دین به الاهیات علاقهی ویژهای دارم. حاصل این علاقه نیز ترجمه کتاب دیویس و نیز تألیف کتابی دربارهی الاهیات انتقادی است.
تئوس، لوگوس، و بحران: مدخلی به الاهیات انتقادی
مقدمه
من در این بحث کوشیدهام نوعی مبنای نظری برای بحث از الاهیات انتقادی (انتقادی اعم از نقد در معنای کانتی و نیز نقد هگلی-مارکسی) فراهم کنم. بنابراین، چندان در باب خود کتاب و افکار چارلز دیویس سخن نگفتهام؛ چون در آغاز ترجمهی فارسی کتاب بهتفصیل تحت عنوان "چارلز دیویس، متألّه انتقادی" این کار را کردهام. این نحو از ورود به بحث راجع به الاهیات انتقادی را مرهون الهامی هستم که از تعریف الاهیات توسط متأله راستکیش کاتولیک کارل بارت گرفتهام. کارل بارت میگوید:"الاهيات را ميتوان در حکم منطقي انساني راجع به کلمهي (لوگوس) خدا (تئوس) تعريف کرد. بدين ترتيب، الاهيات فقط گفتماني در باب خدا، يا حتا در باب مفهومي مسيحي از خدا نيست بلکه گفتماني دربارهي خدايي پيشتر آشکار شده در لوگوس است. منطق يا گفتماناش با لوگوس پيوند دارد." من از خود پرسیدهام در دورههای مختلف زندهگی بشر، تئوس چهگونه در لوگوس آشکار یا بازنمایی شده است؟
تئوس در لوگوس
کلمهی تئولوژي از دو جزء تئوس (به معناي خدا) و لوگوس (به معناي شناخت، خِرَد، و کلمه) تشکيل شده است. از اين زاويه، تئولوژي به معناي خداشناسي، بهمنزله آن است كه بتوانيم از طريق کلمه و معرفت، دربارهی خدا سخن بگوييم و او را بشناسيم. من میخواهم بر روی همين نکته تمرکز کنم و بحث کنم که در دورههای تاريخی گوناگون بشر چهگونه خدا را در معرفت و زبان خود نمایانده و معرفی کرده است. بدین ترتيب، میتوان تاريخ تئوس و تاريخ بشري را از زاويه ديگري مورد بررسي قرار داد و به وضع و شرایط تاریخی کنونی رسید.
تحولات اخیر، فکر استحالهی انقلاب و بازگشت به ریشههای انقلاب را بار دیگر بهمیان آورد. در ایران پس از انقلاب افراد و گروه های مختلفی از استحالهی انقلاب و یا مصادرهی آن سخن بهمیان آوردهاند. نیروهای اپوزیسیون دههی اول انقلاب نیروهای حاکم را مصادره کننده و استحاله کنندهی انقلاب دانستهاند. در دورهی پس از اصلاحات نیز اصولگرایان و نیروها و احزاب جناح راست، اصلاحطلبان را "استحاله گرایان" مینامیدند. اما حالا وضع تغییر کرده است و اصلاحطلبان اصولگرایان حاکم کنونی را استحاله کنندهی انقلاب میدانند. آیا اصلا بنیانهایی مقدس و لایتغیری هست که انحراف از آن ممنوع اعلام گردد؟ ایا لزوما هر نوع استحالهطلبی منفی است؟ بهراستی حق با کیست؟ چه کسانی و گروههایی استحالهطلباند و چه کسانی و گروههایی استحاله شدهاند؟ من فکر میکنم در بررسی فکری، بحث از امکان و لزوم استحالهطلبی مقدم باشد. اما اکنون چنین موضوعی محل بحث نیست یا شاید فوریت ندارد. اکنون بهنظر میرسد بررسیهای تاریخی و اجتماعی اولویت دارد و در چنین بررسیای، کاوش و مطالعه برای شناسایی استحالهشده گان مقدم بر مطالعه و شناسایی استحالهطلبان است. ما نیازمند مرور حافظهی تاریخی و تقویت حافظهی شخصیمان هستیم. ما نیازمند یادآوری هستیم. یادآوری اینکه از کجا شروع کردهایم و به کجا رسیدهایم؟ اکنون که جمهوریت نظام جمهوری اسلامی از دست رفته است، ضرورت مرور تاریخ جمهوری اسلامی دوچندان میشود. در این نوبت بخشی از سخنان بنیانگذار جمهوری اسلامی ر ا مرور میکنیم. در نوبت بعدی در باب تحلیل طبقاتی جنبش کنونی سخن خواهم گفت و پرسش های خودم را در باب این نوع تحلیل مطرح خواهم ساخت و از مدافعان چنین تحلیلی تقاضای پاسخ خواهم نمود. در زیر سقف آسمان کار ما بازکاوی و بررسی انتقادی و چونوچرا است.
مرور
خوف از به جهنم رفتن روحانیان
"این انقلاب انشاءالله محفوظ میماند و آسیبی از خارج به او نخواهد رسید. لکن آن چیزی که انسان را یک قدری نگران میکند، دو تا مطلب است که این مربوط به عموم روحانیت است. یک مطلب اینکه من خوف این را دارم که در این انقلاب که باید روحانیت تقویت بشود و آنچه که شده است به هدایت آقایان بوده است، مبادا خدای نخواسته بهواسطه بعضی از اعمالی که از بعضی از این روحانیون و معممین صادر میشود، این موجب این بشود که یک وقت یک سستی در روحانیت پیدا بشود. یکی قضیه اینکه از آن زیّ طلبگی بوده است، اگر ما خارج بشویم، اگر روحانیون از آن زی که مشایخ ما در طول تاریخ داشتهاند و ائمه هدیٰ سلامالله علیهم داشتهاند، ما اگر خارج بشویم خوف این است که یک شکستی به روحانیت بخورد و شکست به روحانیت شکست به اسلام است. اسلام به استثناء روحانیت محال است که به حرکت خودش ادامه بدهد. اینهایند که اسلام را معرفی میکنند و به پیش میبرند و از اول هم همین طور بوده. اگر چنانچه ما از زی متعارف روحانیت خارج بشویم و خدای نخواسته توجه به مادیات بکنیم در صورتی که خودمان را با اسم روحانی معرفی میکنیم، این منتهی ممکن است بشود به اینکه روحانیت شکست بخورد. من این نگرانی که همیشه هی در دلم هست این است که من خوف این را دارم که مردم بهواسطه امثال من به بهشت بروند. آنها برای خدا توجه به آقایان دارند و ما هم و شما هم دعوت میکنید مردم را به خیر و صلاح. من خوف این را دارم که آنها برای خاطر ما و شنیدن حرفهای ما به بهشت بروند و ما برای خاطر اینکه خودمان مهذب نبودیم به جهنم. و آن خوف زیادی که من دارم این است که ما روبرو بشویم با آنها، ما در جهنم باشیم، آنها در بهشت باشند" (آیتالله روحالله خمینی، جلد 18 صحیفهی نور: 44؛ به نقل از اخلاق کارگزاران در کلام و پیام امام خمینی. قم: دفتر انتشارات اسلامی بنیاد مستضعفان و جانبازان استان قم. 1384. صص 116-115).
نکتهی توضیحی: بررسی تاریخ ادیان نشان میدهد که خوشبختانه سرنوشت یک دین به سرنوشت یک گروه اجتماعی خاص گره نخورده است؛ اگرچه از آن تأثیر میپذیرد.
و اینک نوبت وفای به وعده است. باز هم بسی سخن ناگفته بر جای مانده است. اما این زمان بگذار تا وقت دگر. نوبت بعدی در زیر سقف آسمان رو در روی دوست و برادر عزیزم دکتر سیدمحمود نجاتی حسینی خواهم نشست و با وی در باب "ما و دنیای وبلاگی" بحث و گفتو گو خواهم کرد. مرتضی کریمی اندیشههای مرا در باب سه چهرهی دین نقد کرده است. من به پاسخ گویی برآمدهام؛ چنان بلند نوشتهام که قانع کننده باشد. اگر چه باز هم میدانم که بسی پرسش نو برخواهد خاست؛ و چه خوب! از کریمی عزیز تشکر می کنم. بعد از این خواهم کوشید توبهام را عملی سازم و مطالب کوتاهتری بنگارم و یا اگر مطالب بلندی بنویسم در صفحهی نخست وبلاگ اهم نکات آن را قرار دهم و آنان که علاقه مند به مطالعهی تفصیلی بحث باشند، میتوانند در قسمت "ادامهی مطلب" آن را بخوانند.
نقد رویکرد ثابتگرایانه به دین
پاسخ به نقد مرتضی کریمی
به منظور راحتتر بودن مخاطبانی که مدتی پیش از این نقد مرتضی کریمی خوانده اند یا اصلا نخواندهاند، ابتدا قول وی را آوردهام و سپس پاسخ دادهام. البته به تأکید از خواننده میخواهم که نخست به مقالهی ایشان در همین وبلاک تحت عنوان ابهام در معیارها: دین چیست؟ دین، سبز و سیاه چرا؟ مراجعه کنند و آن را با دقت مطالعه نمایند.
برخی نکات مهم بحث من در این مقاله
فکر محوری من ریختن شالودهای معتبر و کارآمد برای ارزیابی دین و دینداری است؛ بهنحوی که هر کسی بتواند با به کارگیری شاخص های ارزیابی و داوری کیفیت دین (به معنای عام کلمه) و دینداری خود را بهنحو انتقادی ارزیابی نماید. یعنی منِ مسلمان هم اسلام را و هم مسلمان بودن خودم را ارزیابی کنم.
دینداری فرد به فرد با هم متفاوت است و دینداری هر فرد در مقاطع مختلف زندهگیاش با هم فرق دارد. به همین سان، دینداری دو نسل با هم فرق دارد.
دينپژوهان برخلاف معتقدان و متكلمان و متألهان كه در درون دينِ خود در حال شناگرياند، بهمثابه كسانياند كه دست از شناگري ميكشند و از رودخانه بيرون ميزنند و به بالا و پايين رود نظر ميكنند. آنان به سرزمينهاي گوناگون سفر ميكنند و با رودهاي ديگر نيز آشنا ميشوند. بسترهايي را كه رودها در آن جريان دارند، بررسي ميكنند و انواع و اقسام شباهتها و تفاوتهاي رودها را مورد سنجش قرار ميدهند. اسلام نيز يكي از اين رودهاي بزرگ فرهنگ بشري است. اسلام نيز تحولات گوناگوني را از سر گذرانده است و عليرغم هشدار قرآن (انالذین فرّقوا دینهم؛ اول آیهی 159 سورهی انعام)، شعبه شعبه شده است.
همهی حرف من همین است که هر دینی یکی است و یکی نیست. اسلام یکی است و یکی نیست. هر دینی مثل خیزران میماند: مدام پاجوش میزند و نهال جدیدی بیرون میدهد. دینداری به خداپرستی میماند. تو الله را میپرستی و آن دیگری نیز، و آن دیگران نیز. همهگی یک خدا را میپرستیم. اما وقتی نیک مینگریم درمییابیم که الله من غیر از الله تو است و الله تو غیر از الله او است و الخ.
دین چه منشأ زمینی یا آسمانی داشته باشد، فرقی در تحلیل دینشناس بیطرف ایجاد نمیکند. ما بحث از منشأ نمیکنیم بلکه از تحولات پس از ظهور سخن می گوییم. اصولا من اعتقادی به دین لازمان و لامکان آنطور که عبدالکریم سروش در قبض و بسط میگویند ندارم. اگر هم چنین چیزی وجود داشته باشد به من و شما ربطی ندارد. ما با دین واقعی یعنی دین ظهوریافته در تاریخ مواجهایم و این دین است که ما با آن سروکار داریم. این دین است که متحول است،
صدها هزار نفر در ایران مدرک کارشناسی دارند اما آیا میتوان گفت سواد و شناخت و آگاهی علمیشان برابر است؟! میلیونها نفر در اقصا نقاط جهان هماکنون مسلماناند. آیا میتوان گفت که مسلمانیشان مثل هم است؟ گروههای دینی پرشماری هماکنون در جهان اسلام وجود دارند و همهشان نیز مدعیاند دینشان اسلام است. آیا همهی این اسلامها مثل هماند؟! این غیر از این است که "اسلام هم یکی و هم هزار تا است"؟! این همان فرمول وحدت در کثرت است که پیش از این از آن سخن گفتهام.
در شگفتام که منتقد چهگونه وساطتِ نمادینِ میان سوژه و واقعیت ( در اینجا انسان و دین) را نادیده میگیرد. اما دین فقط امری ابژکتیو نیست بلکه سوبژکتیو نیز هست. دین امری انفسی و درونی هم هست؛ بههمان سان که تظاهرات و بروزات عینی و بیرونی هم دارد. به همان سان که من در دین وارد می شوم، دین نیز در من وارد میشود. بههمان سان که من با مؤمن شدن به یک دین تغییر میکنم، دین با مؤمن کردن من بازتعریف میشود و چیزی از من میگیرد. اسلام علی را مسلمان ساخت و علی، "اسلام علوی" را شکل داد. اسلام، سلمان را مسلمان کرد و سلمان، "اسلام سلمان" را پدید آورد. اسلام، ابوذر را مسلمان کرد و ابوذر، "اسلام ابوذری" را شکل داد. اسلام، معاویه را مسلمان کرد و معاویه، "اسلام اموی" پدید آورد و الخ.
چون دین پدیدهای چندبعدی و چندکارکردی است و در همهی عرصههای زندهگی حضوری تأثیرگذار دارد، در سنخسازی از دین نیز باید بکوشیم همهی ابعاد و کارکردهای مهم دین را لحاظ کنیم و کار شاخصسازی را بهنحو جامع پیش ببریم. بنابراین، ممکن است پارهای شاخصها در هر ارزیابی از دین و دینداری –بسته به نوع تحقق بیرونی و درونی دین بهترتیب در هر برههی خاص تاریخی و زندهگی- موقعیتی کمرنگ پیدا کند یا اصلا دین و دینداری مورد ارزیابی در آن شاخص خاص بروز و ظهوری نداشته باشد. پس ما در مجموع باید اریابی کنیم که دین مورد بحث کدام یک از شاخص های کدام نوع دین را بیشتر بروز داده است. نه سنخسازی کاری مطلق است که بهنحوی کامل همه ی اضلاع واقعیت را بنمایاند و نه ارزیابی مطلق است که با دقت مهندسی اندازهگیری کند.
بهره گیری از خشونت در دین سیاه و دین سرخ مجاز است و دین سبز از روش های مقاومت عاری از خشونت بهره می برد. متأسفانه تأکید بر مقولهی خشونت را من از فرط بداهت آن برای خودم از یاد بردهام. در باب این موضوع یعنی بهره بردن یا عدم بهره بردن از خشونت را در سه دین سبز و سیاه و سرخ –اگر مجالی و توفیقی دست دهد- در یک مقالهی مستقل سخن خواهم گفت. هم اسلام سیاه و هم اسلام سرخ از خشونت بهره می برند اما اسلام سبز مبتنی بر حرکت و اقدام و مقاومت عاری از خشونت است.
تمام مدعای من همین بود که ادیان متحول اند و دگرگون می شوند و در مراحل مختلف حیات خود چهره عوض می کنند؛گاهی سبز اند، گاهی سرخ اند، و گاهی سیاه. از نظر من یک دین را باید در مراحل گوناگون تاریخی خود بررسی کرد و هر بار ویژهگیهای آن را سنجید؛ چون کنش گران دین دار در روند اجتماعی و تاریخی تحول می یابند و دینداریشان و قرائت دینیشان تغییر مییابد. پس نمی توان دین را بدون توجه به کنش گران که در یک عصر تاریخی خاص قرار دارند، بررسی و مورد داوری قرار داد. البته بررسی درزمانی (diachronic) یک دین میتواند به ما در باب ویژهگیها و پتانسیلآن دین بینش دقیقتری بدهد.
بنابراین، باید میان دو نوع داوری و ارزیابی دین -ارزیابی همزمانی (synchronic) و درزمانی (diachronic)- تمیز قائل شویم و در باب هر کدام تمهیدات لازم و ظرایف روش شناختی را لحاظ کرد. باز هم این موضوعی است که موکول به پذیرش اصل بحث است.
توبه کردم که دگر مِی نخورم به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر
دوستان وبلاگنویسام تذکر دادهاند که قواعد وبلاگنویسی، از جمله کوتهنویسی، را پاس بدارم. من هم حافظوار از بلندنویسی توبه کردهام! از این پس البته بعد از بسته شدن موقت بحث در باب دین سبز و سرخ و سیاه میکوشم خمره و خامه را در هم بپیچم و توبهام را تاحدی عملی کنم. راه حل بلندنویسی را هم کشف کردهام که فعلا افشا نمیکنم! میخواستم کل پاسخ را در این نوبت بیاورم که دیدم بسی طولانی است. باور کنید تقصیر من نیست. مرتضی کریمی آنقدر ایراد گرفته است که پاسخ دادناش وقت و جای زیادی نیاز دارد! این بود که پاسخ مستقیم و صریح به مرتضی کریمی را در نوبت بعدی (دو یا سه روز دیگر) روانهي این دنیای فراخ خواهم کرد. البته بعضیها میخواهند دنیای ما را تنگ و حقیر سازند. اعتراف هم میگیرند! ما مدتی است که فعل "اعتراف گرفتن" را به واژگان خود اضافه کردهایم. ولی:
غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد
***
با مدعی مگویید احوال عشق و مستی تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی
مادر بزرگ من بسیاری اوقات –البته آن وقتهایی که شگفت زده میشد- میگفت: "آدم اگر نمیرد چیزها میبیند!" یادش بهخیر! در زیر سقف آسمان چه چیزها که تجربه نمیکنیم. والله معالصابرین.
بهدنبال دینشناسی همهگانی: سه چهرهی اصلی دین
2
مقدمه
در نوبت قبلی از پیشنیازهای مربوط به درک و دریافت همهگانی (زبان لازم برای ارائهی یک بحث و نظریه برای همهگان و نوع گزارهها و خاستگاه معرفتی نظریه) سخن گفتم. اینک ابتدا به پیشنیاز دینشناختی میپردازم و سپس به طریقی که برای برآوردن این پیشنیازها میتوان پیمود، اشاره خواهم کرد. در طی توضیح این مباحث، مبانی بحث من بهتدریج ارائه خواهد شد.
به دنبال بحث های نسبتا مفصل بنده در باب دین سبز و دین سیاه باخبر شدم که دانش مند آگاه و شجاع ایرانی روحانی صادق و مردمی و پویا دکتر محسن کدیور نیز از این تعابیر برای توضیح انتخابات بهره برده اند. این هم سخنی برای من جالب توجه بود. این بود که مناسب دیدم پیش از بخش دوم دین شناسی همه گانی: سه چهره ی اصلی دین گزارشی از بحث ایشان را در این جا بیاورم. من متن این گزارش را ویرایش نکرده ام. بنابراین اگر خطاهایی در آن دیده می شود بر عهده ی سایت جنبش راه سبز است که این گزارش را ارائه کرده است. نشانی دقیق این گزارش در سایت جنبش راه سبز در ذیل گزارش ذکر شده است.
بحث میهمان: گزارشی از سایت "جنبش راه سبز" (جرس) www.rahesabz.info
|
اسلام سیاه و اسلام سبز؛ دو رویکرد به انتخابات ۵ مرداد ۱۳۸۸ |
جایگاه انتخابات در«اسلام سبز» و «اسلام سیاه» موضوع سخنرانی روز گذشته دکتر محسن کدیور در دانشگاه جرج میسون ویرجینیا بود.
به گزارش خبرنگار "جرس" این سخنرانی به دعوت گروه «رای من کجاست؟» واشنگتن دی سی و «اتحاد برای ایران» و با حضور جمعی از دانشجویان و ایرانیان مقیم واشنگتن دی سی برگزار شد. دکتر کدیور در این سخنرانی که به زبان فارسی ارائه شد، با مقایسه جایگاه انتخابات در«اسلام سبز» و «اسلام سیاه» تاکید کرد که این دو تلقی از اسلام، فقط مشترک لفظیاند و دومعنای کاملا متفاوت دارند.
جایگاه انتخابات در اسلام سیاه
کدیور در تشریح جایگاه انتخابات در دیدگاه دینی حاکم گفت: در«اسلام سیاه» انتخابات فقط امری تزئینی و تشریفاتی است آنهم برای اینکه شبهه استبداد از حکومت دینی برطرف شود.
این استاد دانشگاه اضافه کرد: در اینگونه تلقی از اسلام، به جای رای گیری و انتخاب، روی بیعت تاکید میشود و لذا ما شاهدیم که رسانههای دولتی ایران پس از هر انتخابات، شرکت مردم را بیعتی دوباره با نظام میخوانند. در چنین بیعتی مردم اقرار میکنند که حاکمان از جانب خدا نصب شدهاند و قول می دهند از وی اطاعت کنند. حال در چنین تلقی ای از مساله بیعت، این سوال پیش میآید که اینهمه هزینه و تبلیغ برای انتخابات برای چیست؟
کدیور خاطر نشان کرد که حامیان «اسلام سیاه» در پاسخ به این سوال، به گفتهای از یکی از علما استناد میکنند که انتخابات را در صورتی جایز دانسته که «از نبود آن شبهه شود که حکومت اسلامی استبدادی است و در نتیجه به وهن اسلام و بدنامی مذهب منجر شود.»
کدیور افزود که در این تلقی از اسلام چیزی به نام «مصلحت نظام» وجود دارد که حفظ آن از اوجب واجبات است و هیچ امر قانونی، انسانی و اخلاقی در برابر آن قدرت مقاومت ندارد و مدافعان چنین برداشتی، با فریب و دروغ و افترا هم که شده فرد مورد نظر خود را به قدرت میرسانند.
او گفت: در اسلام سیاه مشروعیت همه امور به ولی فقیه (که می پندارند منصوب خداوند است) میباشد و حال مردم میپرسند که آیا ممکن است خداوند به چنین فرد متوسطی اینهمه اختیار دهد؟ آیا این برخلاف عدالت و حکمت خداوند نیست؟
به گفته کدیور در چنین تلقی ای از اسلام، مردم در امور مهم و اساسی مانند انتخاب اعضای مجلس خبرگان، نمایندگان مجلس و رییس جمهور صلاحیت اظهار نظر ندارند و تنها در امور ثانوی و جزئی و پیش پا افتاده، نظرشان پرسیده می شود. لذا حاکمان، خود افرادی را به مردم معرفی میکنند تا مردم از بین آنها کسانی را برگزینند و در نتیجه مشکلی برای حکومت ایجاد نشود و این روشی بوده که تاکنون شورای نگهبان بدان عمل کرده است.
کدیور گفت: این ساز و کار، طوری برنامه ریزی شده که نتایج آن قابل پیش بینی باشد. با این وجود دیدیم که در انتخابات سال 1376 و 1388 نتیجهگیری آنها درست از آب در نیامد.
او با اشاره به بحث «جدا بودن مشروعیت از مقبولیت» در این تلقی اشاره کرد که بعضیها میگویند که امام علی(ع) وقتی در حکومت بود مشروع و مقبول بود، وقتی خانهنشیدن بود مشروع بود ولی مقبول نبود و این در حالی است که از نظر اینها حکومت سه خلیفه بعد از پیامبر مقبول بود ولی مشروع نبود.
کدیور تاکید کرد که: بر خلاف چنین بحثهایی، مشروعیت از مقبولیت جدا نیست و هر دو لازم و ملزوم هم هستند. متاسفانه اسلام امروز ایران، از مکتب شیعه عدالت خواه فاصله گرفته و به اسلام سنی اشعری نزدیک شده است.
اسلام سبز، سازگار با دمکراسی و حقوق مردم
دکتر محسن کدیور در ادامه سخنان خود به گفته بنیانگذار جمهوری اسلامی آیت الله خمینی اشاره کرد و گفت: در تلقی «اسلام سبز»، میزان رای ملت است، به این معنا که مردم هر که را بخواهند به مسند قدرت مینشانند.
کدیور افزود: دراسلام سیاه رای مردم میزان است تا زمانی که ولی فقیه صلاح بداند، در حالیکه در تلقی اسلام سبز مصلحتی بالاتر از به رسمیت شناختن این میزان وجود ندارد. اسلام سبز نه تنها در تعارض با دمکراسی نیست، بلکه کاملا سازگار با دموکراسی است. در این اسلام، مردم تعیین کننده جهت جامعهاند. البته این به این معنا نیست که نظر اکثریت همواره درست است، بلکه به این معنی است که جهت اصلی کشور را اکثریت تعیین میکند و اقلیت اگر با آن موافق نیست، فقط میتواند کار فرهنگی و روشنگری کند ولی نمیتواند کسی را به زور به بهشت بفرستد.
کدیور با ذکر نقل قولی از ابوسفیان که گفته بود: «محمد (ص) در صدر اسلام اول قلبها را فتح کرد و بعد خانهها را و شهرها را.» به فتاوای تاریخی آیت الله العظمی منتظری درباره هماهنگی اسلام با دمکراسی اشاره کرد وگفت: نظرات ایشان مانند نظرات جان لاک و جفرسون در حوزه فلسفه سیاسی، دمکراسی و حقوق طبیعی مردم است. البته این فقیه عالیقدر از مسیری جدا به همان نتایجی رسیده است که فلاسفه سیاسی غرب به آن رسیده بودند.
دکتر کدیور با اشاره به حدیث پیامبر اسلام (ص) که مردم را مالک جان و مال خود خوانده بود تاکید کرد که «در تلقی اسلام سبز حاکمان باید از مردم برای اداره امور مملکت اجازه بگیرند. وقتی در احکام اسلامی مردم میتوانند امام جماعت را انتخاب کنند، روشن است که میتوانند از حاکمی که دوستش ندارند تبعیت نکنند.»
کدیور در ادامه سخنان خود خاطرنشان کرد که «بعضی متفکران در تلاشند که بگویند شریعت و فقه منشاء اختلاف است، هم ارباب قدرت، هم منتقدان به پاره ای احادیث استناد می کنند، بنابراین بهتر است فقه و شریعت و حدیث را به کلی کنار بگذاریم و از شریعت و فقاهت، سیاست نخواهیم.»
کدیور با رد چنین نظری یادآوری کرد که «در همه علوم دیگر هم چنین اختلاف نظراتی وجود دارد و لذا نمیشود بطور مثال چون دو نفر از علمای روانشناسی نظراتی کاملا خلاف هم دارند علم روانشناسی را تعطیل کرد. همین طور نمیتوان گفت که همه مشکلات ما از فقه است. ما هم فقه سیاه داریم و هم فقه سبز.»
کدیور اشاره کرد که در سال 1368 هاشمی رفسنجانی در مجلس بازنگری قانون اساسی پیشنهاد کرد که دوره رهبری 10 ساله باشد و این پیشنهاد به تصویب مجلس خبرگان رسید. در همین حال جامعه مدرسین حوزه علمیه قم در نامهای به این مساله اعتراض کرد و نوشت که «نایب امام زمان نمیتواند 10 سال نایب باشد و بعد نباشد. لذا اعتراض جامعه مدرسین باعث شد که این مصوبه ملغی شود ولی این روزها ما چارهای نداریم که به عنوان یک راه حل میانه، به پیشنهاد هاشمی بازگردیم تا شاید رهبری به مردم پاسخگو باشد.
در انتخابات اخیر چه اتفاقی افتاد؟
کدیور همچنین گفت که در اعلام نتیجه انتخابات اخیر ایران جای رای اقلیت و اکثریت عوض شد و رهبری نیز با شتاب و پیش از تایید قانونی نهادهای مربوطه، سه بار بر آن صحه گذاشت. این یک خطای استراتژیک از سوی رهبری بود، بطوریکه امانتداری حاکمان از سوی مردم زیر سوال رفت. حال آنها باید امانت داری خود را اثبات کنند.
او افزود: این حکومت است که باید اعتماد از دست رفته مردم به خود را جبران کند و امانتداری و صلاحیتش برای زمامداری را اثبات کند و اگر نکند خود به خود معزول است.
کدیور در ادامه سخنان خود با اشاره به وضعیت سعید حجاریان و شهید محسن روح الامینی پرسید: «اگر شما پیروز انتخابات بودهاید چرا اینهمه بگیر و ببند میکنید؟ پیروزی که اینهمه داغ و درقش ندارد. سی سال قبل رهبر انقلاب اسلامی به کمک ملت توی دهن دولت ظالم زد، ولی الآن حاکم ایران به اتکای یک دولت نورچشمی توی دهن این ملت مظلوم می زند. به گزارش خانواده شهید روح الامینی، بازجویان دهان این شهید را خورد کرده بودند.»
کدیور با تشبیه استعفای مشایی به خیمه شب بازی افزود که «وضعیت ایران امروز مثل زمان قبل از انقلاب است که شاه برای راضی کردن مردم نخست وزیرش را عوض میکرد در حالیکه مردم به دنبال برکناری خود او بودند.» مردم ایران به کمتر از برکناری مرد دروغگوی شهر محمود احمدی نژاد راضی نمی شوند.
کدیور با اشاره به درخواست خاتمی برای برگزاری رفراندوم گفت: «در شرایط کنونی تجدید انتخابات کف مطالبات مردم ماست، باید با برگزاری رفراندم نظر ولی نعمتهای کشور را جویا شد. نامه نوشتن «رهبران سبز» به مراجع به دلیل آن است که آنها مقام رهبری را فصل الخطاب نمیدانند.»
کدیور در ادامه به پرسشهای فراوان حضار پاسخ داد. وی با اشاره به بیانیه «تاریخی» آیت الله العظمی منتظری توصیه کرد که مردم باید مبارزه خود را از «پرفایدهترین و کم هزینهترین راههای امر به معروف و نهی از منکر به پیش ببرند و البته بدانند که این راه هزینه دارد.»
کدیور تاکید کرد، هرگونه کار خشونت آمیزی به نفع حکومت ایران است و هم اکنون هم خشونتها به دست مأموران لباس شخصی خود آنها صورت میپذیرد و ساحت مردم ایران از چنین اتهاماتی بری است.
محسن کدیور در انتهای سخنان خود در مورد نقش ایرانیان خارج از کشور گفت: ما باید به فکر مردم ایران باشیم و خودمان را با آنها هماهنگ کنیم و جلوتر یا عقبتر از آنها نیفتیم و کاری کنیم که جهان رییس جمهور تقلبی و مقامات چنین دولتی را به رسمیت نشناسد و به دیگر کشورها راه ندهد.
کدیور با مخالفت صریح با هرگونه تحریم اقتصادی و حمله نظامی به ایران تاکید کرد: «دود چنین اقداماتی فقط به چشم خود مردم ایران میرود و حاکمان مستبد از آن بر علیه جنبش دموکراتیک سبز سوء استفاده خواهند کرد.»
کدیور همچنین به تفاوت نسل قدیم ایرانیان خارج از کشور با نسل جدید آنها اشاره کرد و گفت:«چیزی که در آمریکا در این روزهای پس از انتخابات ایران دریافتم، این است که نسل جدید ایرانیان بر خلاف نسل قدیم برای مردم ایران بخشنامه و دستورات انتزاعی صادر نمیکند، بلکه سعی دارد خود را با جنبش مردم داخل ایران هماهنگ سازد و صدای مردم سبز ایران را همانگونه که هست به گوش جهانیان برساند و این اتفاق مبارکی است.»
متن کامل سخنان مهم کدیور بزودی منتشر خواهد شد.
http://www.rahesabz.info/fa/news/news.php?id=69
وقتی که در مطلب سه چهرهی دین: سبز، سرخ، سیاه به نقد دوست عزیز مرتضی کریمی پاسخ دادم، گمانام بر این بود که بخشی از تردیدهای وی را زایل ساختهام و اگر نه نظر مثبت او را دستکم همدلی وی و دیگران را میتوانم جلب نمایم. اما نقد دوم او مأیوس کننده بود و من دریافتم که کوششام نه تنها ثمربخش نبود بلکه بر تردیدها و پرسشها افزوده است. اینبار ایرادها و مناقشات وی کمی تعجبآور بود زیرا من انتظار داشتم ایشان دستکم برخی پایههای بحث را بپذیرد. این همه نشان میدهد که چه میزان جهد لازم است تا من بتوانم دستکم بخشی از این ایرادها را پاسخ گویم و از نظر و پروژهی فکریام دفاع کنم. پس به من حق بدهید که در چند نوبت بحث خود را تشریح کنم بلکه شاید بتوانم برخی سوءفهمها را برطرف سازم و سپس از مرتضی کریمی و دوستان دیگر انتظار داشته باشم پس از مطالعهی همهی آنها به نقد مجدد افکارم بپردازند. از این رو، من در این نوبت به ایرادهای مرتضی کریمی پاسخ نمیدهم بلکه میکوشم پایههای پروژهی فکریام را روشن سازم؛ اگر چه شاید وی و دیگران پاسخ برخی ایرادهای خود را در آن بیابند. در نوبت یا نوبتهای بعدی به نقد او بهطور مستقیم پاسخ خواهم داد. آنکه بهراستی در زیر سقف آسمان میزید بر اعتقادات خود پایفشاری نخواهد کرد بلکه میکوشد تا وقتیکه آنها را قابل دفاع میپندارد، موجهشان سازد و آنها را واضحتر نماید. اینبار از مبناییترین نقطه شروع میکنم تا کریمی نگوید که بحث تو مبنا و محور ندارد. در عرصهی اندیشه هیچکاری سختتر از مبناگذاری نیست و حالا من باید چند گونه مبناگذاری کنم! زیستن در زیر سقف آسمان دشواریهای خودش را دارد.
بهدنبال دینشناسی همهگانی: سه چهرهی اصلی دین
1
سالهای محدود مطالعات دینشناختی، این فکر را در من پدید آورد که این همه تلاش فکری و دستآوردهای نظری به چه میزان بهکار مردم دیندار غیرمتخصص میآید. اگر این افکار و اندیشهها در محافل روشنفکرانه یا عالمانه و در لابهلای کتابها و نشریات باقی بماند، نصیب مردم از این همه چه خواهد بود؟ چهگونه میتوان از این دستآوردهای تخصصی برای ارتقای زندهگی مردمان بهره گرفت؟ وقتی که یک مهندس میتواند با طراحی یک ماشین یا ساخت یک مصنوع معین زندهگی مردم را تسهیل کند و کیفیت زندهگیاش را ارتقا بخشد، چرا عالم علوم انسانی نتواند چنین کند؟ ایراد کار در کجاست؟ مگر امیل دورکیم یک جامعهشناس پوزیتیویست نبود که میگفت اگر جامعهشناسی به کار حل مشکلات و مسائل اجتماعی نیاید و بهدرد مردم نخورد، به یک ساعت وقت گذاشتن نیز نمیارزد؟ مگر گیدنز ضدپوزیتیویست نمیگفت که "جامعهشناسی میتواند موجب خودروشنگری –خودشناسی بیشتر- برای گروهها در جامعه شود. هر چه که مردم دربارة شرایط کنش خویش و کارکردهای کلی جامعة خود بیشتر بدانند، بیشتر محتمل است که بتوانند بر وضع زندگی خودشان تأثیر بگذارند. ما نباید نقش عملی جامعهشناسی را تنها کمک به سیاستگذاران –یعنی گروههای قدرتمند- برای تصمیمات آگاهانه تصور کنیم" (گیدنز 1373: 26؛ جامعهشناسی. ترجمهی منوچهر صبوری کاشانی. تهران: نشر نی). از یک جامعهشناس دین چه کاری برمیآید؟ از این جا بود که به فکر نگارش کتاب کوچکی با هدف ارائهی نوعی دینشناسی همهگانی افتادم که بتواند به خودروشنگری دینی (مرادم آگاهی بخشیدن به مردم در باب دینشان است) مردم کمک کند؛ کاری که امیدوارم بهتدریج تکمیل و نهایی شود.
پیش از این دربارهی دین سبز، سرخ، و سیاه سخن گفتهام. این بحث را ادامه خواهم داد تا به جای قابلقبولی برسد. پیش از نقد دوم دوست عزیزم مرتضی کریمی، برای روشنتر کردن موضوع و توضیح بیشترِ سنخسازیام از دین، یادداشتی را آماده کرده بودم که اکنون آن را در وبلاگ قرار میدهم و پس از آن به نقد ایشان جواب خواهم داد. این مطلب به من در پاسخ به نقد ایشان کمک میکند و نیز به ایضاح بیشتر مطالب و مباحث قبلی مدد میرساند. نقد نقد آماده است و در نوشتار بعدی عرضه خواهد شد. وعدهی ما در باب مفهوم طبقهی متوسط بر جای است؛ ضمن آنکه یک بحث میهمان هم در باب گرگوری پیچر در انتظار بهسر میبرد. در زیر سقف آسمان هوای زندهای جریان دارد که ما را به خود فرامیخواند.
دیونوسوس در برابر اورفئوس
در سخن از فرهنگ یونانی، دو چهرهی اسطورهای همیشه در تقابل با هم قرار داده شدهاند: یکی پسر زئوس، دیونوسوس یا دیونیزوس که خدای شراب است و هر کجا که میرود تاک میپرورد و مردمان را از شراب خویش مست میسازد. دیگری، پسر آپولون، یعنی اورفئوس آوازهخوان مقدس و چنگنواز چیرهدست است که افسون آهنگ محزون او همه را مسحور و از خود بیخود میساخت. اورفئوس که همسرش را از دست داده است تا سرزمین مرگ در پی همسر میرود و با آهنگ افسونگر خویش از همهی مجاری هولناکی که نیروهای اسطورهای از آنها محافظت میکنند، میگذرد و حتا هادس خدای سرزمین ظلمات اجازه میدهد که همسرش با او برگردد «منتها به این شرط که تا از آن سرزمین خارج نشده و نور آفتاب را ندیدهاند به هیچرو پشت سر را ننگرد» (لنسلین گرین 1366: 166-165؛ اساطیر یونان. ترجمهی عباس آقاجانی. تهران: سروش). ولی اورفئوس از بیم آنکه همسرش را اجازهی عبور نداده باشند به عقب مینگرد و برای همیشه محبوباش را در سرزمین ظلمات جا میگذارد.
ویل دورانت در گفتوگوی چندجانبهی ساختهگی اما بسی خردمندانه و عالمانه که بهراستی خواندنی است، از دو دین سخن میگوید: دین دیونوسوسی و دین اورفئوسی. دین دیونوسوس دین زندهگی و شادی است: «دیونوسوس نمایندهی شراب بود. چنانکه دمتر نمایندة غلات بود و مانند خدایان نباتی دیگر و مانند زمین به هنگام خزان و بهار میمرد و زنده میشد. مردم در نمایش درام مرگ و بعث او جشن یادبود او را میگرفتند. تئاتر دیونوسوس و تمام شکوه و جلال آیسخولوس و سوفوکلس و اوریپیدیس از این تشریفات حاصل آمد. این نمایشها جزئی از پرستش دیونوسوس بودند و به موضوعی دینی ارتباط داشتند. کمدی از این آداب جشن و سرور برخاسته است. در موکب و دسته های دیونوسوس بالای سر او علایم تناسلی میافراشتند و از این جشن تناسلی که کموس نامیده میشد و با شوخیهای جنسی و آواز توأم بود کلمة کمدی درست شد» (دورانت 1370: 397؛ لذات فلسفه. ترجمهی عباس زریاب. تهران: سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی). فریزر در شاخهی زرین بهتفصیل از خدای دیونوسوس سخن گفته است. گزارش او بهخوبی پیوند این دین را با زندهگی و شادی و برخورداری و نعمت نشان میدهد. از توضیحات فریزر درمییابیم که دین دیونوسوسی دین تمدن هم هست: «هم چنین شواهدی اندک اما مهم وجود دارد که دیونیزوس را خدای کشت و غله میدانستند. معتقد بودند که خود وی کشتگری میکند: میگفتند او نخستین کسی است که گاو را به خیش بست و پیش از آن خیش را فقط با دست حرکت میدادند. بعضی ها این سخن را اشاره میدانند بر اینکه گویا خدا به شکل گاوی ... بر بندگانش ظاهر میشده است و بنابراین دیونیزوس با راه بردنِ خیش و همراه آن پاشیدنِ بذر کار کشتگران را آسان کرده است» (فریزر 1384:445؛ شاخة زرین. ترجمهی کاظم فیروزمند. نشر آگاه).
میبینیم که در این دین، همهی نمادهای زنده گی و شادی حضور دارد. دین دیونوسی دین برخورداری از زنده گی است. اما در مقابلِ دین دیونوسوسی، دین اورفئوسی یا به تعبیر دیگر اورفهای قرار میگیرد: «دین اورفهای تعلیم داده بود که رنجهای انسان به علت گناهان تیتانها [از موجودات اسطورهای] ست که بر خدا طغیان کرده بودند. برای کفارة این گناهان اصلی روح در بدن زندانی شد و فقط به وسیلة ریاضات و آداب دینی سنگین میتوان این زندانی را رها ساخت. مردمی که به نعمات این دنیا امیدی نداشتند به این دین جدید با شوق تمام گوش کردند. دین «شهری» و اخلاص و وفاداری قدیمی به دولت شهری از میان رفت و مردم از رستگاری اخروی و تسلیم دنیوی صحبت کردند. حوزة اشباح را واقعیتر از صحنههای شکست دنیوی و جلال و شکوه از دست رفته دانستند» (دورانت 1370: 401).
بدین ترتیب، دین اورفئوسی دین گریز از زندهگی و دنیای مادی و دوتایی دیدن خود و لذا ترجیح روح بر جسم و نادیده گرفتن جسم و امور مربوط به آن است. دین اورفئوسی دین اندیشیدن به عذاب و ترک نعمت و لذایذ دنیوی است. دین اندیشیدن به گناه و دین ریاضتکشی است.
دستهبندی دوتایی با چنین فحوا و محتوایی را در کار دیگران نیز میتوان دید. بهعنوان مثال، هانری برگسون «بین دو نوع مذهب ... به نام مذهب مبتنی بر "فشار" و مذهب مبتنی بر "دعوت" » تمایز قائل میشود (کاسیرر 1360:128؛ فلسفه و فرهنگ. ترجمهی نادر بزرگزاد. مؤسسهی مطالعات و تحقیقات فرهنگی). ماکس وبر نیز «میان دین اعتقادی معطوف به رستگاری در آخرت، که عموما بهوجهی زندگی در این دنیا را خوار میشمارد و دین صرفا مناسکی یا شریعتی که دنیا را ارج مینهد و کوشش میکند با آن همسازی یابد، فرق اساسی قائل گردید» (فروند 1383: 168؛ جامعهشناسی. ترجمهی عبدالحسین نیکگهر. تهران: نشر توتیا). علی شریعتی نیز میان دو نوع دین توجیهگر و دین انقلابی یا رهاییبخش و میان دین سرخ و سیاه بر اساس مبانی خاص خودش تمایز قائل شد. پس این نوع تفکیک و تمایز قائل شدن فکر تازهای نیست و صاحبنظران مختلف هر یک بر اساس مبانی خاص خودشان به چنین کاری اقدام کرده اند. من در بحث از سه دین سبز، سرخ، و سیاه قصد داشتم سنخشناسی جامعتر و در عینحال همه کس فهمی را که به خودانتقادی دینی مردمان کمک کند، ارائه کنم.
برای رفتن به استثناییترین نماز جمعهی پس از انقلاب خیلی با خودم کلنجار رفتم تا بالاخره گزینهی رفتن بر نرفتن چربید. کلی کار عقبماندهی منتظر انجام بر زمین مانده بود اما فکر اینکه جامعهشناس باشی و وضعیت جامعهات را در نقطهی عطف تاریخیاش ننگری مرا آرام نگذاشت. پس برای اولین بار در عمرم به نماز جمعه رفتم و در ظل آفتاب سوزان تابستان تهران –دیروز 26 تیر 88 در حالیکه برخی نگران صحت نماز از جهت وصل بودن و نبودن بودند، نماز گزاردم. در زیر مختصری از دیدهها و شنیدههایم را میآورم برای ثبت در تاریخ زندهگینامه ایام! من به توصیف بسنده میکنم و اینک قصد تحلیل ندارم.
نماز اعتراضی با طعم گاز اشکآور

در روزی که خطیب نماز جمعه هاشمی رفسنجانی مثل یک رهبر بزرگ سخن گفت، در روزی که میتوانستی از "شجاعترین زنان دنیا درس مردانهگی بیاموزی -درسی که در هیچ دانشگاهی آموزشاش نمیدهند" (این را از کسی شنیدم)، در روزی که نماز جمعه یادآور روحانی پاکباخته آیتالله طالقانی بود (روحانیای که منیت نداشت و دشمن بزرگ استبداد دینی بود و سخناش تجسم پاکی و صداقت بود و برای دین خالص شده بود و نه آنکه دین را ابزار خود سازد) زیرا هم بسیاری از مردم عکس او را بر بالای سر برده بودند و هم خطیب جمعه از او یاد کرد، در روزی که خطیب جمعه حرکت پیامبر را مردمی توصیف کرد، به نماز جمعه رفتم و این اولین بار بود که چنین میکردم زیرا جز نمازهایی که آیتالله طالقانی خواند، هر یک را بهدلیلی مقبول طبع و نظر خود نمییافتم و وقتی هم که آیتالله طالقانی نماز جمعه میخواند، در تهران نبودم (پیش ترها در مجله ی مرحوم و به تاریخ پیوسته ی ایران فردا مطلبی در باب نماز جمعه های طالقانی و دیگر نمازهای جمعه نگاشته ام).
امروز نماز جمعه معنای دیگری یافته بود. مردم همزمان با سخنان سخنران پیش از خطبه در جلوی درب دانشگاه تهران شعار میدادند و صدای سخنران در این شعارها گم میشد. "مرگ بر روسیه"، "دولت کودتا استعفا استعفا"، "هاشمی هاشمی سکوت کنی خائنی"، و "یاحسین میرحسین" شعارهایی بودند که بیشتر از بقیه تکرار میشدند. در حالی که مردم به خاطر برگزاری نماز جمعه گمان نمیکردند که مورد هجوم و یورش قرار گیرند، نیروهای نظامی و انتظامی و لباسشخصیها به آن ها حمله بردند و مکرر گاز اشکآور شلیک کردند. لحظاتی زدوخورد بین طرفین درگرفت. برخی کتک خوردند، برخی دستگیر شدند، و برخی گریختند. با این حمله و هجوم مکرر، مردمِ شدیدا معترض متفرق شدند. مردم امروز کمی خشمگین بودند و این خوب نبود. خشم را باید با حِلم مهار کرد و برای نیل به هدف والا میبایست بسیار شکیبا بود. نباید جامعهی ما دوباره به سوی خشونت گام بردارد. خشونت، خشونت تولید میکند و این بهنفع ایران نیست.
در باب سابقهی بحث باید بگویم که من نخست مطلبی تحت عنوان جدال دین سبز و سیاه در ایران معاصر نوشتم که مرتضی کریمی آن را نقد کرد. پس از آن، من نقد کریمی را با مقالهی سه چهرهی دین: سبز، سرخ، سیاه پاسخ دادم. اینک مرتضی کریمی نقدی بر آن نگاشته است که در زیر ملاحظه خواهید کرد. کسانی که میخواهند بحث را از ابتدا دنبال کنند، میتوانند به آرشیو موضوعی وبلاگ مراجعه کنند و بر روی عنوان دین کلیک نمایند. از دوست خوبام بسیار سپاسگزارم که گفتوگو در باب موضوع بسیار مهم دین در ایران معاصر را دامن میزند و مجالی برای بحثی دیگر فراهم میکند. من متن ایشان را ویرایش نکردهام. فبشر عبادالذین یستمعون القول فیتبعون احسنه. پس بشارت باد بر آن بندگانی که همهی سخنها را میشنوند و از بهترین آنها پیروی میکنند. در نظر من این سخن زیباترین و مهمترین سخن قرآن است و من -اگر ریاکاری نمیشد- آن را بر سر در خانهام حک میکردم. برای من این سخن خودسالاری، گفتگو، جستوجو، و انتقادیاندیشی را الهام میبخشد. شگفتا از کسی که سفر تقدیر اوست اما اقامت دائمی برگزیده است. زیر سقف آسمان مقام یک مسافر است.
دیدگاه میهمان
ابهام در معیارها: دین چیست؟ دین، سبز و سیاه چرا؟
مرتضی کریمی
اصولا نقد کردن یک ادعا بسیار آسانتر از طرح آن است. با توجه به این مسآله و برای اینکه بحثی که حسن آغاز کرده و مسآله مهمی در جامعه ایران است بهتر شرح و بسط داده شود، و دست کم برای خود من بهتر درک شود به انتقادات خود ادامه میدهم. من چند ایراد اساسی به نوشته اخیر وارد میدانم:
نخست؛ بحث فاقد یک ایده مرکزی است. دوم؛ دین سبز و سیاه گاه به عنوان چهرهای از یک دین و گاه به عنوان یک دین مشخص یاد میگردند. سوم؛ مشخص نیست که منظور از دین چیست. گاهی نگاه کاملا جامعهشناسانه به دین شده و نویسنده آنرا به عنوان جنبش و حتی گاه ایدئولوژی در نظر میگیرد و گاه از ادیان بزرگ تاریخی و مشخصا از اسلام یاد میشود. چهارم؛ نمیتوان یک دین واحد را با خطکش جدا کرد و جدول خوبها و بدها درست کرد و هر چه صفات مثبت و خوب (البته با معیارهای مدرنیته متاخر) است را به دین مورد علاقه خود و هرچه صفات منفی و غیرانسانی و غیر دموکرات است را به دین مورد عقوبت خود نسبت داد و آنرا مورد «قضاوت» شخصی قرار داد. پنجم؛ اگر هم قرار شد چنین کاری انجام دهیم باید حداقل انصاف را به خرج بدهیم و هر دو دین را به یک معیار مشخص مورد سنجش قرار دهیم. این در حالی است که در یک طرف ادعاهای دین سبز و در طرف دیگر پیامدهای ادعاهای دین سیاه یا حتی ذهنیات خود نویسنده نسبت به ادعاهای فرضی آن قرار داده شده و مورد مقایسه قرار گرفته است. نه تنها این بلکه در برخی نقاط برخورد دین سبز با طرفداران و پیروان خود و در طرف دیگر بر خورد آن افراد با مخالفان خود گنجانده شده است. ششم؛ بخش آخر این نوشته بیشتر به یک بیانیه سیاسی و حتی شاید بشود گفت یک نوشته ژورنالیستی شبیه است تا یک تحلیل علمی. اینک به تفصیل به ایرادات بالا پرداخته میشود:
اگر چه در برخی از نقاط اشاره شده که دین سیاه و دین سبز دو نوع دین جداگانه هستند اما در بسیاری از خطوط دیگر تاکید بر یکی بودن آنها شده است. ...
سهچهره ی دین: سبز، سرخ، سیاه

پیش از این از جدال بین دو دین سبز و سیاه در ایران سخن گفتم. چون برخی مقدمات را از روی شتابزدهگی و مجال کوتاه مطلب مطرح نکرده بودم، سخن من تردیدها و پرسشها و یا احتمالا سوءبرداشت هایی را پدید آورد. به ناچار در این جا می کوشم قدری مبانی بحثام را بیشتر توضیح دهم. می دانم که این بحث جای گفت وگوی بسیار دارد و من آماده ام هم چنان آن را بیش تر بکاوم و از نظرات مخاطبان محترم و صاحبنظر بهره ببرم. هر پرسش و هر بحث و هر نظری که شما مطرح می کنید، برای من بسیار مغتنم و ارزش مند و مفید است و کمک خواهد کرد تا فکرم را بیش تر بپرورم و یا ان را تصحیح کنم و یا دقیق تر سازم. پس قدردان مشارکت شما در این بحث هستم. زیر سقف آسمان مقام یک جستوگر است.
سه چهرهی زندهگی
راستی زندهگی برای هر کسی قیافههای مختلفی را نشان میدهد. اما سه حالت زندهگی را مردم بیشتر و غلیظتر درک میکنند و به قولی طعماش زیر زبانشان میماند. یکی غم و بدبختی و سیاهی و از همه بدتر مرگ. یکی شادی و خوشی و نعمت و برخورداری و جشن و قشنگتر از همه تولد کودکان و بازی کودکان و سرسبزی باغ و فراوانی محصول و خوشی و لذت ازدواج. و سومی سختی زندگی و مبارزه با مشکلات و جنگ و ستیز با دشمنان و آدمهای ظالم و حقخور و دفاع از ناموس و شرافت و خانواده و فامیل و گاهی هم دفاع از کشور. در این حالت سوم آدم میفهمد که گاهی باید آماده باشد جان و زندگیاش را برای زن و فرزند و فامیل یا کشورش فدا کند. آدم می فهمد که باید خون بدهد. باید دربدری بکشد تا اطرافیاناش یا هموطناناش رنگ آسایش ببینند. پس زندگی همانطور که مردم بهدرستی میگویند، صد تا چهره دارد. اما با آن که زندهگی صد تا چهره دارد شاید هم هزار تا چهره اما سه چهره اش را ما معمولا در زندگی خودمان تجربه می کنیم یا از حرف ها و خاطرات پدر و مادر یا برادر و خواهر یا پدر بزرگ و مادر بزرگ و دیگر بزرگان فامیل به آن ها پی می بریم. این سه چهره را گفتم و حالا با سه رنگ بیان می کنم: سبز، سرخ و سیاه.