تبليغاتX
زیر سقف آسمان
 

به یاد قربانیان خرداد 88                       

                                            

                                                              خیزران­

                                                                                                     

                                        

مورتالا  (Murtala)چند سالی بود که تنها شده بود. در نوجوانی پدر و مادرش را در یک تصادف از دست داده بود و سال­ها با پدر بزرگ­اش در سامو اوکی، روستایی دورافتاده در نیجریه زنده­گی می­کرد. پدر بزرگ­اش اولوسگون محمد  (Olusegun Muhammad)سال­های آخر عمر زنده­گی فقیرانه­­ای داشت و حالا دیگر نمی­توانست مثل روزهای جوانی و در موسم حج به عربستان برود و خرده­فروشی کند و از این طریق پول و پله­ای به­هم زند. با این حال خرده­مالی برای او به جا مانده بود که می­شد مدتی با آن سر کرد. اولوسگون نوه­اش را مثل پسر خودش دوست می­داشت. مورتالا با او که بود چیزی کم نداشت. اما حالا که پدربزرگ­اش نیز تنهایش گذاشته بود، گاه­ و بی­گاه در خود فرو می­رفت و خاطرات گذشته­ را مرور می­کرد. او حالا در این خانه­ی قدیمی و نیازمند مرمت تنها می­زیست. سامو اوکی روز به ­روز دل­گیرتر می­شد. هر کسی که سرش به تن­اش می­ارزید یا موقعیتی می­یافت به این سو و آن­سو می­رفت و آن­جا را ترک می­کرد. این وضع، دل­تنگی زنده­گی در این روستا را بیش­تر می­کرد. کویر، هر صبح که  ساکنان روستا از خواب بیدار می­شدند، دهان مکنده­اش را پیش­تر می­آورد؛ گویی که می­خواست عنقریب کل زنده­گی این ده را ببلعد. زردی بیش از پیش دشت را فرا می­گرفت و خود را به­رخ می­کشید. چند سالی بود که درختان روستای سامو اوکی به بیماری عجیبی دچار شده بودند. اول برگ­های­شان شروع به پژمرده شدن می­کرد و آرام­آرام در طی چند ماه هیچ برگی بر روی ‌شاخه­ها نمی­ماند و بعد خود درخت مثل شمعِِ در حال پت­پت کردن، به­تدریج خاموش می­شد. نه برگی و نه جوانه­ای. از درخت جز قامتی خشکیده و تهی باقی نمی­ماند. جوان­های روستای سامو اوکی هر یک به­بهانه­ای از ده بیرون می­زدند. آن­هایی هم که مانده بودند پیرجوان­هایی بودند که به گوشه­ای می­خزیدند و هر یک به­نحوی از زنده­گی می­گریختند. دو چیز برای مورتالا هنوز یادآور زنده­­گی بود: یکی دندان­های سفیدش وقتی که جلوی آینه می­ایستاد و در چهره­ی ذغالی خودش آن­ها را یواشکی دید می­زد و دیگری، صدای کودکانی که پابرهنه در خاک­وخل می­لولیدند و سر به­دنبال هم ­می­کردند و کوچه­ها را یکی پس از دیگری فتح می­کردند.

    


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 14:37 توسط حسن محدثی |